.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁷.
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁷.
..𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..
~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~
جِیم با رسیدن به بالای پلهها، در سکوت سالن ایستاد و نگاهی به اطراف انداخت.
نگاهش رویِ دوربین ها زوم شد.
هدستش رو سریع لمس کرد و گفت:
_ دوربین ها
ثانیه ای نکشید که صدای همکارش بلند شد:
_ از کار افتادن.
جِیم نگاهی به راهرویِ دو سویه انداخت و آروم پرسید:
_ کدوم اتاق؟
_ طرف راست، مستقیم میری اتاقی با درِ سفید رنگ..رمز در 𝟐𝟓𝟒𝟏 هستش، تا وقتی به درِ اتاق برسی رمزه قاوصندوق رو هم پیدا میکنم.
جیم با تکان سر تایید کرد و با قدمهایی سریع و بیصدا، سمت راهروی سمت راست دوید. هر قدمش در سکوت عمارت طنینانداز میشد. به جلویِ اتاق که رسید ایستاد..نگاهی کوتاه از نرده هایِ کناری به پایین انداخت، از نبوده مزاحم که مطمعن شد سریع دستش رو سمتِ قفل لمسی که پایینِ دستگیره بود دراز کرد و بعدِ وارد کردن رمز در با صدایِ " کلیک" مانند باز شد و بلافاصله وارد اتاق شد، مچ دستش رو بلند کرد و با چک کردن ساعت اخم کوچیکی بین ابرو هاش نقش بست:
_ فقط 𝟐𝟎 دقیقه وقت دارم!
اتاقِ نسبتا بزرگی بود، یک تک پنجرهی بزرگ داشت که پردهی نازکی روش نصب شده بود دیوارها با رنگی خنثی پوشیده شده بودند و به نظر میرسید اخیراً رنگ شدهاند.
با چشم دنباله قاوصندوق گشت، مسلماً جلویِ چشم نبود، چون گوشهی اتاق یا هیچ جا قاوصندوقی وجود نداشت.
دستی به موهاش کشید، چند قطره از عرق سردش روی پیشونیش جا خوش کرده بود.
با عجله گوشه به گوشهی اتاق رو گشت، نتونست پیداش کنه، زیر لب فحشی داد که
ناگهان نگاهش به تابلوی نقاشی که تصویری از برج ایفل رو نشان میداد، جلب شد. تابلو کمی کج شده بود و همین موضوع باعث جلب توجه میشد.
پوزخندی رو لبش نشست و با سمتش رفتن تابلو رو آروم برداشت و با گذاشتنش روی یکی از مبل ها با قاوصندوقِ دیواری روبرو شد.
هدستش رو لمس کرد و تند گفت:
_ قاوصندوق رو پیدا کردم...رمز رو پیدا کردی؟
لحظهای بعد صدایِ همکارش تو گوشش پیچید:
_ بزن 𝟏𝟖𝟖𝟗 و سریع اون لپتاب رو برش دار!
جِیم سری تکون داد و انگشتش رو رویِ دکمه های مربع شکل فلزی روی قاوصندوق گذاشت و رمز رو وارد کرد، که با صدایِ کلیکی درش باز شد.
لبخند رضایت بخشی لبش رو کش داد، زیر لب با تعجب زمزمه کرد:
_ رمزش سالِ ساخته برج ایفله!...انگار این مردک علاقه زیادی به پاریس و نما های تاریخیش داشته!
با باز کردن کامله درش چشمش فورا روی لپ تاپ نقره ای رنگ ایستاد، دستش رو جلو برد و با برداشتنش سریع درِ قاوصندوق رو بست و با گذاشت تابلو به سر جاش چرخید که صدایِ خشکی تو گوشش پیچید:
_ برش داشتی؟
جِیم تا صدایِ فرمانده اش رو شنید نگاهی کوتاه به لپتاپه داخل دستش انداخت و گفت:
_ بله...الان میخوام از اتاق خارج بشم.
_ سریع باش.
و بعد تماس قطع شد، به سرعت سمتِ در قدم برداشت و ازش خارج شد، نگاهی به اطراف انداخت و بعد به سرعت از راهی که اومده بود برگشت و دوباره پایینِ پله ها اون دو نگهبان رو بیهوش روی زمین دید و بی توجه از کنارشون رد شد و از ورودی اصلی خارج شد.
ادامه دارد..
شرطا نرسیده بود ولی خب گذاشتم🤦♀️💔
..𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..
~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~
جِیم با رسیدن به بالای پلهها، در سکوت سالن ایستاد و نگاهی به اطراف انداخت.
نگاهش رویِ دوربین ها زوم شد.
هدستش رو سریع لمس کرد و گفت:
_ دوربین ها
ثانیه ای نکشید که صدای همکارش بلند شد:
_ از کار افتادن.
جِیم نگاهی به راهرویِ دو سویه انداخت و آروم پرسید:
_ کدوم اتاق؟
_ طرف راست، مستقیم میری اتاقی با درِ سفید رنگ..رمز در 𝟐𝟓𝟒𝟏 هستش، تا وقتی به درِ اتاق برسی رمزه قاوصندوق رو هم پیدا میکنم.
جیم با تکان سر تایید کرد و با قدمهایی سریع و بیصدا، سمت راهروی سمت راست دوید. هر قدمش در سکوت عمارت طنینانداز میشد. به جلویِ اتاق که رسید ایستاد..نگاهی کوتاه از نرده هایِ کناری به پایین انداخت، از نبوده مزاحم که مطمعن شد سریع دستش رو سمتِ قفل لمسی که پایینِ دستگیره بود دراز کرد و بعدِ وارد کردن رمز در با صدایِ " کلیک" مانند باز شد و بلافاصله وارد اتاق شد، مچ دستش رو بلند کرد و با چک کردن ساعت اخم کوچیکی بین ابرو هاش نقش بست:
_ فقط 𝟐𝟎 دقیقه وقت دارم!
اتاقِ نسبتا بزرگی بود، یک تک پنجرهی بزرگ داشت که پردهی نازکی روش نصب شده بود دیوارها با رنگی خنثی پوشیده شده بودند و به نظر میرسید اخیراً رنگ شدهاند.
با چشم دنباله قاوصندوق گشت، مسلماً جلویِ چشم نبود، چون گوشهی اتاق یا هیچ جا قاوصندوقی وجود نداشت.
دستی به موهاش کشید، چند قطره از عرق سردش روی پیشونیش جا خوش کرده بود.
با عجله گوشه به گوشهی اتاق رو گشت، نتونست پیداش کنه، زیر لب فحشی داد که
ناگهان نگاهش به تابلوی نقاشی که تصویری از برج ایفل رو نشان میداد، جلب شد. تابلو کمی کج شده بود و همین موضوع باعث جلب توجه میشد.
پوزخندی رو لبش نشست و با سمتش رفتن تابلو رو آروم برداشت و با گذاشتنش روی یکی از مبل ها با قاوصندوقِ دیواری روبرو شد.
هدستش رو لمس کرد و تند گفت:
_ قاوصندوق رو پیدا کردم...رمز رو پیدا کردی؟
لحظهای بعد صدایِ همکارش تو گوشش پیچید:
_ بزن 𝟏𝟖𝟖𝟗 و سریع اون لپتاب رو برش دار!
جِیم سری تکون داد و انگشتش رو رویِ دکمه های مربع شکل فلزی روی قاوصندوق گذاشت و رمز رو وارد کرد، که با صدایِ کلیکی درش باز شد.
لبخند رضایت بخشی لبش رو کش داد، زیر لب با تعجب زمزمه کرد:
_ رمزش سالِ ساخته برج ایفله!...انگار این مردک علاقه زیادی به پاریس و نما های تاریخیش داشته!
با باز کردن کامله درش چشمش فورا روی لپ تاپ نقره ای رنگ ایستاد، دستش رو جلو برد و با برداشتنش سریع درِ قاوصندوق رو بست و با گذاشت تابلو به سر جاش چرخید که صدایِ خشکی تو گوشش پیچید:
_ برش داشتی؟
جِیم تا صدایِ فرمانده اش رو شنید نگاهی کوتاه به لپتاپه داخل دستش انداخت و گفت:
_ بله...الان میخوام از اتاق خارج بشم.
_ سریع باش.
و بعد تماس قطع شد، به سرعت سمتِ در قدم برداشت و ازش خارج شد، نگاهی به اطراف انداخت و بعد به سرعت از راهی که اومده بود برگشت و دوباره پایینِ پله ها اون دو نگهبان رو بیهوش روی زمین دید و بی توجه از کنارشون رد شد و از ورودی اصلی خارج شد.
ادامه دارد..
شرطا نرسیده بود ولی خب گذاشتم🤦♀️💔
- ۹۶۶
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط