{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شب بابادستموگرفتوبردم دم دروگفت:

شب بابادستموگرفتوبردم دم دروگفت:
-بروتوباغ وقت تنبیه .تاتموم نشده هم حق نداری بیای داخل خونه فهمیدی.بعدمدروروم بستورفت.باترس که اطرافونگاهمیکردم سمت باغ رفتم.بعدپایین درخت مجنون نشستموخودموبغل کردم.ازترس دوبارخودموخیس کردم.هیولاها.ازتوی تاریکی لای درختانگاهم میکردن.خیلی وحشت ناک بود.یه دفعه صدایی ازروبه شنیده شدازترس آب دهنموقورت دادموبه اون سمت خیره شدم.اگه خزنده هاباشن چی .اگه سمتم حمله کننو،نیشم بزنن چی بااین فکراشروع کردم به گریه کردن.تاچندساعت.باترس همه جاروپاییدم.که صدای مامانوشنیدم که صدام میزد:
-آدرین بدوبیاداخل،بابات گفت تنبیه تمومه.
بلندشدمو بادوخوموبه داخل خونه رسوندموباصدای بلندهم گریه میکردم.مامان نگرانی پرسید:
-خوبي عزیزم.
باجیغ گفتم ازتون بدم میادوبعد دویدم سمت اتاقم دروبستم.هیچ وقت فراموشش نمیکنم اون شب ترسناکو.فرداصبح هم با،باباوآرازرفتیم مدرسش،ومجبورشدم کلی عذرخواهی کنم ازشون،اون روزخیلی گریه ام می اومد.اماسعی کردم جلوآرازبداین کارونکنم.ازاون روز به بعددیگه داداش صداش نزدم.دیگه داداشم نیست آرازه.
دیدگاه ها (۰)

رسیدم به فندکی که با بندبلندی، به در دکه آویزون بود.جلورفتمو...

پارت12#زمان حال....آدرین☆واردپارکی که پیداکردم شدم.خسته ازپی...

پارت11#اون روزم گذشتوفرداهای بعدشم یه طوری پسرای بدجنسوبلاسر...

فکرکن .فکرکن پسر.چشمم افتادبه لباسم .خودشه، کسی بااینامنونمی...

در این تاریخ رند بهترینا براتون آرزو میکنم بهترینا سهم دل مه...

دخترا بگن درسته یا نهمن که خودم اون پسر هستم

اخبار داغ :عراقچی: منتظر پاسخ آمریکا از طریق واسطه قطری هستی...

🥀شهید امیر سپهبد سید عبدالرحیم موسوی#یا_لثارات_الخامنه‌ای #ل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط