{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت11#

پارت11#
اون روزم گذشتوفرداهای بعدشم یه طوری پسرای بدجنسوبلاسرشون آوردمودررفتم که حسابی اشکشونودرآوردم.ازپنچرکردن سرویس مدرسشون گرفته، تاچسب ریختن،توموهاشون.که مجبورشدن سرشونو کچل کنن.وقتی ازمدرسه برگشتم.براخودم آهنگ میخوندم.وقتی واردحیاط خونه شدم لی لی کنان سمت ورودی رفتمو باصدای بلندگفتم:
- من اومدم.مامان پسرگلوزرنگت اومده خونه.
نیشم بسته نمیشداصلاخیلی خوش حال بودم.جونمی جون،پسربدابه قول داداش،به فنارفتن.من که معنیشونمیدونم چیه ولی حتما فوشه و بایدبه اونااینوگفت.
وقتی رسیدم دم در ورودی.همه باعجله ازتوخونه بیرون اومدن.باباومامان، آراز،حتی آزاده کوچولو.باهیجان گفتم :
-یعنی انقدرازاومدنم خوش حال شدین که شمازودتراومدین بغلم کنینوببوسینم؟
صورت باباکم کم قرمزی میشد.مامانم مثل موقع هایی که نگرانم میشدشده بود.آرازم شکه نگاهم میکرد.لبخندم کم کم بسته شودوپرسیرم:
-چیشده خوش حال نشدین منودیدین.
بابایهودادزد،خفه شو.
شونه هام بالاپریدنوقلبم شروع کردبه تندتندزدن.مامان نالید
-فررررخ.آرومتر.
آزاده ازصدای باباترسیدزدزیرگریه .مامان هم بغلش کرد،بعدم رفت داخل خونه.کاش منم بغل میکردومیبرد.مگه منودوست نداره؟بااین فکرلبام آویزون شد.بابا،بازدادزد.
-توچیکارکردی آدرین؟عابرومنوبردی تو.توی مدرسه آرازچه غلطی میکردی؟هان؟ بااون گندی که زدی عابروداداشتم بردی .
بی‌صدا اشکام میچکیدتوصورتم.وسیغ سیغ میکردم.آرازم گفت:فردابایدبیای مدرسموازمدیرمون معذرت‌خواهی کنی احمق.فکرکردی واقعازورویی بااون لباس زایع ت توفیلم دوربینا.فقط باگریه نگاهشون میکردم،روبه باباگفتم:
-بابا...هیع...من کاربدی نکردمه.
آقای رضایی فیلمتوبهم نشون داد.داخل حیاط مدرسه شده بودی. بعدم که رفتیه داخل دستشویی.بازم میگی کاربدنکردیه ؟اون کارزشتوکردی توواقعا آدرین؟اگه دست‌وپا بچه های مردم میشکست چی هان نفهم.
گفتم:
- بابامن...
نزاشت حرفموتموم کنموبادادگفت:
-نشنوم صداتو.کل شبوتوباغ میمونیو،فرداهم باهم میریم مدرسه آراز،وازمدیرشون عذرخواهی میکنی مفهومه.
-باگریه گفتم باباامامن شب توباغ میترسم تاریکه،هیولا داره منومیخوره.
-همین که گفتم.این تنبیهته بایدانجامش بدی تادرس بشه برات ازاین غلطا نکنی.
وبدون این که توجه کنه رفت داخل خونه.آرازنگاهی به من کردوگفت:
-احمق.
بعدم خواست بره.که گفتم:
- داداش من بخاطرتواین کاروکردم.حساب اون پسراکه اذیتت کردنورسیدم بروبه بابابگوتقصیرمن نبود.
بازشکه نگاهم میکرد.گفت :
-مگه نگفتم فوضولی نکن. همینم مونده اونابفهمن برادرکوچیکم ازم دفاع کرده خودم بی عرضه بودم.هرگزاین کارونمیکنم.بعدهم رفت.
دیدگاه ها (۰)

شب بابادستموگرفتوبردم دم دروگفت:-بروتوباغ وقت تنبیه .تاتموم ...

رسیدم به فندکی که با بندبلندی، به در دکه آویزون بود.جلورفتمو...

فکرکن .فکرکن پسر.چشمم افتادبه لباسم .خودشه، کسی بااینامنونمی...

پارت10#صدای پسری که ازهمه پرزورتروبزرگتربودوانگاررئیسشونم بو...

ومپایر جذاب من. پارت ۴

پشت نگاه سردت — پارت دهم ویو تهاز خواب بیدار شدم، دوش گرفتم ...

like swan 🦢#like_swan𝑃𝑇 5ویو نامجون:چند روزی از اون شب گذشته...

KIM V

پارت 24رمان عشق مدرسه ای فیلیکس میاد و ات رو میبرن بیمارستان...

پارت ۲۴رومان آغوشت آرامش جهانست 🔱 کیکمو که تموم کردم راه اف...

استاد من پارت ۱۳ــــــــــــــــ. .ــــــــــــــــب...

عشق قرار دادی پارت 5

چرخُ فلک p3

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط