پارت12#
پارت12#
زمان حال....
آدرین☆
واردپارکی که پیداکردم شدم.خسته ازپیاده رویه طولانی مدت،پاهام دیگه قوت یه قدم برداشتنونداشتن وروی زمین میکشیدمشون.نگاه ساعت مارک صفحه مشکیم کردم که ساعت،۵:۳۰عصررونشون میداد.سرموبلندکردمونگاهی به اطراف کردم،که نگاهم افتادبه دکه ای که ورودی پارک بود.رفتم جلوش دیدم پیرمردی باموهای یک دست سفید،باچهره ای سبزه که چهرشوبانمک کرده بود،پشت دخل وایساده بود.پیرمردکه سرش پایین بودوپولای کثیفوداغونشومیشمارد،متوجه من شدوگفت:
-بفرماجوون چی میخوای امرکن تابرات بیارم؟
بزورکمی لباموکش آوردموگفتم:
-سیگار.یه پاکت سیگاربده.
اول کمی نگاهم کردبعدرفت اون پشت تابرام پیداکنه.فکرکنم متوجه! این شود،زیادروبه راه نیستم.کمی اطرافودیدزدم تاجایی برای نشستن پیداکنم.باصدای پیرمرد،برگشتمونگاش کردم.
-بله.
-گفتم.ازکدوماش بدم؟
به جلودستش نگاه کردم چندنمونه سیگار چیده بودکنارهم.مات نگاهش کردم .اصلا نمیشناختم مارکشونو گفتم.
-ازهمونی که فروشش بیشتره.
پیرمرده یه نگاهی بهم کردوگفت:
-انگاراولین بارته میخوای سیگاربکشی آره؟
بابی تفاوتی سری به نشونه ی مثبت براش تکون دادم.
-باباجان ازمن به تونصیحت طرفش نروکه،یه عادت میشه،ودیگه نمیتونی کنارش بزاری.شماهم مثل پسرم میمونی،به فکرسلامتیت باش.
بعدیکیشوبین بقیه جداکردوسمتم گرفت.
-ازاین، جووناکه میان اینجازیادمیخرن.
دستموجلوبردموگرفتمش بعدازتشکرحساب کردموچندقدم جلواومدم بعددربسته سیگار روبازکردم ویه نخ سیگاربیرون آوردم.بین انگشتام نگهش داشتموبهش خیره شدم.پیرمرده راست میگفت تاحالانکشیده بودم.برای کمی آرامش به سیگارپناه آورده بودم.
-اگه فندک میخوای اینجاست.
برگستمو نگاه پیرمرده کردم.گفتم:
-بله؟
-خیلی توفکری جوون!میگم فندک.
رددستشودنبال کردم.
زمان حال....
آدرین☆
واردپارکی که پیداکردم شدم.خسته ازپیاده رویه طولانی مدت،پاهام دیگه قوت یه قدم برداشتنونداشتن وروی زمین میکشیدمشون.نگاه ساعت مارک صفحه مشکیم کردم که ساعت،۵:۳۰عصررونشون میداد.سرموبلندکردمونگاهی به اطراف کردم،که نگاهم افتادبه دکه ای که ورودی پارک بود.رفتم جلوش دیدم پیرمردی باموهای یک دست سفید،باچهره ای سبزه که چهرشوبانمک کرده بود،پشت دخل وایساده بود.پیرمردکه سرش پایین بودوپولای کثیفوداغونشومیشمارد،متوجه من شدوگفت:
-بفرماجوون چی میخوای امرکن تابرات بیارم؟
بزورکمی لباموکش آوردموگفتم:
-سیگار.یه پاکت سیگاربده.
اول کمی نگاهم کردبعدرفت اون پشت تابرام پیداکنه.فکرکنم متوجه! این شود،زیادروبه راه نیستم.کمی اطرافودیدزدم تاجایی برای نشستن پیداکنم.باصدای پیرمرد،برگشتمونگاش کردم.
-بله.
-گفتم.ازکدوماش بدم؟
به جلودستش نگاه کردم چندنمونه سیگار چیده بودکنارهم.مات نگاهش کردم .اصلا نمیشناختم مارکشونو گفتم.
-ازهمونی که فروشش بیشتره.
پیرمرده یه نگاهی بهم کردوگفت:
-انگاراولین بارته میخوای سیگاربکشی آره؟
بابی تفاوتی سری به نشونه ی مثبت براش تکون دادم.
-باباجان ازمن به تونصیحت طرفش نروکه،یه عادت میشه،ودیگه نمیتونی کنارش بزاری.شماهم مثل پسرم میمونی،به فکرسلامتیت باش.
بعدیکیشوبین بقیه جداکردوسمتم گرفت.
-ازاین، جووناکه میان اینجازیادمیخرن.
دستموجلوبردموگرفتمش بعدازتشکرحساب کردموچندقدم جلواومدم بعددربسته سیگار روبازکردم ویه نخ سیگاربیرون آوردم.بین انگشتام نگهش داشتموبهش خیره شدم.پیرمرده راست میگفت تاحالانکشیده بودم.برای کمی آرامش به سیگارپناه آورده بودم.
-اگه فندک میخوای اینجاست.
برگستمو نگاه پیرمرده کردم.گفتم:
-بله؟
-خیلی توفکری جوون!میگم فندک.
رددستشودنبال کردم.
- ۵۷۸
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط