{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۳

پارت ۳
از زبون متین
آرشام اومد و نشست تو ماشین . خیلی دلم میخواست بفهمم به کی زده و نمیگه . نکنه به ادم زده؟؟
رادوین: آرشام نگفتی چرا ماشین خونی بود؟؟
آرشام: اهان . نه ...ام ..به یه گربه زدم .
یه حسی بهم میگفت راست نمیگه ولی من از این حس های چرت زیاد داشتم . تو راه بودیم و کم کم داشتیم میرسیدیم . اه این هلیا ام که خیلی تند میره . ولی خب ماشینش هم خوب ماشینیه . مک لارن . اصلا من موندم دختر و چه به ماشین مدل بالا . دختر سوار همون پراید بشه بسه باو .
ساعت تقریبا ۷ بود که رسیدیم و رفتیم نزدیک ترین مسافر خونه و دو تا اتاق گرفتیم و جا گیر شدیم .
من : خب داداشام کی راه بیوفتیم تو اون عمارت ؟؟
آرشام : انگار خیلی عجله داری ؟
من: عجله که نه ولی خیلی کنجکاوم بدونم توش چیه .
رادوین : بچه ها مطمئنین که بریم تو اون خونه ؟ پا مون رو بزاریم توش دیگه نمیشه از این روستا برگردیما؟
آرشام : عه رادوین داری جا میزنی ها ـ ما تا این جا اومدیم پس تا تهش میریم .
راست میگفت باید تا تهش بریم . ریسک بزرگیه ولی باید بریم .
آرشام : خب چیزایی که لازم دارید رو بردارین همین الان میریم . یکی تون بره به این دخترا ام بگه .
مسلاما چون من زود تر اماده میشدم باید به دخترا میگفتم . یعنی آماده بودم با همون لباسا میخواستم بیام . فقط اولش کوله ام رو که از قبل آماده کردم رو برداشتم و گذاشتم یه گوشه و رفتم دم اتاق دخترا و در زدم .
هلیا اومد و در رو باز کرد
من : سلام
هلیا : سلام .
من : اماده شین تا بریم تو اون عمارت همه چیز هم بردارین .
هلیا : الان.؟؟؟ امروز؟؟؟
من: بعله امروز و الان ـ ما آماده ایم شما ها هم زود بیاین .
هلیا : باش.
و رفت تو و درو بست .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از زبون رادوین
همه آماده شده بودیم و د در مسافر خونه منتظر نفس بودیم . هوفففففف چه قدر طولش میدههههههه . بعد پنج دقیقه بلاخره خانوم تشریف اوردن و همه راه افتادیم سمت عمارت .
بعد این که کمی راه رفتیم از بس تو فکر بودم نفهمیدم کی رسیدیم . ـ دیدم یکی داره سیخونک میندازه تو پهلوم . دیدم متینه .
متین : کجاییییی . رسیدیم
سرمو که بالا اوردم با یه خونه خیلی بزرگ مواجه شدم .. عههههههههه چقدر بزرگه . یه چیز هست که بهش میگن عمارت .
آرشام در رو باز کرد و همه رفتیم تو . ـ یه راهرو بود ـ ولی خب بزرگ بود و تهش یه در بود . همه رفتیم سمت در و خواستیم بازش کنیم که دیدیم رمز میخواد ولی اصلا جایی برای زدن رمز نداشت ولی بالای در جای 4 تا لامپ خالی بود ...
دیدگاه ها (۱)

پارت ۴از زبون ترنموا خب مث ادم جا واسه رمز میذاشتن . چرا بای...

❤ ❤

بعضیام عین کره الاغ کدخدا یورتمه میرن رو اعصابا

😉 😉 😉 😉

پارت ۱۶ فردای اون روز، حدود ساعت چهار عصر، صدای زنگ گوشیم او...

وقتی داداش ناتنیت بود...پارت چهارمویو ات صبح از خواب با سردر...

✨you are my past ✨part4[ویو آرورا]الیزابت: آرورا یکم استراحت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط