{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۴

پارت ۴
از زبون ترنم
وا خب مث ادم جا واسه رمز میذاشتن . چرا باید لامپ پیدا کنیم . همه داشتیم اطرافمون رو میگشتیم که هلیا گفت : پیدا کردم .
همه نگاه ها رفت سمت هلیا که داشت میرفت طرف اون ۴ تا گلدون . دستشو برد سمت چیز فلزی که تو گلدون بود و گشید بیرون انگار لامپ بود . دونه دونه داد دست متین و اونم میزد به جای لامپ ها . البته به ترتیب . در با صدای تیکی باز شد . همه خوشحال از این که در رو باز کردیم بودیم که با دیدن صحنه روبه رو مون خنده رو لب هامون ماسید و جاشو به یه جیغ بنفش از سوی ما دخترا داد .ـ با دیدن صحنه روبروم داشتم شاخ در میاوردم . چرا انقدر این طوریه اینجا . یه عالمه جنازه و جسد جلو رومون بود . حس بدی بهم دست داد ـ و البته ترس هم داشتیم . همیشه این جور صحنه ها رو تو فیلما میدیدم ولی الان دارم جلو روم میبینم . با ترس و لرز از میون اون همه جنازه رد شدیم .داشتیم میرسیدیم به ته سالن بزرگی که توش بودیم که یهو یه جنازه پر از خون از بالا سر افتاد جلو پامون . اه خیلی بد بود این دیگه از کجا پیداش شد . سقف این خونه خیلی بلند بود و وقتی به بالا سرمون نگاه کردیم باز هم جیغ و جیغ و جیغ ... خیلی ترسیده بودم ولی باید بهش غلبه میکردم . رسیدیم ته سالن که اخرش چند تا اتاق میخورد . رفتیم به ترتیب در اتاقا رو باز کردیم . جیز بدی نداشت . ولی یه اتاق مونده بود که قرار شد بعدا بیایم و بگردیم چون اتاقش نسبت به بقیه ی اتاقا بزرگ تر بود .
تو راه برگشت خیلی تند تر میومدیم از شدت ترس دستامون میلرزید .
نفس : میگم .... ام..... میشه.. ام. میشه دیگه نیایم اینجا ؟؟؟
هلیا : چی میگی نفس . نکنه میخوای تا اخر عمرت تو این روستا بمونی ؟؟ یا این که برگردی شهر و جن زده باشی و اینده ات رو تباه کنی؟؟
راست میگفت . باید تا ته این راه رو بریم . نمیشد ولش کرد . وگرنه ... بد بخت میشدیم یا به قول هلیا اینده مون رو تباه میکردیم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از زبون هلیا

برگشته بودیم مسافر خونه . اصلا حال نداشتم ـ دلم فقط یه خواب راحت میخواست . رفتم رو تخت و دراز کشیدم که یهو صدای جیغ نفس بلند شد .ـ وای انقدر امروز صدای جیغ شنیدم حالم بد میشه با صدای جیغ . رفتم سمتش که فهمیدم داره به یه چیزی اشاره میکنه . رد اشاره اش رو گرفتم که دیدم به روی چمدونش اشاره میکنه . روش یه سوسک بود . همزمان صدای جیغ منو ترنم هم بلند شد که فهمیدم صدای کوبیده شدن در میاد . درو که باز کردم رادوین اومد تو و گفت : چی شده؟
نفس: سوسککککک
رادوین : ههههههه حالا انگار چیه
رفت و با دستش سوسکه رو برداشت و اومد سمت نفس و سوسکه رو گفت طرفش و گفت : هههووووووو بخورششش
و مصادف شد با جیغ بنفش نفس .
رادوین رفت بیرون ولی نفس هنوز میترسید بره سمت چمدونش . ساعت ۱ بود و ما باید ناهار میخوردیم و هیچی نبود بنابراین به یه تخم مرغ راضی شدیم .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از زبون نفس (فردای اون روز)
صبح ساعت ۹ از خواب پاشدم . تقریبا ترنم و هلیا ام با من بیدار شدن . طبق معمول باید حاضر میشدیم تا بریم تو اون عمارت کذایی...
ساعت ۱۰ بود که همه آماده شده جلو در ولیساده بودیم تا رادوین اومد و ما رفتیم سمت اون عمارت
رادوین میون راه تشنه اش شده بود و اب نیاورده بود من موندم این پسرا چرا به فکر نیستن . ایششش . ولی میون راهمون یه چشمه بود و رفت از اون جا اب خورد و اومد ولی نمیدونم چرا وقتی اومد رنگش پریده بود .
دیدگاه ها (۱)

❤ ❤

عکس نوشته ساخت خودم کپی نکنید لدفا❤ ❤ ❤

پارت ۳ از زبون متینآرشام اومد و نشست تو ماشین . خیلی دلم میخ...

بعضیام عین کره الاغ کدخدا یورتمه میرن رو اعصابا

مهمونی پارت ۴۵

مهمونی پارت ۴۹

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ پارت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط