✿My lovely idol✿ 2
✿My lovely idol✿ 2
✯part:²⁵
جونگکوک مو های هیونا رو همین طور نوازش میکرد تا اینکه خودش هم خوابش برد . فردا صبح همه مثل یه خانواده کنار هم نشستن و صبحانه خوردن و میخندیدن جونگکوک به هیونا نگاه میکرد بنظرش اینکه این دختر با این همه سختی باز هم قشنگ لبخند میزد
ههنا: خوبه من دامادم رو پسندیدم
هیونا نگاهش کرد و خندید
جونگکوک: خوبه خدارو شکر قرار نیست نظرت رو عوض کنم
ههنا: میدم دیگه وسایلم رو جمع کنم شما به خوردن ادامه بدید
هیونا: مامان خب دو روز میموندین حداقل
ههنا بلند شد
ههنا: نمیشه که شما هر دو تون کلی کار داریم بعدش هم هر وقت سرتون خلوت شد میتونین بیاین دائجون من همیشه خونه هستم
جونگکوک: ممنون
ههنا رفت توی اتاق و جونگکوک به لیوان قهوه دیگه به هیونا داد
هیونا: ممنون
جونگکوک کنارش روی صندلی نشست و با مو های هیونا بازی میکرد
هیونا: خب کار چطوره؟
جونگکوک: مثل اینکه بدون اعضا باید برم تور
هیونا: جدی؟
جونگکوک: تو هم با خودم میبرم
هیونا: آخه کلی کار ریخته سرم
جونگکوک: یکم استراحت کن
هیونا: آخه...
جونگکوک از جاش بلند شد
جونگکوک: پس تنها میرم
هیونا فورا پشیمون شدم دستش رو گرفت
هیونا: باشه باشه قبوله
دو روز به سفر مونده بود هیونا سرش رو روی پاهای جونگکوک گذاشته بود و کتاب میخوند و جونگکوک سرش توی گوشی بود
جونگکوک: خسته نشدی؟
هیونا: من هیچوقت از کتاب خوندن خسته نمیشم
جونگکوک: ولی من خسته شدم الان دقیقا دو ساعت نشستیم و تو فقط حواست به کتابه
هیونا با لبخند کتاب رو کنار گذاشت و به جونگکوک نگاه کرد
هیونا: خب باشه چی بگم
جونگکوک: خب هر چی باشه من هیچی درست حسابی ازت نمیدونم
هیونا: خب تو هرچی دوست داری بپرس من جواب میدم
جونگکوک: خب... چطور بچگی ای داشتی؟
هیونا: این سوال از کجا در اومد؟
جونگکوک: خودت گفتی سوال بپرس
هیونا: باشه بچگی چندان خوبی نداشتم آرزوم این بود که کنار مامان بابام مثل بقیه بچه ها بزرگ بشم و به زندگی معمولی داشته باشم
جونگکوک: بیشتر راجبع گذشته ات بگو
⊂(・ω・*⊂)
حمایتتتتتتتتتتت🌹✨❤️
_____________________________________
#فیک #بی_تی_اس #جونگکوک #داستان #سرگرم_کننده #کیم_دو_یون #my #BTS
✯part:²⁵
جونگکوک مو های هیونا رو همین طور نوازش میکرد تا اینکه خودش هم خوابش برد . فردا صبح همه مثل یه خانواده کنار هم نشستن و صبحانه خوردن و میخندیدن جونگکوک به هیونا نگاه میکرد بنظرش اینکه این دختر با این همه سختی باز هم قشنگ لبخند میزد
ههنا: خوبه من دامادم رو پسندیدم
هیونا نگاهش کرد و خندید
جونگکوک: خوبه خدارو شکر قرار نیست نظرت رو عوض کنم
ههنا: میدم دیگه وسایلم رو جمع کنم شما به خوردن ادامه بدید
هیونا: مامان خب دو روز میموندین حداقل
ههنا بلند شد
ههنا: نمیشه که شما هر دو تون کلی کار داریم بعدش هم هر وقت سرتون خلوت شد میتونین بیاین دائجون من همیشه خونه هستم
جونگکوک: ممنون
ههنا رفت توی اتاق و جونگکوک به لیوان قهوه دیگه به هیونا داد
هیونا: ممنون
جونگکوک کنارش روی صندلی نشست و با مو های هیونا بازی میکرد
هیونا: خب کار چطوره؟
جونگکوک: مثل اینکه بدون اعضا باید برم تور
هیونا: جدی؟
جونگکوک: تو هم با خودم میبرم
هیونا: آخه کلی کار ریخته سرم
جونگکوک: یکم استراحت کن
هیونا: آخه...
جونگکوک از جاش بلند شد
جونگکوک: پس تنها میرم
هیونا فورا پشیمون شدم دستش رو گرفت
هیونا: باشه باشه قبوله
دو روز به سفر مونده بود هیونا سرش رو روی پاهای جونگکوک گذاشته بود و کتاب میخوند و جونگکوک سرش توی گوشی بود
جونگکوک: خسته نشدی؟
هیونا: من هیچوقت از کتاب خوندن خسته نمیشم
جونگکوک: ولی من خسته شدم الان دقیقا دو ساعت نشستیم و تو فقط حواست به کتابه
هیونا با لبخند کتاب رو کنار گذاشت و به جونگکوک نگاه کرد
هیونا: خب باشه چی بگم
جونگکوک: خب هر چی باشه من هیچی درست حسابی ازت نمیدونم
هیونا: خب تو هرچی دوست داری بپرس من جواب میدم
جونگکوک: خب... چطور بچگی ای داشتی؟
هیونا: این سوال از کجا در اومد؟
جونگکوک: خودت گفتی سوال بپرس
هیونا: باشه بچگی چندان خوبی نداشتم آرزوم این بود که کنار مامان بابام مثل بقیه بچه ها بزرگ بشم و به زندگی معمولی داشته باشم
جونگکوک: بیشتر راجبع گذشته ات بگو
⊂(・ω・*⊂)
حمایتتتتتتتتتتت🌹✨❤️
_____________________________________
#فیک #بی_تی_اس #جونگکوک #داستان #سرگرم_کننده #کیم_دو_یون #my #BTS
- ۸.۹k
- ۲۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط