My lovely idol
✿My lovely idol✿ 2
✯part:²⁶
جونگکوک: بیشتر راجبع گذشته ات بگو
هیونا: چیز خاصی نیست
جونگکوک: چرا ماجرای یونگ ایون رو بهم نگفتی؟ هیونا با تعجب بلند شد و نشست
هیونا: تو از کجا میدونی؟
جونگکوک: مثل اینکه واقعا نمیخوای چیزی بگی ولی مامانت همه چیز رو گفت
هیونا: مامان بابای واقعیم؟
جونگکوک: آره
هیونا: تصادف بابام؟
جونگکوک: آره
هیونا: یونگ ایون؟
جونگکوک: بله
هیونا: فرارم؟
جونگکوک: درسته
هیونا: ههنا؟
جونگکوک: البته
هیونا: پس هیچی رو جا ننداخته
جونگکوک: ترجیح میدادم از زبون خودت بشنوم
هیونا توی چشم هاش در از اشک شد ولی تند تند پلک میزد و لبخند روی لب هاش بود جونگکوک نتونست طاقت بیاره و بغلش کرد
جونگکوک: لازم نیست وقتی با منی تظاهر کنی
هیونا محکم تر جونگکوک رو بغل کرد و اجازه داد اشک هاش بی سر و صدا سرازیر بشن جونگکوک نوازشش میکرد
جونگکوک: نمیزارم دیگه کسی اذیتت کنه قول میدم
شب قبل از پرواز بود قرار بود فردا صبحش برن فرودگاه جونگکوک کمپانی بود و هنوز بر نگشته بود هیونا از دفتر کارش برگشته بود که دوباره ایون رو دید
ایون: بهت گفتم پول بده زود باش خیلی بهت فرصت دادم
هیونا: من به توی سگ هیچ پولی نمیدم
ایون قدم هاش رو بلند سمت هیونا برداشت که هوما عقب تر رفت
هیونا: زنگ میزنم پلیس نزدیکم نشو
ایون بدون توجه نزدیکتر میشد
ایون: سگ اره؟ بزار یادت بیارم کسی که سگ منه کیه چند سال قرار کردی فکر کردی کی هستی؟
هیونا سریع خواست فرار کنه که ایون مچ دستش رو گرفت و چسبوند به دیوار
هیونا: ولم کننن
ایون: پول
هیونا: گفتم من هیچ پولی به تو نمیدمم
ایوان دستش رو روی گردن هیونا گذاشت و فشار میداد با تمام قدرت داشت هیونا رو خفه میکرد جوری که پا های هیونا از روی زمین بلند شد.
¯\_༼ ಥ ‿ ಥ ༽_/¯
شبببببب بخیررررررر😘✨❤️
_____________________________________
#فیک #بی_تی_اس #جونگکوک #جیهوپ #هیونا #داستان #بهترین #داستان #سرگرم_کننده #کیم_دو_یون #my #بهترین_فالوورای_دنیا #BTS
✯part:²⁶
جونگکوک: بیشتر راجبع گذشته ات بگو
هیونا: چیز خاصی نیست
جونگکوک: چرا ماجرای یونگ ایون رو بهم نگفتی؟ هیونا با تعجب بلند شد و نشست
هیونا: تو از کجا میدونی؟
جونگکوک: مثل اینکه واقعا نمیخوای چیزی بگی ولی مامانت همه چیز رو گفت
هیونا: مامان بابای واقعیم؟
جونگکوک: آره
هیونا: تصادف بابام؟
جونگکوک: آره
هیونا: یونگ ایون؟
جونگکوک: بله
هیونا: فرارم؟
جونگکوک: درسته
هیونا: ههنا؟
جونگکوک: البته
هیونا: پس هیچی رو جا ننداخته
جونگکوک: ترجیح میدادم از زبون خودت بشنوم
هیونا توی چشم هاش در از اشک شد ولی تند تند پلک میزد و لبخند روی لب هاش بود جونگکوک نتونست طاقت بیاره و بغلش کرد
جونگکوک: لازم نیست وقتی با منی تظاهر کنی
هیونا محکم تر جونگکوک رو بغل کرد و اجازه داد اشک هاش بی سر و صدا سرازیر بشن جونگکوک نوازشش میکرد
جونگکوک: نمیزارم دیگه کسی اذیتت کنه قول میدم
شب قبل از پرواز بود قرار بود فردا صبحش برن فرودگاه جونگکوک کمپانی بود و هنوز بر نگشته بود هیونا از دفتر کارش برگشته بود که دوباره ایون رو دید
ایون: بهت گفتم پول بده زود باش خیلی بهت فرصت دادم
هیونا: من به توی سگ هیچ پولی نمیدم
ایون قدم هاش رو بلند سمت هیونا برداشت که هوما عقب تر رفت
هیونا: زنگ میزنم پلیس نزدیکم نشو
ایون بدون توجه نزدیکتر میشد
ایون: سگ اره؟ بزار یادت بیارم کسی که سگ منه کیه چند سال قرار کردی فکر کردی کی هستی؟
هیونا سریع خواست فرار کنه که ایون مچ دستش رو گرفت و چسبوند به دیوار
هیونا: ولم کننن
ایون: پول
هیونا: گفتم من هیچ پولی به تو نمیدمم
ایوان دستش رو روی گردن هیونا گذاشت و فشار میداد با تمام قدرت داشت هیونا رو خفه میکرد جوری که پا های هیونا از روی زمین بلند شد.
¯\_༼ ಥ ‿ ಥ ༽_/¯
شبببببب بخیررررررر😘✨❤️
_____________________________________
#فیک #بی_تی_اس #جونگکوک #جیهوپ #هیونا #داستان #بهترین #داستان #سرگرم_کننده #کیم_دو_یون #my #بهترین_فالوورای_دنیا #BTS
- ۲.۶k
- ۲۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط