¹

¹
با احساس تشنگی از اتاقش بیرون اومد...

از پله ها پایین می اومد که صدای پدربزرگش رو با چند نفر شنید.

کمی قدماشو تند تر کرد تا بره و کمی فضولی،
یا بهتر بگم کنجکاوی کنه.

متوجه شد که عمو و پسر عموش اونجا ان و در حال صحبت با پدر بزرگ ان.

از حرفاشون واقعا سر در نمی آوورد

"شرکت" ، "سهام" ، "اتحاد" ، "قوی تر شدن"
ولی...یه چیزیش عجیب بود .

اسم خودش توی بحث اونا کشیده شده بود و حرف عموش که میگفت:

" پس ات و جونگکوک باید اینجا با ما همکاری کنن درسته؟ "

و پدر بزرگی که با تکون دادن سرش حرف عمو رو تائید کرد.

تا اینکه سرش و چرخوند و با صورت متعجب ات که کمی از اونا دور بود مواجه شد!

با لبخند گفت:

"اوه ات اومدی عزیزم؟ خیلی هم بهتر بیا بشین باید چیزی رو برات توضیح بدم"

و ات هم از خدا بی خبر با همون صورت متعجب و قیافه ی کیوت وارد جمع اونا شد!

و جونگکوک از کیوتیش ناخودآگاه لبخندی به لباش اومد ولی سریعا محو شد.

چند ثانیه ای کسی حرف نزد ولی ات که دیگه طاقت نداشت شروع به صحبت کرد:

" ببخشید پدربزرگ و..عمو، اتفاقی افتاده؟
چرا به من گفتین تا اینجا بیام؟"

پدربزرگ نگاهی به جونگکوک و پدرش کرد و بعد سرشو برگردوند به سمت ات و گفت:

" ام خب ببین ات میدونم شاید اولش شوکه بشی یا مخالفت کنی.
اما ما یه تصمیمی گرفتیم که باید انجام بشه."

"خب.. چه کاری؟"

پدربزرگ کمی مکث کرد و بعدش ادامه داد:

" تو و جونگکوک باید باهم ازدواج کنین و برای شرکت وارث بیارید"

ات چشماش گرد شد:


"ه ها؟ یعنی چی؟ آخه برای چی من؟"


عموی ات اینجا لب زد:


" ببین عزیزم.. مادر جونگکوک از وقتی که ما رو رها کرد دیگه به خانواده ی مادریش اعتمادی نداریم که بخوایم با اونا وصلت کنیم و توی این خاندان هم تنها دختر تویی"

ات دیگه نمی‌دونست چی بگه ولی میخواست مقاومت کنه:


" اما آخه من ..من نمیتونم"


پدربزرگ آهی کشید:


" ات! تو و جونگکوک باهم ازدواج میکنین و یه وارث میارید...
از اون به بعدش هم دیگه خودتون میدونین..دوست دارین باهم باشین یا که طلاق بگیرین تصمیم خودتونه"

ات با حرص روبه جونگکوک کرد:

" جونگکوک تو چی؟
نمیخوای چیزی بگی؟
نمیخوای مخالفت کنی؟"


ولی جونگکوک با بی اهمیتی گفت:

"من با تصمیم پدربزرگ مخالفت نمیکنم"

ممنون از حمایتت زیبا🩵





#درخواستی #چند_پارتی #تک_پارتی
دیدگاه ها (۴)

پارت ۲جونگکوک اونجا نشسته بود.سرش رو بالا آورد.«تو اینجا چی ...

صبح روز بعد، ات از خواب بیدار شد و مدت زیادی به سقف خیره مون...

part ⁶ویو جونگکوک:وقتی بابام تلفن و قطع کرد چند ثانیه به گوش...

پارت ۱۹۸

مربی موتور سوار

Last leaves/رمان جیمین

Why Did I Fall in Love with You? | P¹¹چند روز بعددوهی بالاخر...

سلام قشنگام میخوام یه چند پارتی رو همزمان با فیکم بنویسموقتی...

رمان دختر خاصبعد از چند ساعت فیلم دیدن و خوردن و خندیدن، هوا...

وقتی میخواستی بری استخر ولی...²با رفتن تو،جونگکوک هم برگشت ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط