نزدیک عمارت پدر بزرگ بودن
³
نزدیک عمارت پدر بزرگ بودن
دست و پاهای متحرکش که هر لحظه میلرزید استرسشو کامل نشون میداد.
همینطور که در حال جویدن ناخن هاش بود دستاش توسط جونگکوک گرفته شد؛
"آهای حق نداری به اموال من آسیب بزنی"
ات کمی خندش گرفت و گفت:
"دیگه ناخن هامم جزء اموالت حساب میشن؟"
جونگکوک با قیافه ی جدی و کیوتش با حالت غرور گفت:
"معلومه تو سلولای بدنتم اموال منن"
ات با کمی مکث توضیح داد:
"نمیدونم خیلی استرس دارم..
چطور میخوایم بهشون بگیم عاشق هم شدیم در حالی که قرار بود فقط یه وارث بیاریم؟"
جونگکوک جدی تر شد و با همون نگاه مهربونش رو به ات کرد:
"اتی مگه یادت رفته بابابزرگ چی گفت؟ گفت ما وارث میاریم ولی بقیه ش دست خودمونه که باهم زندگی کنیم یا نه. پس نگران چی هستی؟ اونا هم نخوان ما با هم میمونیم"
.
.
با صدای باز شدن در رفتن داخل که با صورت پر از لبخند پدربزرگ مواجه شدن که داشت به سمتشون میومد:
"ات..حالت چطوره خوبی؟"
و ات رو بغل کرد که دلیل اعتراض جونگکوک شد:
"یاا بابابزرگ من اینجا چی ام پس؟ فقط ات؟"
.
.
.
همینطور که روی مبل نشسته بودن بابا بزرگ شروع به حرف زدن کرد:
"خب چه خبر؟ ات تو هنوز حامله..."
حرفش با حرف جونگکوک قطع شد:
"پدربزرگ ما باید یه چیزی رو بگیم.
ات حدودا سه هفته شده که حامله ست ولی مسئله ی اصلی اینه که ما همدیگه رو دوست داریم و نمیخوایم که جدا بشیم"
"واقعا؟ خب اینکه عالیه"
ات با نگرانی بهش نگاه کرد:
"یعنی شما مخالفتی ندارین؟"
پدربزرگ با خنده گفت:
"من چرا باید مخالفتی داشته باشم؟ شما همدیگرو دوست دارید! من حتی اگه بخوام نمیتونم جلوی عشق شمارو بگیرم،
...واینطور شد که دغدغه یاین زوج شده بود عشق و به دنیا اومدن اون فندق کوچولو که همه رو منتظر نگه داشته
ܢ݆ߺـߊیߊܔ!
#درخواستی #چند_پارتی #تک_پارتی
نزدیک عمارت پدر بزرگ بودن
دست و پاهای متحرکش که هر لحظه میلرزید استرسشو کامل نشون میداد.
همینطور که در حال جویدن ناخن هاش بود دستاش توسط جونگکوک گرفته شد؛
"آهای حق نداری به اموال من آسیب بزنی"
ات کمی خندش گرفت و گفت:
"دیگه ناخن هامم جزء اموالت حساب میشن؟"
جونگکوک با قیافه ی جدی و کیوتش با حالت غرور گفت:
"معلومه تو سلولای بدنتم اموال منن"
ات با کمی مکث توضیح داد:
"نمیدونم خیلی استرس دارم..
چطور میخوایم بهشون بگیم عاشق هم شدیم در حالی که قرار بود فقط یه وارث بیاریم؟"
جونگکوک جدی تر شد و با همون نگاه مهربونش رو به ات کرد:
"اتی مگه یادت رفته بابابزرگ چی گفت؟ گفت ما وارث میاریم ولی بقیه ش دست خودمونه که باهم زندگی کنیم یا نه. پس نگران چی هستی؟ اونا هم نخوان ما با هم میمونیم"
.
.
با صدای باز شدن در رفتن داخل که با صورت پر از لبخند پدربزرگ مواجه شدن که داشت به سمتشون میومد:
"ات..حالت چطوره خوبی؟"
و ات رو بغل کرد که دلیل اعتراض جونگکوک شد:
"یاا بابابزرگ من اینجا چی ام پس؟ فقط ات؟"
.
.
.
همینطور که روی مبل نشسته بودن بابا بزرگ شروع به حرف زدن کرد:
"خب چه خبر؟ ات تو هنوز حامله..."
حرفش با حرف جونگکوک قطع شد:
"پدربزرگ ما باید یه چیزی رو بگیم.
ات حدودا سه هفته شده که حامله ست ولی مسئله ی اصلی اینه که ما همدیگه رو دوست داریم و نمیخوایم که جدا بشیم"
"واقعا؟ خب اینکه عالیه"
ات با نگرانی بهش نگاه کرد:
"یعنی شما مخالفتی ندارین؟"
پدربزرگ با خنده گفت:
"من چرا باید مخالفتی داشته باشم؟ شما همدیگرو دوست دارید! من حتی اگه بخوام نمیتونم جلوی عشق شمارو بگیرم،
...واینطور شد که دغدغه یاین زوج شده بود عشق و به دنیا اومدن اون فندق کوچولو که همه رو منتظر نگه داشته
ܢ݆ߺـߊیߊܔ!
#درخواستی #چند_پارتی #تک_پارتی
- ۸.۲k
- ۲۴ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط