²
²
حدود سه هفته از ازدواج اونا میگذشت و ات متوجه شده بود که حامله ست و از اون موقع فقط تو خونه بود و بیرون نیومده بود...
در حقیقت اون جونگکوک رو دوست داشت ولی احساس نمیکرد که این حس متقابل باشه.
حس میکرد هر*زه ی خانوادهی جئون شده. با خودش فکر میکرد که بعد از مرگ پدر و مادرش سرنوشتش اینطور تموم میشه؟
اون روز هم برای اینکه کمی حال و هواش عوض بشه به حیاط رفته بود و به گلا آب میداد و با اون کوچولویی که هنوز از نخود کوچیک تر بود حرف میزد:
"هی کوچولو...کی میخوای بزرگ بشی؟ تو این سه هفته تکون نخوردیا !
میدونی با وجودی که منو بابات ازدواجمون اجباری بود ولی خیلی دوست دارم.. بالاخره مامان تو هم هستم. ولی اون بابای از خود راضیت و هم دوست دارم! بهش نگیا خودش نمیدونه . بدونه هم فرقی نداره چون من عاشق اونم اون که عاشق من نیست.. ولش کن اصلا! خسته شدم
با دستی که دور کمرش حلقه شد حرفشم تموم شد
"خسته نباشی"
برگشت ..حس میکرد داره خواب می بینه!
جونگکوک بغلش کنه و بگه خسته نباشی؟ اونم این آدم سرد و بی روح؟
این واسش خیلی تعجب آور بود
" تو..اینجا چیکار میکنی؟"
"یعنی میگی نیام خونه ی خودم؟"
هنوزم تخس بود!
"نه..یعنی از کی اینجایی؟"
" اومم شاید دو دقیقه شایدم پنج دقیقه؛ وایسا ببینم چرا انقد برات مهمه؟"
"هیچی..همینطوری"
" چرا میترسی؟"
آب دهنشو قورت داد لکنت گرفته بود:
"ش شنیدی؟"
"بزار فکر کنم..اوهوم"
با بوسه ای که به لباش خورد لحظه ای همه چیزو یادش رفت...دیگه داشت مطمئن میشد این یه خوابه
"منم دوست دارم دخترک خنگم!"
با این حرف پرید بغل جونگکوک و پاهاشو دورش حلقه کرد که پسرک کمی تلو تلو خورد و بعد ایستاد و با خنده لب زد:
" هی دختر آرومتر"
دخترک سریع از بغلش پایین اومد و با شرمندگی سرشو پایین انداخت
"ببخشید.. حواسم نبود"
"نه نه منظورم این نبود..."
دخترک با ناز و ادا لب زد:
"میگم کوکی"
جونگکوک که از این ناز و کرشمه قند تو دلش آب شده بود لبخند نصفه ای زد و گفت:
"جان دل کوکی؟"
"خب ... باید به عمو و بابابزرگ بگیم؟"
"نگیم؟"
"چرا دیگه باید بگیم"
"نگرانی؟"
ات همونطور که دستاش و پشت کمرش به هم وصل کرده بود گفت:
"راستش ... تقریبا"
"فعلا نباید استرس بدی به خودت واسه تو و بچه خوب نیست"
با یادآوری بچه ات ذوق کوچیکی کرد؛
"انقدر مشتاقم و منتظر به دنیا اومدنش..با وجودی که هنوز یه ماهشم نشده"
"خدای من..یعنی من باید نه ماه صبر کنم؟خیلیه"
"جونگکوک! تو واقعا منحرفی"
و با مشت نسبتا محکمی به سینش زد که باعث خنده ی جونگکوک شد
"خب زیاده دیگه مگه کمه ۹ ماه؟"
"بیشعور"
"خوشبختم منم جونگکوکم"
"هی هی هی! بزنمت؟"
"آخه مگه این هیکل و ساختم که کوچولویی مثل شما برام شاخ و شونه بکشه خانوم کوچولو؟!"
جونگکوک این و گفت و کمی خم شد تا هم قد دختر بشه.
دخترک با شنیدن لقب "خانوم کوچولو" و این حرکت ناگهانی از طرف مرد مقابلش لب پایینش رو گزید و با دو دستش لباس جونگکوک رو گرفت تا نیوفته
"تو واقعا آزار دهنده ای! خیلی دوست داری خجالت کشیدن من و ببینی؟"
مرد دخترک ریز نقش جلوش رو بغل کرد
"از کجا فهمیدی عزیزم؟ خیلی زیاد!"
جونگ کوک با خنده اینو گفت و بوسه ای روی سر دخترک گذاشت
#درخواستی #چند_پارتی #تک_پارتی
حدود سه هفته از ازدواج اونا میگذشت و ات متوجه شده بود که حامله ست و از اون موقع فقط تو خونه بود و بیرون نیومده بود...
در حقیقت اون جونگکوک رو دوست داشت ولی احساس نمیکرد که این حس متقابل باشه.
حس میکرد هر*زه ی خانوادهی جئون شده. با خودش فکر میکرد که بعد از مرگ پدر و مادرش سرنوشتش اینطور تموم میشه؟
اون روز هم برای اینکه کمی حال و هواش عوض بشه به حیاط رفته بود و به گلا آب میداد و با اون کوچولویی که هنوز از نخود کوچیک تر بود حرف میزد:
"هی کوچولو...کی میخوای بزرگ بشی؟ تو این سه هفته تکون نخوردیا !
میدونی با وجودی که منو بابات ازدواجمون اجباری بود ولی خیلی دوست دارم.. بالاخره مامان تو هم هستم. ولی اون بابای از خود راضیت و هم دوست دارم! بهش نگیا خودش نمیدونه . بدونه هم فرقی نداره چون من عاشق اونم اون که عاشق من نیست.. ولش کن اصلا! خسته شدم
با دستی که دور کمرش حلقه شد حرفشم تموم شد
"خسته نباشی"
برگشت ..حس میکرد داره خواب می بینه!
جونگکوک بغلش کنه و بگه خسته نباشی؟ اونم این آدم سرد و بی روح؟
این واسش خیلی تعجب آور بود
" تو..اینجا چیکار میکنی؟"
"یعنی میگی نیام خونه ی خودم؟"
هنوزم تخس بود!
"نه..یعنی از کی اینجایی؟"
" اومم شاید دو دقیقه شایدم پنج دقیقه؛ وایسا ببینم چرا انقد برات مهمه؟"
"هیچی..همینطوری"
" چرا میترسی؟"
آب دهنشو قورت داد لکنت گرفته بود:
"ش شنیدی؟"
"بزار فکر کنم..اوهوم"
با بوسه ای که به لباش خورد لحظه ای همه چیزو یادش رفت...دیگه داشت مطمئن میشد این یه خوابه
"منم دوست دارم دخترک خنگم!"
با این حرف پرید بغل جونگکوک و پاهاشو دورش حلقه کرد که پسرک کمی تلو تلو خورد و بعد ایستاد و با خنده لب زد:
" هی دختر آرومتر"
دخترک سریع از بغلش پایین اومد و با شرمندگی سرشو پایین انداخت
"ببخشید.. حواسم نبود"
"نه نه منظورم این نبود..."
دخترک با ناز و ادا لب زد:
"میگم کوکی"
جونگکوک که از این ناز و کرشمه قند تو دلش آب شده بود لبخند نصفه ای زد و گفت:
"جان دل کوکی؟"
"خب ... باید به عمو و بابابزرگ بگیم؟"
"نگیم؟"
"چرا دیگه باید بگیم"
"نگرانی؟"
ات همونطور که دستاش و پشت کمرش به هم وصل کرده بود گفت:
"راستش ... تقریبا"
"فعلا نباید استرس بدی به خودت واسه تو و بچه خوب نیست"
با یادآوری بچه ات ذوق کوچیکی کرد؛
"انقدر مشتاقم و منتظر به دنیا اومدنش..با وجودی که هنوز یه ماهشم نشده"
"خدای من..یعنی من باید نه ماه صبر کنم؟خیلیه"
"جونگکوک! تو واقعا منحرفی"
و با مشت نسبتا محکمی به سینش زد که باعث خنده ی جونگکوک شد
"خب زیاده دیگه مگه کمه ۹ ماه؟"
"بیشعور"
"خوشبختم منم جونگکوکم"
"هی هی هی! بزنمت؟"
"آخه مگه این هیکل و ساختم که کوچولویی مثل شما برام شاخ و شونه بکشه خانوم کوچولو؟!"
جونگکوک این و گفت و کمی خم شد تا هم قد دختر بشه.
دخترک با شنیدن لقب "خانوم کوچولو" و این حرکت ناگهانی از طرف مرد مقابلش لب پایینش رو گزید و با دو دستش لباس جونگکوک رو گرفت تا نیوفته
"تو واقعا آزار دهنده ای! خیلی دوست داری خجالت کشیدن من و ببینی؟"
مرد دخترک ریز نقش جلوش رو بغل کرد
"از کجا فهمیدی عزیزم؟ خیلی زیاد!"
جونگ کوک با خنده اینو گفت و بوسه ای روی سر دخترک گذاشت
#درخواستی #چند_پارتی #تک_پارتی
- ۱۳.۱k
- ۲۴ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط