{در روز ازدواج جدید }
{در روز ازدواج جدید }
پارت ۵۵
》》》》》》》》》》¡》》》》》
ات به ماشین اش تکیه داده بود و با لباس هایه کوتاه و گل گلی عینک گذاشته بود رویه چشم هایش
اسلاید ۲
و غرق در افکار اش بود ماشین جیمین برایش نمایان شد نگاه اش رو به سمت ماشین داد
جیمین سمت ات قدم برداشت و تا رسیدن بهش با خودش درگیر بود
//یعنی چطوری با ات حرف بزنم //
یاد شب عروسی یونگی اوفتاد که چجوری وسط رقس اون رو هول داد
جیمین چشم هایش رو بست و یاد اون شب اوفتاد که چجوری اذیت اش کرد اونم با ک*یس هایه که برایش گذاشت
یا اینکه اون زنجیر رو تو پاش گذاشت اونم تا حدی که پاش خ*ونی بشه
بعدش یاد دیشب اوفتاد
سمت اش قدم برداشت خیلی آروم روبه رو اش ایستاد
جیمین و ات روبه رویه هم ایستاده بودن جیمین نمیدونست چجوری حرف بزنه و از کجا شروع کنه بلخره بعد از کلی سکوت جیمین گفت
جیمین : چرا بهم نگفتی
ات : مهم نیست
ات راه اوفتاد تا بره اما جیمین مچ دست اش رو گرفت و با حالت غمگین گفت
جیمین : این کارت خیلی اشتباه بود
دوختره دست جیمین رو هول داد و بغض تو گلوش دیگه دوام نداشتم و شروع به گریه کرد با صدایه بلند داد زد و گریه میکرد
ات : چی اشتباه بود .............. چی ها پارک جیمین تو فکر میکنی.......... این تو بودی که زخمی شدی نه و من ....... تو رویا ها زندگی میکردم ها ....
جیمین : ات آروم بگیر
ات : نمخواهم اروم باشم............... تو .......... من
رویه زانو هایش نشست و فقد گریه میکرد جیمین روبه روی اش نشست و اون دوختری که گریه میکرد رو در اغوشش اش گرفت جیمین مثل قبل اش نبود و بیشتر میشه گفت آدم سرد و بی روحی بود
جیمین : نمیدونم چی بگم که تقصیره کیه که من و تو اینقدر اذیت شدیم
ات دیگه نمیدونست خود اش رو کنترل کنه و از حال رفت جیمین نگران گفت
جیمین : ات ........ ات چیشده
زود براید استایل بغلش گرفت و سوار ماشین خودش کرد و زود به سمت هتل رفت نمیدونست خونه خود اش ببره چون نمیخواست کسی بدونه
》》》》》》》》》》》》》》》
ظهر ساعت ۴
جیمین رویه تخت نشست و مردمک چشم هایش رویه صورت ات بود
دامن لباس اش بالا ر*ونه زخمی اش رفته بود
نگاهش اوفتاد سمت ر*ونه پاش اوفتاد
قلب اش تیکه تیکه میشد با دیدن زخمی که خودش ایجاد کرده بود دامن اش رو درست کرد و پتو رو
رو اش کشید و همان دقیقه چشم هایش رو آروم باز کرد
جیمین : حالت خوبه
ات : آخ سرم
دست اش رو رویه سر اش گذاشت جیمین نگران گفت
جیمین : خوبی
ات : من ....
تا میخواست حرف بزنه تماسی به گوشی اش اومد با دیدن اسم ها یون میخواست جواب بده که جیمین دست اش رو گرفت
جیمین : جواب نده
ات هیچی نگفت و دست جیمین رو هول داد بعدش جواب داد
ات : جانم
ها یون : تو کجایی شب جشن خواستگاری داریم
ات : همین علان میام
گوشی رو قط کرد میخواست از تخت پایین شه که جیمین دست اش رو گرفت
جیمین: نمیدونم چی بگم اما ......
ات : جیمین میخواهم برم دست جیمین رو هول داد و سمت در قدم برداشت جیمین زود رفت و دست هایش رو دوره ک*مره ات حلقه کرد و به خود اش چسپوند اش
جیمین : ترو خدا بزار بغلت کنم تا دلتنگیم برطرف شه
چونه اش رو گذاشت رویه شانه ات و ل*ب اش رو گذاشت رویه گ*ردنه ات
ات زود هول اش داد و گفت
ات : ازم دور شو
زود از اوتاق خارج شد پشته در بود و به در تکیه داد اشک هایش سرازیر شدن و دست اش رو رویه دهانش گذاشت جیمین قدم برداشت سمت در و میخواست درو باز کنه که صدایه گریه های دوختره رو شنید و همان جا خشک اش زد
پارت ۵۵
》》》》》》》》》》¡》》》》》
ات به ماشین اش تکیه داده بود و با لباس هایه کوتاه و گل گلی عینک گذاشته بود رویه چشم هایش
اسلاید ۲
و غرق در افکار اش بود ماشین جیمین برایش نمایان شد نگاه اش رو به سمت ماشین داد
جیمین سمت ات قدم برداشت و تا رسیدن بهش با خودش درگیر بود
//یعنی چطوری با ات حرف بزنم //
یاد شب عروسی یونگی اوفتاد که چجوری وسط رقس اون رو هول داد
جیمین چشم هایش رو بست و یاد اون شب اوفتاد که چجوری اذیت اش کرد اونم با ک*یس هایه که برایش گذاشت
یا اینکه اون زنجیر رو تو پاش گذاشت اونم تا حدی که پاش خ*ونی بشه
بعدش یاد دیشب اوفتاد
سمت اش قدم برداشت خیلی آروم روبه رو اش ایستاد
جیمین و ات روبه رویه هم ایستاده بودن جیمین نمیدونست چجوری حرف بزنه و از کجا شروع کنه بلخره بعد از کلی سکوت جیمین گفت
جیمین : چرا بهم نگفتی
ات : مهم نیست
ات راه اوفتاد تا بره اما جیمین مچ دست اش رو گرفت و با حالت غمگین گفت
جیمین : این کارت خیلی اشتباه بود
دوختره دست جیمین رو هول داد و بغض تو گلوش دیگه دوام نداشتم و شروع به گریه کرد با صدایه بلند داد زد و گریه میکرد
ات : چی اشتباه بود .............. چی ها پارک جیمین تو فکر میکنی.......... این تو بودی که زخمی شدی نه و من ....... تو رویا ها زندگی میکردم ها ....
جیمین : ات آروم بگیر
ات : نمخواهم اروم باشم............... تو .......... من
رویه زانو هایش نشست و فقد گریه میکرد جیمین روبه روی اش نشست و اون دوختری که گریه میکرد رو در اغوشش اش گرفت جیمین مثل قبل اش نبود و بیشتر میشه گفت آدم سرد و بی روحی بود
جیمین : نمیدونم چی بگم که تقصیره کیه که من و تو اینقدر اذیت شدیم
ات دیگه نمیدونست خود اش رو کنترل کنه و از حال رفت جیمین نگران گفت
جیمین : ات ........ ات چیشده
زود براید استایل بغلش گرفت و سوار ماشین خودش کرد و زود به سمت هتل رفت نمیدونست خونه خود اش ببره چون نمیخواست کسی بدونه
》》》》》》》》》》》》》》》
ظهر ساعت ۴
جیمین رویه تخت نشست و مردمک چشم هایش رویه صورت ات بود
دامن لباس اش بالا ر*ونه زخمی اش رفته بود
نگاهش اوفتاد سمت ر*ونه پاش اوفتاد
قلب اش تیکه تیکه میشد با دیدن زخمی که خودش ایجاد کرده بود دامن اش رو درست کرد و پتو رو
رو اش کشید و همان دقیقه چشم هایش رو آروم باز کرد
جیمین : حالت خوبه
ات : آخ سرم
دست اش رو رویه سر اش گذاشت جیمین نگران گفت
جیمین : خوبی
ات : من ....
تا میخواست حرف بزنه تماسی به گوشی اش اومد با دیدن اسم ها یون میخواست جواب بده که جیمین دست اش رو گرفت
جیمین : جواب نده
ات هیچی نگفت و دست جیمین رو هول داد بعدش جواب داد
ات : جانم
ها یون : تو کجایی شب جشن خواستگاری داریم
ات : همین علان میام
گوشی رو قط کرد میخواست از تخت پایین شه که جیمین دست اش رو گرفت
جیمین: نمیدونم چی بگم اما ......
ات : جیمین میخواهم برم دست جیمین رو هول داد و سمت در قدم برداشت جیمین زود رفت و دست هایش رو دوره ک*مره ات حلقه کرد و به خود اش چسپوند اش
جیمین : ترو خدا بزار بغلت کنم تا دلتنگیم برطرف شه
چونه اش رو گذاشت رویه شانه ات و ل*ب اش رو گذاشت رویه گ*ردنه ات
ات زود هول اش داد و گفت
ات : ازم دور شو
زود از اوتاق خارج شد پشته در بود و به در تکیه داد اشک هایش سرازیر شدن و دست اش رو رویه دهانش گذاشت جیمین قدم برداشت سمت در و میخواست درو باز کنه که صدایه گریه های دوختره رو شنید و همان جا خشک اش زد
- ۱۸.۶k
- ۱۶ آذر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط