{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دیانا: اولش بد بود ولی بعدش آروم آروم قند تو دلم آب شد

دیانا: اولش بد بود ولی بعدش آروم آروم قند تو دلم آب شد

___________________________

ارسلان: ۶ روز بود که دیانا مرخص شده بود و ما هم شناسنامه بیتا رو گرفته بودیم این ۶ روز همش کلی خوشی برامون بود تا روز دوم مامانم و بچه ها پیش دیانا بودن و ازش مراقبت میکردن و بعدش که رفتن بیتا رو با دیانا بردیم حموم و کلی خندیدیم

دیانا: ارسلان ارسلان

ارسلان: جانم

دیانا: بیا بیتا از خواب پاشد

ارسلان: باشه

دیانا: ارسلان کلی با بیتا بازی می‌کرد و کلی هوای منو داشت و همش بوسم میکرد هالا دیگه منو و ارسلان با وجود بیتا خوشبخت تر شده بودیم ..

___________________________

دیانا: از اون روز تا حالا ۱ سال میگذره و بیتا سه روز پیش رفت توی ۱ سالگی و هنوز شیرین و با مزه بود ... بچه ها هم از وقتی دیدن ما با وجود بیتا چقد بهتریم به فکر بچه آوردن شدن حالا دیگه‌. مهشاد یه پسر تو شیکمش داره و نیکا یه دختر و پسر دوقلو داشت و پانیذ یه دختر کوچولو یه ماهه به اسم پاییز داشت.... همچی خوب بود و ..... و فکر میکردم به ارسلتنی که میگف وقتی عاشق بشه اون عشق یه عشق ممنوعه هس ولی الان شب و روز درحال قربون وصدقه رفتن منه و منو ارسلان الان خوشبخت ترین آدمای دنیا بودیممم...
💜🤍💜🤍💜🤍💜🤍💜💜🤍🤍💜

پایان ... عشق ممنوعه 💫
دیدگاه ها (۴۱)

🖇فَرازُ و نَشیب 🖇... PART ¹

کاور رمانم رو این خانوم خوشگله برام درست کرده ازش واقعا ممنو...

V... RHS:V... RHS:دیانا: رفتم تو اتاق و جیقی کشیدم خیلی ناز ...

V... RHS:دیانا: ارسلان ارسلان: جانم عشقم دیانا: آخرش از دست ...

درمانگر عشق. فصل دوم. پارت آخر

دورگه عشق پارت ۲۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط