{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فریبا وفی :

فریبا وفی :
چیزی از فرقِ سرش به سرعت پایین آمد. از چشم‌هایش بیرون زد. گلویش را خراشید و توی دلش فرو ریخت. این شکلِ طبیعیِ چیزی بود، که بعدها فهمید "غصه" است.
دیدگاه ها (۱۰)

میخوام دیگه دستهامو مشت نکنم. خسته ام از سفت گرفتن. این همه ...

خدایا شکرت ❣واسه اینکه کسیو تو راه ❣زندگیم قرار دادی ،❣که هر...

غم ات مباد که دنیا ز هم جدا نکندرفیق‌های در آغوش هم گریسته ر...

من گمان میکنم آدم دائماً ترسی در سر دارد. ترس از دست دادن هر...

part7«دخترِ خیابان بارونی – زخمی که اسم داشت»شب آروم بود… و...

۱آن روز صبح هوای بهار آنقدر خُنک بود که پنجره ها را بخار پوش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط