پارت
پارت ۱۶
خون جلوی چشم های اوبیتو را گرفته بود، زاویه دیدش تغییر کرده بود و عادی نمیدید. ولی او فهمید که مرد برای چند لحظه رفت توی همان درخت. مشت هایش را کوبید روی درخت.
"بیا بیرون! بیا بیرون آشغال!"
با تمام توانش داد زد، اینکه اتفاقی برای کاکاشی یا رین بیفتد داشت دیوانه اش میکرد. تا اینکه بالاخره ان مرد از توی درخت لعنتی بیرون امد و پشت سرش، زیر زمین، صدایی از جیغ کاکاشی شنید:"نهههه!"
مرد ایستاد جلوی اوبیتو، بدون هیچ حرفی. ولی جیغی که اوبیتو شنید انقدر عصبانی اش کرده بود که نمیتوانست درست فکر کند
'صدای کاکاشی بود، مطمئنم صدای اون بود.'
او با خودش فکر کرد، دندان هایش را محکم به هم فشار داد قبل از اینکه یقه ی مرد نقابدار را بگیرد.
"میکشمت اگه بلایی سر کاکاشی بیاری. رین کجاست؟! جوابمو بده، تو کی هستی؟"
مرد با ارامشی که به شدت ازار دهنده بود زل زد به اوبیتو.
"تو منو میشناسی."
صدایش برای اوبیتو مثل کشیدن چنگال روی تخته سیاه بود. دست سردش را بالا اورد و پلک اوبیتو را کمی کشید پایین.
"شارینگانتو فعال کردی، چه عالی. این چشما خیلی به درد من میخورن."
و بلافاصله اوبیتو با ان حرف ها و تن صدا، ان مرد را شناخت. رئیس قبیله اش.
سریع چنگ زد و ماسک او را با حالت وحشیانه ای از صورتش کشید پایین، مرد فریادی از درد کشید و بینی اش را گرفت. اوبیتو که مطمئن شده بود تند تند از شدت عصبانیت و انزجار هوا را میداد توی ریه اش.
"مار کثیف، از اولشم میدونستم تو یه عوضی خری."
و دیگر برایش مهم نبود که چیکار میکند، با کونای خودش را پرت کرد روی مرد تا هر جایی که شارینگانش میبیند کونای فرو کند.
"پسره ی احمق، اینجوری نمیتونی..."
ولی اوبیتو اجازه نداد رئیس قبیله جمله اش را تمام کند، جوتسوی سبک اتشش را فوت کرد توی صورت چروک مرد.
خون جلوی چشم های اوبیتو را گرفته بود، زاویه دیدش تغییر کرده بود و عادی نمیدید. ولی او فهمید که مرد برای چند لحظه رفت توی همان درخت. مشت هایش را کوبید روی درخت.
"بیا بیرون! بیا بیرون آشغال!"
با تمام توانش داد زد، اینکه اتفاقی برای کاکاشی یا رین بیفتد داشت دیوانه اش میکرد. تا اینکه بالاخره ان مرد از توی درخت لعنتی بیرون امد و پشت سرش، زیر زمین، صدایی از جیغ کاکاشی شنید:"نهههه!"
مرد ایستاد جلوی اوبیتو، بدون هیچ حرفی. ولی جیغی که اوبیتو شنید انقدر عصبانی اش کرده بود که نمیتوانست درست فکر کند
'صدای کاکاشی بود، مطمئنم صدای اون بود.'
او با خودش فکر کرد، دندان هایش را محکم به هم فشار داد قبل از اینکه یقه ی مرد نقابدار را بگیرد.
"میکشمت اگه بلایی سر کاکاشی بیاری. رین کجاست؟! جوابمو بده، تو کی هستی؟"
مرد با ارامشی که به شدت ازار دهنده بود زل زد به اوبیتو.
"تو منو میشناسی."
صدایش برای اوبیتو مثل کشیدن چنگال روی تخته سیاه بود. دست سردش را بالا اورد و پلک اوبیتو را کمی کشید پایین.
"شارینگانتو فعال کردی، چه عالی. این چشما خیلی به درد من میخورن."
و بلافاصله اوبیتو با ان حرف ها و تن صدا، ان مرد را شناخت. رئیس قبیله اش.
سریع چنگ زد و ماسک او را با حالت وحشیانه ای از صورتش کشید پایین، مرد فریادی از درد کشید و بینی اش را گرفت. اوبیتو که مطمئن شده بود تند تند از شدت عصبانیت و انزجار هوا را میداد توی ریه اش.
"مار کثیف، از اولشم میدونستم تو یه عوضی خری."
و دیگر برایش مهم نبود که چیکار میکند، با کونای خودش را پرت کرد روی مرد تا هر جایی که شارینگانش میبیند کونای فرو کند.
"پسره ی احمق، اینجوری نمیتونی..."
ولی اوبیتو اجازه نداد رئیس قبیله جمله اش را تمام کند، جوتسوی سبک اتشش را فوت کرد توی صورت چروک مرد.
- ۲.۱k
- ۲۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط