{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

"روزگار" حالش خوب نبود

"روزگار" حالش خوب نبود
قلمِ سیاه را برداشت
شروع بہ نوشتنِ تقدیرم کرد
بہ حرمتِ معصومیتم،کودکے را شاد نگاشت
نوجوانے را در بیخیالے برایم ترسیم کرد
به جوانیم، که رسید
دستِ روزگار می لرزید
لرزشے از نگاشتنِ
سختی های،ایّامم
برایم بدخط نوشت
اتفاقات و مشکلاتے را برایم، قرارداد کہ نه تنها خواستہ ی من؛بلکه، خواستہ ی هیچکس نبود
مرا بازیچہ ی خود قرار داد
بازیچہ ی آدم‌هایی کہ معرفت و وجدان را در گذشتہ جا گذاشتہ بودند
نتیجہ هم :منے شد کہ با منِ گذشتہ تفاوت زیادے داشت
آنقدر تلخے چشید کہ در دنیاےِ ترش و شیرین؛عاشق تلخی شد
بہ تلخے غروبهای جمعہ‌
من
نہ براے زمان حال و نہ برای زمانِ آینده هستم
من
در گذشتہ گُم شده ام
من
خیلے وقتہ که خودمو
فراموش کرده ام!!!!!!!
دیدگاه ها (۱۲)

درڪوچہ ،پس کوچہ‌هاے دلم ،ماتم دارمعزادارِ احساسِ جوانیــے نا...

سکوت می کنم ببینم چند شب و روز دیگر بی تفاوت میمانیببینم چند...

از خدا پنهان نبود از تو چه پنهان یکی بود که بود که بی دلیل ب...

زمانے ،عاشقانہ وجودت را می پرستیدم تمام آدماے اطرافم ،حتے دو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط