𝑭𝒂𝒌𝒆: #مستر_جئون
𝑭𝒂𝒌𝒆: #مستر_جئون
𝑷𝒂𝒓𝒕: 21
از زبان جونگکوک؛
ا.ت با صورت سرخ و خجالتزده گفت؛
ا.ت: باشه باشه فهمیدم، ادامه نده!
بعد لباسا رو پرت کرد رو تخت و تقریباً فرار کرد سمت اتاقش..
تق!
در اتاق بسته شد...
چند ثانیه به در خیره موندم، بعد یه ضربه به پیشونیم زدم،،
جونگکوک: د آخه اسکللللللل!
واقعاً چرا هرچی میاومد تو دهنم میگفتم؟! یه لباس از بین لباسایی که داده بود برداشتم و پوشیدم.. بعد رفتم سمت در خروجی..
جونگکوک: ا.ت، من دارم میرم...
از پشت در صدای آرومش اومد،،
ا.ت: خدافظ
حتی بیرونم نیومد.. خب حق داشت!
با اون همه چرت و پرت که تحویلش داده بودم، باید خدا رو شکر میکردم همونم جوابمو داد!
از خونه زدم بیرون و سوار ماشین شدم..
هنوز چند دقیقه نگذشته بود که گوشیم زنگ خورد.. تهیونگ بود؛
جونگکوک: ها؟
تهیونگ: ا.ت پیشته؟
جونگکوک: نه
چند ثانیه سکوت کرد،، بعد یهو گفت؛
تهیونگ: پس کدوم درکیه؟
جونگکوک: درست حرف بزن!
تهیونگ: ببین حوصله ندارم، کجاست؟
جونگکوک: رفته خونه..
صدای کلافهای کشید اما من دیگه حوصله بحث نداشتم.. قطع کردم و گوشیو پرت کردم رو صندلی شاگرد..
خسته بودم... هم ذهنم خسته بود هم بدنم..
چشمام رو هم میافتاد!
بالاخره رسیدم خونه.. یه دوش سریع گرفتم و همون لحظه که سرمو گذاشتم رو بالش...
خاموش شدم.. انگار چند شب نخوابیده بودم!
از زبان ا.ت؛
دیشب تقریباً تا صبح بیدار بودم، هرچی سعی میکردم بخوابم نمیشد ، فقط گریه میکردم!
انقدر گریه کرده بودم که وقتی صبح رفتم جلوی آینه، خودمم از دیدن صورتم شوکه شدم..
چشمام پف کرده بودن و صورتم بیحالتر از همیشه بود.. یه نفس عمیق کشیدم...
دوش گرفتم ، آرایش ملایمی کردم تا شاید پف چشمام کمتر معلوم بشه!
بعد لباس پوشیدم و راه افتادم سمت شرکت...
[چند ساعت بعد]
جلسه بالاخره تموم شده بود.. از صبح حتی یه لحظه هم استراحت نکرده بودم!
سرم سنگین شده بود.. آروم سرمو گذاشتم روی میز..
دفتر تقریباً ساکت بود، صدای کولر و تایپ کردن چند نفر از دور میاومد...
پلکام هی سنگینتر میشدن، فقط میخواستم پنج دقیقه چشمامو ببندم!
که یهو صدای باز شدن در اتاق باعث شد سرمو بلند کنم...
𝑷𝒂𝒓𝒕: 21
از زبان جونگکوک؛
ا.ت با صورت سرخ و خجالتزده گفت؛
ا.ت: باشه باشه فهمیدم، ادامه نده!
بعد لباسا رو پرت کرد رو تخت و تقریباً فرار کرد سمت اتاقش..
تق!
در اتاق بسته شد...
چند ثانیه به در خیره موندم، بعد یه ضربه به پیشونیم زدم،،
جونگکوک: د آخه اسکللللللل!
واقعاً چرا هرچی میاومد تو دهنم میگفتم؟! یه لباس از بین لباسایی که داده بود برداشتم و پوشیدم.. بعد رفتم سمت در خروجی..
جونگکوک: ا.ت، من دارم میرم...
از پشت در صدای آرومش اومد،،
ا.ت: خدافظ
حتی بیرونم نیومد.. خب حق داشت!
با اون همه چرت و پرت که تحویلش داده بودم، باید خدا رو شکر میکردم همونم جوابمو داد!
از خونه زدم بیرون و سوار ماشین شدم..
هنوز چند دقیقه نگذشته بود که گوشیم زنگ خورد.. تهیونگ بود؛
جونگکوک: ها؟
تهیونگ: ا.ت پیشته؟
جونگکوک: نه
چند ثانیه سکوت کرد،، بعد یهو گفت؛
تهیونگ: پس کدوم درکیه؟
جونگکوک: درست حرف بزن!
تهیونگ: ببین حوصله ندارم، کجاست؟
جونگکوک: رفته خونه..
صدای کلافهای کشید اما من دیگه حوصله بحث نداشتم.. قطع کردم و گوشیو پرت کردم رو صندلی شاگرد..
خسته بودم... هم ذهنم خسته بود هم بدنم..
چشمام رو هم میافتاد!
بالاخره رسیدم خونه.. یه دوش سریع گرفتم و همون لحظه که سرمو گذاشتم رو بالش...
خاموش شدم.. انگار چند شب نخوابیده بودم!
از زبان ا.ت؛
دیشب تقریباً تا صبح بیدار بودم، هرچی سعی میکردم بخوابم نمیشد ، فقط گریه میکردم!
انقدر گریه کرده بودم که وقتی صبح رفتم جلوی آینه، خودمم از دیدن صورتم شوکه شدم..
چشمام پف کرده بودن و صورتم بیحالتر از همیشه بود.. یه نفس عمیق کشیدم...
دوش گرفتم ، آرایش ملایمی کردم تا شاید پف چشمام کمتر معلوم بشه!
بعد لباس پوشیدم و راه افتادم سمت شرکت...
[چند ساعت بعد]
جلسه بالاخره تموم شده بود.. از صبح حتی یه لحظه هم استراحت نکرده بودم!
سرم سنگین شده بود.. آروم سرمو گذاشتم روی میز..
دفتر تقریباً ساکت بود، صدای کولر و تایپ کردن چند نفر از دور میاومد...
پلکام هی سنگینتر میشدن، فقط میخواستم پنج دقیقه چشمامو ببندم!
که یهو صدای باز شدن در اتاق باعث شد سرمو بلند کنم...
- ۱۵۰
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط