{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#قرارداد_دوستانه p18

#قرارداد_دوستانه p18

ویو هانا :

توی راهرو طبقه دستشو گرفتم و محکم انگشتام رو دور دستهاش فشار دادم .

هانا : من دیگه میرم .

نامجون : باشه .

آروم پیشونیم رو بوسید و سمت خونش رفت .

در خونه رو باز کردم و با لیلی مواجه شدم که توی بالکن وایساده بود .
پلیور آور سایزش رو جوری با دستهاش محکم گرفته بود که انگار قراره با وجود شلوارک کوتاهش گرمش کنه .

هانا : من اومدم .

سمتم برگشت و لبخند گرمی روی لب هاش نشست .

لیلی : خوش اومدی .

هانا : قهوه میخوری ؟؟؟

لیلی: چای میخورم ، یکم میخوای ؟؟

از بالکن بیرون اومد و سمت آشپزخونه رفتم و یه لیوان برام آورد و دوی کاناپه رو به روی تلوزیون کنارم نشست .
تلفنش زنگ خورد ، قبل از اینکه بتونم بفهمم کیه برداشتش و سمت اتاق رفت.

کتاب هارو از توی توت بگ بیرون آوردم و توی کتابخونه دیواری وسط خونه چیدم .

لیلی : اینا از کجا ؟؟ من نبودم رفتی کتاب خریدی ؟؟؟

هانا : نه هدیه س .

لیلی : از طرفِ؟؟؟

هانا : من ازت نپرسیدم چرا بوی عطر مردونه میدی ، پس جواب ندادن به این سوال حقمه .

خندید و سری تکون داد و سمت تلوزیون رفت

ویو لیلی ۲ ساعت قبل :

سیگاری که میخواستم و پیدا کردم ، سمت ماشینش رفتیم .

کوک : ماشین خوبه ولی موتور و بیشتر دوست دارم .

دستش رو روی فرمون گذاشته بود .
نگاهی به تتو های دستش انداختم ، حس میکردم دلم میخواد جیغ بزنم .

لیلی : تاحالا موتور سوار نشدم .

ماشین و نگه داشت ، دستش رو سمت گوشیم آورد و از دستم گرفت و دستش رو روی پام گذاشت .

لیلی : چیکار میکنی...

کوک : میدونی چرا امشب اومدیم اینجا ؟؟

لیلی : اومدیم سیگار بخریم..؟؟؟

کوک : نه اومدیم که من بهت اعتراف کنم دختر.

صورتش رو جلو تر آورد و پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند . و شمارش رو توی گوشیم نوشت .

کوک : بهم پیام میدی ؟؟

لیلی : میدم .

بلاخره به خونه رسیدیم ، تا وقتی برسیم نگاهم رو از روی پنجره برنداشتم .
در ماشین و باز کردم و پیاده شدم .

پنجره ماشینو پایین داد .

کوک : پیام میدی ؟؟

روی پاشنه کفشم چرخیدم و سمن ماشینش رفتم .
سرم رو داخل ماشین بردم و لب هام رو روی لب هاش گذاشتم .

لیلی : میدم (لبخند)
دیدگاه ها (۳)

#قرارداد_دوستانه ویو ۸ مارس لیلی :غذا از گلوم پایین نمی‌رفت...

#قرارداد_دوستانه ویو هانا : به خونه کوک رسیدیم ، نگاهی به بر...

#قرارداد_دوستانه p17 ویو لیلی : نگاهی به دامنم انداختم که رو...

#قرارداد_دوستانه p16ویو کوک : سمت اتاق وی ای پی که برای شام...

#قرارداد_دوستانه ویو هانا : دستش رو پشت پلک هاش کشید و اشک ه...

#قرارداد_دوستانه ویو کوک : دست لیلی رو گرفتم و وارد پارکینگ...

#قرارداد_دوستانه ویو لیلی صبح : کوک درو باز کرد و داخل اتاق ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط