#قرارداد_دوستانه
#قرارداد_دوستانه
ویو لیلی صبح :
کوک درو باز کرد و داخل اتاق اومد .
کوک : صبح بخیر خانوم .
پتو رو روی سرم کشیدم . گوشه تخت نشست و گوشه پتو رو کشید .
روی تخت غلتی زدم و دستم رو سمت گوشیم بردم .
لیلی : ساعت چنده؟؟
کوک : فکر کنم حدودا باید ۱۰ باشه .
توی تخت نشستم و دستم رو دوی موهای ژولیده م کشیدم و یقه تیشرت آور سایزی که بهم داده بود رو از روی شونه هام بالا کشیدم .
دیشب زیاد شام خوردم ، صورتم پف داشت و پلک دومم روی چشم هام رو پوشونده بود . این که نمیتونستم چشمامو باز کنم بیشتر از چیزی که عصبی بودم عصبیم میکرد .
دوباره خودم رو روی تشک نرم انداختم و زیر پتو غلتیدم .
لیلی : میخوام برم . لباسامو میاری ؟؟
کوک : فکر کردم میخوای بیشتر بمونی .
لیلی : نخیر میخوام برم خونمون .
دستی روی موهام کشید و از روی تخت بلند شد .
پشت بندش داد زدم .
لیلی : برام یه مسکن ام بیارر .
کوک : مسکن برای چی ؟؟
لیلی : جئون دیوونم نکن لطفا
دستم رو روی شکمم گذاشتم و به ناخون هام که چند تاش شکسته بود نگاه کردم .
ویو هانا :
دیشب دیر وقت برگشتم خونه .
ولی از خود لحظه ای که بهم پیشنهاد ازدواج داد تا همین الان کلماتش از ذهنم بیرون نرفته بود .
تلوزیون رو روشن کردم و خودمو روی کاناپه پرت کردم .
دستمو سمت کتابم که روی میز وسط گذاشته بودم بردم که صدای در توجهمو جلب کرد .
لیلی داخل خونه اومد و کانورس هاشو جلوی جا کفشی پرت کرد .
هانا : کفشاتو بزار توی جا کفشی .
لیلی : ولم کن تروخدا دلم درد میکنه .
از روی مبل بلند شدم و چشمامو سمتش چرخوندم .
دستشو به دیوار کشید و خودش رو روی مبل درست کنارم پرت کرد .
سرشو روی پام گذاشت ، احساس کردم که یکم زیاد تر از چیزی که باید عرق کرده .
هانا : تب داری ، میرم برات دارو بیارم .
دستش رو روی دستم گذاشت و سرش رو به علامت منفی تکون داد .
لیلی : دیشب چطور بود؟؟ چیشد ؟؟
هانا : خوب بود ، اتفاق خاصی نیوفتاد .
چشم هاش رو تنگ کرد و بهم نگاهی انداخت و دستشو محکم در روی دستم فشار داد .
لیلی : امکان نداره چیزی نشده باشه و تو انقدر تو فکر باشی .
هانا : میخوام برم پیش نامجون ، شب برمیگردم باشه؟؟
انگشتام رو روی ناخن شکسته دستش کشیدم .
هانا : با ناخونات چیکار کردی ؟؟
لیلی : تو به من نمیگی دیشب چخ اتفاقی افتاده من چطور بگم چطوری ناخونامو شکستم؟؟ وقتی رفتی میرم ترمیم فکر نکنم دلم بخواد با ناخون های شکسته اینور و اونور برم . راحت باش هر چقدر که دوست داشتی اونجا بمون .
دستم رو توی موهاش برد و آروم بین تار های قهوه ای و طلایی لا به لای موهاش کشیدم .
هانا : برات کیسه آب گرم میارم ، مسکن هم برات میزارم . یه جوری رفتار نکن که انگار من از هیچی سر در نمیارم و لطفا دارو هارو بخور .
لیلی : دلم میخواست بهت بگم مادر ترزا ولی خیلی ظالمانه میشه .
آروم زیر لب خندید و به گوشیش که داشت زنگ میخورد نگاه کرد .
صدای گوشی رو قطع کرد و روی میز گذاشت .
هانا : فکر میکردم بدت میاد از اینکه تلفن کسی رو جواب ندی .
لیلی : حالم واقعا خوب نیست بحثش متفاوته .
بلند شدم و سمت آشپزخونه رفتم .
مثل همیشه دستم رو سمت شیشه چایی بردم و چای دم کردم .
پتوی کوچیکی رو از داخل اتاق آوردم و روی پاهاش انداختم و کیسه آب گرم رو بهش دادم .
هانا : زیر کتری رو خاموش کن . زیاد اینور اونور نرو و کیسه آب جوش رو بزار روی شکمت و درباره حموم نمیتونم باهات بحث کنم سر و ته ات رو بزنن اونجایی الانم که دیگه هیچی .
نگاهم رو به سمت شیشه دودی بالکن کشیدم ، مثل همیشه بِینش باز بود .
سمتش رفتم و روی هم قرارش دادم .
هانا : توی خونه سیگار نمیکشی ، و توی بالکن هم نمیری که سرما بخوری ، پس کلا سیگار نمیکشی .
دستم رو سمت کیفش دراز کردم و پاکت سیگار طلایی و مشکی رو از توی کیفش برداشتم .
ویو لیلی صبح :
کوک درو باز کرد و داخل اتاق اومد .
کوک : صبح بخیر خانوم .
پتو رو روی سرم کشیدم . گوشه تخت نشست و گوشه پتو رو کشید .
روی تخت غلتی زدم و دستم رو سمت گوشیم بردم .
لیلی : ساعت چنده؟؟
کوک : فکر کنم حدودا باید ۱۰ باشه .
توی تخت نشستم و دستم رو دوی موهای ژولیده م کشیدم و یقه تیشرت آور سایزی که بهم داده بود رو از روی شونه هام بالا کشیدم .
دیشب زیاد شام خوردم ، صورتم پف داشت و پلک دومم روی چشم هام رو پوشونده بود . این که نمیتونستم چشمامو باز کنم بیشتر از چیزی که عصبی بودم عصبیم میکرد .
دوباره خودم رو روی تشک نرم انداختم و زیر پتو غلتیدم .
لیلی : میخوام برم . لباسامو میاری ؟؟
کوک : فکر کردم میخوای بیشتر بمونی .
لیلی : نخیر میخوام برم خونمون .
دستی روی موهام کشید و از روی تخت بلند شد .
پشت بندش داد زدم .
لیلی : برام یه مسکن ام بیارر .
کوک : مسکن برای چی ؟؟
لیلی : جئون دیوونم نکن لطفا
دستم رو روی شکمم گذاشتم و به ناخون هام که چند تاش شکسته بود نگاه کردم .
ویو هانا :
دیشب دیر وقت برگشتم خونه .
ولی از خود لحظه ای که بهم پیشنهاد ازدواج داد تا همین الان کلماتش از ذهنم بیرون نرفته بود .
تلوزیون رو روشن کردم و خودمو روی کاناپه پرت کردم .
دستمو سمت کتابم که روی میز وسط گذاشته بودم بردم که صدای در توجهمو جلب کرد .
لیلی داخل خونه اومد و کانورس هاشو جلوی جا کفشی پرت کرد .
هانا : کفشاتو بزار توی جا کفشی .
لیلی : ولم کن تروخدا دلم درد میکنه .
از روی مبل بلند شدم و چشمامو سمتش چرخوندم .
دستشو به دیوار کشید و خودش رو روی مبل درست کنارم پرت کرد .
سرشو روی پام گذاشت ، احساس کردم که یکم زیاد تر از چیزی که باید عرق کرده .
هانا : تب داری ، میرم برات دارو بیارم .
دستش رو روی دستم گذاشت و سرش رو به علامت منفی تکون داد .
لیلی : دیشب چطور بود؟؟ چیشد ؟؟
هانا : خوب بود ، اتفاق خاصی نیوفتاد .
چشم هاش رو تنگ کرد و بهم نگاهی انداخت و دستشو محکم در روی دستم فشار داد .
لیلی : امکان نداره چیزی نشده باشه و تو انقدر تو فکر باشی .
هانا : میخوام برم پیش نامجون ، شب برمیگردم باشه؟؟
انگشتام رو روی ناخن شکسته دستش کشیدم .
هانا : با ناخونات چیکار کردی ؟؟
لیلی : تو به من نمیگی دیشب چخ اتفاقی افتاده من چطور بگم چطوری ناخونامو شکستم؟؟ وقتی رفتی میرم ترمیم فکر نکنم دلم بخواد با ناخون های شکسته اینور و اونور برم . راحت باش هر چقدر که دوست داشتی اونجا بمون .
دستم رو توی موهاش برد و آروم بین تار های قهوه ای و طلایی لا به لای موهاش کشیدم .
هانا : برات کیسه آب گرم میارم ، مسکن هم برات میزارم . یه جوری رفتار نکن که انگار من از هیچی سر در نمیارم و لطفا دارو هارو بخور .
لیلی : دلم میخواست بهت بگم مادر ترزا ولی خیلی ظالمانه میشه .
آروم زیر لب خندید و به گوشیش که داشت زنگ میخورد نگاه کرد .
صدای گوشی رو قطع کرد و روی میز گذاشت .
هانا : فکر میکردم بدت میاد از اینکه تلفن کسی رو جواب ندی .
لیلی : حالم واقعا خوب نیست بحثش متفاوته .
بلند شدم و سمت آشپزخونه رفتم .
مثل همیشه دستم رو سمت شیشه چایی بردم و چای دم کردم .
پتوی کوچیکی رو از داخل اتاق آوردم و روی پاهاش انداختم و کیسه آب گرم رو بهش دادم .
هانا : زیر کتری رو خاموش کن . زیاد اینور اونور نرو و کیسه آب جوش رو بزار روی شکمت و درباره حموم نمیتونم باهات بحث کنم سر و ته ات رو بزنن اونجایی الانم که دیگه هیچی .
نگاهم رو به سمت شیشه دودی بالکن کشیدم ، مثل همیشه بِینش باز بود .
سمتش رفتم و روی هم قرارش دادم .
هانا : توی خونه سیگار نمیکشی ، و توی بالکن هم نمیری که سرما بخوری ، پس کلا سیگار نمیکشی .
دستم رو سمت کیفش دراز کردم و پاکت سیگار طلایی و مشکی رو از توی کیفش برداشتم .
- ۶۱۹
- ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط