#قرارداد_دوستانه
#قرارداد_دوستانه
ویو کوک :
دست لیلی رو گرفتم و وارد پارکینگ شدیم .
احساس کردم خیلی شانس آوردم که با ماشین اومدم . در ماشین رو باز کردم تا بشینه .
پشت فرمون نشستم و سمت بیمارستان هانگوک راه افتادم .
لیلی : چرا هیچی نمیگی ؟؟؟
کوک : چی بگم .
لیلی : نمیدونم یه چیزی بگو دیگه ، گندی که زدیو جمع کن .
جوابشو ندادم ، گذاشتم هر چقدر که دلش میخواست غر بزنه ، هر وقت عصبی بود غر میزد ولی خودش از حرفایی که زده بود پشیمون میشد .
الان که هورمون هاشم به هم ریخته بود غر غر هاش صد برابر شده بود ، نمیتونستم سرزنشش کنم ، میدونستم که تقصیر منه .
کوک : کی اینجوری شد ؟؟
لیلی : نمیدونم کوک نمیدونم ، شاید همون شب تولد . جنابعالی بعد دو هفته از آمریکا برگشتی و جو گیر شدیم ، چمیدونم آخه. اصلا مگه مهمه ، بگو الان باید چه غلطی بکنیم .
کوک : بچه رو بزرگ میکنیم دیگه یعنی چی چه غلطی کنیم . کار دیگه ای میخوای بکنی ؟؟
لیلی : نه
دستم رو روی پاش گذاشتم .
کوک : دوست دارم .
اشک هاش دوباره شروع به پایین اومدن کرد .
لیلی : منم همینطور...
ویو هانا :
نامجون جلوی بیمارستان پارک کرد .
از ماشین پیاده شدیم .
هانا : توام میای ؟؟
نامجون : هانا... اگه لیلی دوست توعه ، جانگکوک ام دوست منه میدونی دیگه...
هانا : ببخشید...من فقط خیلی شوکه ام .
دستاش رو باز کرد و بغلم کرد ، سرم رو روی شونه هاش گذاشتم.
نامجون : اشکال نداره ، هممون خیلی شوکه ایم...
آروم پیشونیم رو بوسید ودستام رو گرفت .
نامجون : ماشین کوک اینجاست فکر کنم رفتن داخل .
احساس دستش روی دستم بهم احساس آرامش میداد ، کم کم دستم رو گرم میکرد.
بوی الکل توی فضای بخش اورژانس پخش شده بود .
لیلی کنار کوک نشسته بود. روی صندلی های فلزی گوشه بیمارستان و سرش رو روی شوهای کوک گذاشته بود .
هنوز مستی از سرش نپریده بود .
جلو تر رفتم و کنارش نشستم ، سرش رو به سینه ام چسبوندم .
لیلی : حالت تهوع دارم ، خدا لعنتش کنه...
هانا : اگه واقعا حامله باشی . یه ۹ ماهی وضعیتت همینه....(خنده)
خندیدم چون میخواستم جو رو عوض کنم ولی هیچی سکوت استرسی که همه توی اون لحظه داشتن رو نمیشکست...
ویو کوک :
دست لیلی رو گرفتم و وارد پارکینگ شدیم .
احساس کردم خیلی شانس آوردم که با ماشین اومدم . در ماشین رو باز کردم تا بشینه .
پشت فرمون نشستم و سمت بیمارستان هانگوک راه افتادم .
لیلی : چرا هیچی نمیگی ؟؟؟
کوک : چی بگم .
لیلی : نمیدونم یه چیزی بگو دیگه ، گندی که زدیو جمع کن .
جوابشو ندادم ، گذاشتم هر چقدر که دلش میخواست غر بزنه ، هر وقت عصبی بود غر میزد ولی خودش از حرفایی که زده بود پشیمون میشد .
الان که هورمون هاشم به هم ریخته بود غر غر هاش صد برابر شده بود ، نمیتونستم سرزنشش کنم ، میدونستم که تقصیر منه .
کوک : کی اینجوری شد ؟؟
لیلی : نمیدونم کوک نمیدونم ، شاید همون شب تولد . جنابعالی بعد دو هفته از آمریکا برگشتی و جو گیر شدیم ، چمیدونم آخه. اصلا مگه مهمه ، بگو الان باید چه غلطی بکنیم .
کوک : بچه رو بزرگ میکنیم دیگه یعنی چی چه غلطی کنیم . کار دیگه ای میخوای بکنی ؟؟
لیلی : نه
دستم رو روی پاش گذاشتم .
کوک : دوست دارم .
اشک هاش دوباره شروع به پایین اومدن کرد .
لیلی : منم همینطور...
ویو هانا :
نامجون جلوی بیمارستان پارک کرد .
از ماشین پیاده شدیم .
هانا : توام میای ؟؟
نامجون : هانا... اگه لیلی دوست توعه ، جانگکوک ام دوست منه میدونی دیگه...
هانا : ببخشید...من فقط خیلی شوکه ام .
دستاش رو باز کرد و بغلم کرد ، سرم رو روی شونه هاش گذاشتم.
نامجون : اشکال نداره ، هممون خیلی شوکه ایم...
آروم پیشونیم رو بوسید ودستام رو گرفت .
نامجون : ماشین کوک اینجاست فکر کنم رفتن داخل .
احساس دستش روی دستم بهم احساس آرامش میداد ، کم کم دستم رو گرم میکرد.
بوی الکل توی فضای بخش اورژانس پخش شده بود .
لیلی کنار کوک نشسته بود. روی صندلی های فلزی گوشه بیمارستان و سرش رو روی شوهای کوک گذاشته بود .
هنوز مستی از سرش نپریده بود .
جلو تر رفتم و کنارش نشستم ، سرش رو به سینه ام چسبوندم .
لیلی : حالت تهوع دارم ، خدا لعنتش کنه...
هانا : اگه واقعا حامله باشی . یه ۹ ماهی وضعیتت همینه....(خنده)
خندیدم چون میخواستم جو رو عوض کنم ولی هیچی سکوت استرسی که همه توی اون لحظه داشتن رو نمیشکست...
- ۴۹۷
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط