#قرارداد_دوستانه p16
#قرارداد_دوستانه p16
ویو کوک :
سمت اتاق وی ای پی که برای شام امشب رزرو کرده بودیم و پشت میز نشستیم .
در باز شد ، نامجون سرش رو بالا برد و به دختری که اول وارد اتاق شد خیره شد .
پشت سرش لیلی با بارونی مشکی و بلندش وارد اتاق شد .
مثل هر وقت دیگه ای که دیده بودمش سرش داخل گوشیش بود .
رو به روی صندلیم نشست و با ضربه آرنج هانا گوشیش رو کنارش گذاشت و پوشه ش رو روی میز گذاشت .
جلسه برگزار شد و شام بعد از تموم شدن جلسه اومد.
شام رو خوردیم و احساس کردم شدیدا نیاز دارم به سیگار .
رفتم و از بالکن رستوران به منظره شهر خیره شدم .
صدای پاشنه های کفش هاش رو از پشت سرم شنیدم ، از اعماق وجودم احساس خوبی داشتم ، میدونستم اگر بیام اینجا دنبالم میاد .
لیلی: میدونستم اینجایی ، اون سیگارهایی که بهم دادی دارن تموم میشن ، نمیخواستم ازش استفاده کنم تا وقتی پیداش نکردم ولی نشد . نمیخوای بهم بگی از کجا گرفتیشون؟؟
کوک : بعد از اینجا میرم که بخرم ، اگه دوست داشتی ، یه مرسدس مشکی جلوی دره ، خوشحال میشم با هم بریم .
لیلی : میام .
ویو هانا ، توی لتاق با هم تنها شدیم ، خیلی معذب بودم نمیدونستم باید چیکار کنم .
گوشیم رو از توی جیبم برداشتم ، یه پیام داشتم از لیلی بود ، گفته بود که قراره با کوک بره تا سیگار بخره .
هانا : (لعنت بهت لیلی منو اینجا ول کردی ؟؟ )
لیلی : ( شب میام خونه)
کیفم رو برداشتم و خواستم برم بیرون که احساس کردم کسی دستمو گرفت .
چشمامو گرد کردم و سمتش برگشتم .
نامجون : میشه صحبت کنیم ؟؟
هانا : البته...
به چشم های کشیده ش خیره شدم .
هانا : اتفاقی افتاده ؟؟
نامجون : هانا من خیلی وقته که میخوام باهات حرف بزنم ، اون اوایل که اومده بودی کره رو یادته ؟؟ فقط ۱۷ سالت بود .
میخواستی خودت درستو ادامه بدی .
کتابخونه رو یادته ؟؟
هانا : کتابخونه رو یادمه... چطور...
نامجون : من از وقتی ۱۷ سالت بود عاشقت بودم ، من همونی بودن که یواشکی از گوشه کتابخونه نگاهت میکرد . هانا کتابخونه هیچوقت به کسی قهوه رایگان نمیده حتی مشتری ثابتش .
چشماش پر اشک شد .
نامجون : میشه ، میشه با من باشی... ؟؟
ویو هانا :
تو همونی بودی که من دنبالت بودم .
همون پسری بود که به خاطرش میرفتم کتابخونه اون موقع دانشجو اقتصاد بود .
نمیدونم چطور نشناختمش .
خیلی تغیر کرده بود .
راحت میتونستم بگم که الان ۲۸ یا ۲۹ سالشه .
به چشمهاش خیره شدم.
سعی کردم اشک هام رو کنترل کنم ، دستام رو دور گردنش حلقه کردم و خودم رو توی آغوشش رها کردم .
هانا : میشه ، میشه...
آروم خم شد و بوسه کوچکی کنار لب هام کاشت.
با لبخند بهش خیره شدم .
نامجون : بریم ساحل . میخوام یه چیزی بهت بدم .
دست های گرمش رو گرفتم و از رستوران خارج شدیم و به سمت ساحل رفتیم...
ویو کوک :
سمت اتاق وی ای پی که برای شام امشب رزرو کرده بودیم و پشت میز نشستیم .
در باز شد ، نامجون سرش رو بالا برد و به دختری که اول وارد اتاق شد خیره شد .
پشت سرش لیلی با بارونی مشکی و بلندش وارد اتاق شد .
مثل هر وقت دیگه ای که دیده بودمش سرش داخل گوشیش بود .
رو به روی صندلیم نشست و با ضربه آرنج هانا گوشیش رو کنارش گذاشت و پوشه ش رو روی میز گذاشت .
جلسه برگزار شد و شام بعد از تموم شدن جلسه اومد.
شام رو خوردیم و احساس کردم شدیدا نیاز دارم به سیگار .
رفتم و از بالکن رستوران به منظره شهر خیره شدم .
صدای پاشنه های کفش هاش رو از پشت سرم شنیدم ، از اعماق وجودم احساس خوبی داشتم ، میدونستم اگر بیام اینجا دنبالم میاد .
لیلی: میدونستم اینجایی ، اون سیگارهایی که بهم دادی دارن تموم میشن ، نمیخواستم ازش استفاده کنم تا وقتی پیداش نکردم ولی نشد . نمیخوای بهم بگی از کجا گرفتیشون؟؟
کوک : بعد از اینجا میرم که بخرم ، اگه دوست داشتی ، یه مرسدس مشکی جلوی دره ، خوشحال میشم با هم بریم .
لیلی : میام .
ویو هانا ، توی لتاق با هم تنها شدیم ، خیلی معذب بودم نمیدونستم باید چیکار کنم .
گوشیم رو از توی جیبم برداشتم ، یه پیام داشتم از لیلی بود ، گفته بود که قراره با کوک بره تا سیگار بخره .
هانا : (لعنت بهت لیلی منو اینجا ول کردی ؟؟ )
لیلی : ( شب میام خونه)
کیفم رو برداشتم و خواستم برم بیرون که احساس کردم کسی دستمو گرفت .
چشمامو گرد کردم و سمتش برگشتم .
نامجون : میشه صحبت کنیم ؟؟
هانا : البته...
به چشم های کشیده ش خیره شدم .
هانا : اتفاقی افتاده ؟؟
نامجون : هانا من خیلی وقته که میخوام باهات حرف بزنم ، اون اوایل که اومده بودی کره رو یادته ؟؟ فقط ۱۷ سالت بود .
میخواستی خودت درستو ادامه بدی .
کتابخونه رو یادته ؟؟
هانا : کتابخونه رو یادمه... چطور...
نامجون : من از وقتی ۱۷ سالت بود عاشقت بودم ، من همونی بودن که یواشکی از گوشه کتابخونه نگاهت میکرد . هانا کتابخونه هیچوقت به کسی قهوه رایگان نمیده حتی مشتری ثابتش .
چشماش پر اشک شد .
نامجون : میشه ، میشه با من باشی... ؟؟
ویو هانا :
تو همونی بودی که من دنبالت بودم .
همون پسری بود که به خاطرش میرفتم کتابخونه اون موقع دانشجو اقتصاد بود .
نمیدونم چطور نشناختمش .
خیلی تغیر کرده بود .
راحت میتونستم بگم که الان ۲۸ یا ۲۹ سالشه .
به چشمهاش خیره شدم.
سعی کردم اشک هام رو کنترل کنم ، دستام رو دور گردنش حلقه کردم و خودم رو توی آغوشش رها کردم .
هانا : میشه ، میشه...
آروم خم شد و بوسه کوچکی کنار لب هام کاشت.
با لبخند بهش خیره شدم .
نامجون : بریم ساحل . میخوام یه چیزی بهت بدم .
دست های گرمش رو گرفتم و از رستوران خارج شدیم و به سمت ساحل رفتیم...
- ۷۰۱
- ۰۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط