مال من باش

مال من باش
Part:13


لارا ویو

جنس ها رو تحویل گرفتم ، بار زدیم ، وقتی میخواستم برم دنبال سوهو صدای اسلحه میومد ، یهو دیدم سوهو زخمی افتاده روی زمین و اپن مرد ها دور تا دورش وایسادن

خیلی آروم پشت در قایم شدم ، یکی از اونا اسلحه گذاشت روی سر سوهو ، سوهو هم که کلا زیر خون بود ، چشماشو بسته بود انگار آماده مرگ بود...

تا اومد به سرش تیر بزنه با یه تیر زدم تو دستش ، تفنگ از پستش افتاد همون موقع سریع کمک سوهو کردم و فرار کردیم تو ماشین‌...

ـ گاز بده گاز بده

راننده گازشو گرفت...


ــــــــــ عمارت کیم ــــــــــ

صدای لاستیک رو کاشی فرش های گرون پیچید...

ـ ارباب دستتون رو بدید من...

انقدر زخمی بود که نمی‌تونست روپاش وایسه

مامان لارا اومد

ـ هیننن خدا مرگم بده پسرم چیز ارباب خوبید؟
ـ خ..خوبم..خوبم..
ـ مامان لطفاً برو کنار...

وقتی وارد عمارت شد دهن خانم و آقای کیم باز موند...

پدرش بلند شد

ـ چه اتفاقی افتاده؟سریع یکیتون توضیح بده. حالت خوبه سوهو؟؟؟

مادرش هم که فقط شر و شر اشک میریخت...

ـ خدا مرگم بده مادر... حال پسرم چرا اینجوریه دخترم؟

لارا ویو

بعد از اینکه تمام قضیه رو براشون تعریف کردم توی چشماشون به جز درد و غم یه برق خاصی بود... افتخار؟امید؟به کی به من؟

پدرش جلوم وایساد...

ـ خانم جئون لارا... از این به بعد تو فقط یک خدمتکار که یک دستیار ساده نیستی... یک فرد بسیار بسیار مورد اعتماد به این خاندانی...

ـ ارباب متشکرم بابت چیزی که به من گفتید و من رو لایق این مقام می‌دونید ، اما خودتون می‌دونید که ارباب جوان منو اینجا فقط به عنوان یه خدمتکار و یک دستیار ساده استخدام کردن.

ـ اما پدر این ارباب جوانی که تو می‌گی الان تورو یک دستیار مورد اعتماد به خانواده کیم اعلام می‌کنه. دخترم حقوقتم بالاتر می‌ره... همچنین توی اتاق بهتری از این عمارت اقامت می‌کنی ، به پدر و مادرت هم یه اتاق بزرگتر میدیم.

ـ ممنونم واقعا ارباب نمی‌دونم چه جوری ازتون تشکر کنم... قول میدم همیشه وفادار باشم...

ـ نیازی نیست از چیزی تشکر کنی این ماییم که باید از تو تشکر کنیم تو جون پسر ما رو نجات دادی پسر کوچیکه ی خانواده کیم... نمی‌دونی اگه بلایی سر سوهو میومد داداش بزرگش چه خونی به پا می‌کرد...

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱)

𓆩 پارت ۸۱ 𓆪 🖤ات چند قدم عقب رفت.ـ دروغ می‌گی... بابای من این...

پارت دوم: اتاق پدرصدای شلیک هنوز در تمام عمارت می‌پیچید.مهما...

𐙚 پارت ⁴ | ویو نامرامعلم عینکش رو کمی بالاتر داد و به سمت تخ...

part 40****چو: «اشکالی نداره لارا.»یون‌کیونگ: «خب دیگه دخترا...

پارت چهارم

(کشتار مافیا) «پارت 4ویو سوجین: داخل آشپزخونه شدم خیلی بزرگ ...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۵۶ات با شنیدن حرف سامان، آرام به ...

🖤 پارت ۳: پیش من لازم نیست قوی باشیTokyo Revengers | Mikey ×...

«ܢܚࡅ߭ߊ‌ܝ‌ࡅ࡙ࡐ‌ ܢ̣ܠࡐ‌ܠߊ‌ܭ »ܥ‌‌ܝ‌ܟܿࡐ‌ߊ‌ܢܚࡅ߳ܨموضوع: اگه حواسشون ...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟗ساعت از نیمه‌شب گذشته بود.اِریا کنار پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط