عشق اغیشته به خون
عشق اغیشته به خون )
پارت ۲۲۰
نگاه اش غمگین شد و به کنارش نگاه کرد .. جای گهوارهای.. سپس آروم دراز کشید بدون حرفی .. شکسته و آروم .. و روی تخت، میان ملافههایی که حالا بیش از حد بزرگ و خالی به نظر میرسند، مچاله شده بود چشمانش به نقطهای نامعلوم بر دیوار خیره مانده، اما نگاهش دورتر، در دنیایی ای بود که لحظاتی پیش در خواب تجربه کرده بود.
در رویایش، بوی شیرین تن نوزاد را حس کرده بود؛ سنگینی دلنشین کوچکی را روی سینهاش داشت و انگشتان مینیاتوری دختربچهاش، پیراهن او را چنگ زده بودند. آنجا، در آن چند لحظهی کوتاه، او دوباره مادر بود. صدای خندهای کوتاه در گوشش طنینانداز شده بود که واقعیتر از هر حقیقتی به نظر میرسید.... مردش به حدی نگران خم شد سپس چانه اش را روی بازو. مین جی گذاشت و دستش را روی شکم او کشید و لمسش کرد با بغض آلوده زمزمه کرد : ترو خدا مین جی ..
مین جی در گمانی گم شده بود .. نیمی از هوشیاری و بیداری .. احساس میکرد هنوز که انگار بیدار شده بود . سکوت اتاق مثل آواری رویش سنگینی میکند. دستانش ناخودآگاه روی شکم یا جای خالی نوزاد در کنارش میلغزند و جز سردی پارچه، چیزی لمس نمیکرد .. دردش گرفت سپس با درد گفت : بچه منو ازم گرفتی
غم او شبیه به یک زخم باز شده بود ؛ غمی که با هر نفس تیر میکشد. و با صدا برق از بغض لرزید و گفت : رویا خیلی بیرحمه .. بچم تو بغلم بود .. ولی ازم گرفتیش .. تو ازم گرفتیش
اشکها بیصدا از گوشهی چشمش جاری شدن و در بالش فرو میرفتند . مین جی دراز کشیده بود ، اما گویی در حال غرق شدن در اقیانوسی با شوهرش از چه میشد اگرهاست.
تهیونگ با بغض بازو ای که از تیشرت بیرون آمده بود را بوسید ..
مین جی با بغض حاصل از درد و برف بغض ادامه داد : برو بیرون .. ازم دور شو .. شاید آن نوزاد به دینا نه آمده اض دیروز از دست داد ولی امروز به یادش آمد .. که وجود آن بچه شیرینی و آن رویایی که دلش را هرآنچه بد تر به بچه لرزاند .. سخت تر شد..
شوهرش دیگری حرفی را پایان رساند دستی یه چشم های اشکی اش کشید زیرا همانند غمگین همسر بی دفاع و مظلوم اش را رها نمود ..
پارت ۲۲۰
نگاه اش غمگین شد و به کنارش نگاه کرد .. جای گهوارهای.. سپس آروم دراز کشید بدون حرفی .. شکسته و آروم .. و روی تخت، میان ملافههایی که حالا بیش از حد بزرگ و خالی به نظر میرسند، مچاله شده بود چشمانش به نقطهای نامعلوم بر دیوار خیره مانده، اما نگاهش دورتر، در دنیایی ای بود که لحظاتی پیش در خواب تجربه کرده بود.
در رویایش، بوی شیرین تن نوزاد را حس کرده بود؛ سنگینی دلنشین کوچکی را روی سینهاش داشت و انگشتان مینیاتوری دختربچهاش، پیراهن او را چنگ زده بودند. آنجا، در آن چند لحظهی کوتاه، او دوباره مادر بود. صدای خندهای کوتاه در گوشش طنینانداز شده بود که واقعیتر از هر حقیقتی به نظر میرسید.... مردش به حدی نگران خم شد سپس چانه اش را روی بازو. مین جی گذاشت و دستش را روی شکم او کشید و لمسش کرد با بغض آلوده زمزمه کرد : ترو خدا مین جی ..
مین جی در گمانی گم شده بود .. نیمی از هوشیاری و بیداری .. احساس میکرد هنوز که انگار بیدار شده بود . سکوت اتاق مثل آواری رویش سنگینی میکند. دستانش ناخودآگاه روی شکم یا جای خالی نوزاد در کنارش میلغزند و جز سردی پارچه، چیزی لمس نمیکرد .. دردش گرفت سپس با درد گفت : بچه منو ازم گرفتی
غم او شبیه به یک زخم باز شده بود ؛ غمی که با هر نفس تیر میکشد. و با صدا برق از بغض لرزید و گفت : رویا خیلی بیرحمه .. بچم تو بغلم بود .. ولی ازم گرفتیش .. تو ازم گرفتیش
اشکها بیصدا از گوشهی چشمش جاری شدن و در بالش فرو میرفتند . مین جی دراز کشیده بود ، اما گویی در حال غرق شدن در اقیانوسی با شوهرش از چه میشد اگرهاست.
تهیونگ با بغض بازو ای که از تیشرت بیرون آمده بود را بوسید ..
مین جی با بغض حاصل از درد و برف بغض ادامه داد : برو بیرون .. ازم دور شو .. شاید آن نوزاد به دینا نه آمده اض دیروز از دست داد ولی امروز به یادش آمد .. که وجود آن بچه شیرینی و آن رویایی که دلش را هرآنچه بد تر به بچه لرزاند .. سخت تر شد..
شوهرش دیگری حرفی را پایان رساند دستی یه چشم های اشکی اش کشید زیرا همانند غمگین همسر بی دفاع و مظلوم اش را رها نمود ..
- ۱.۲k
- ۱۵ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط