عشق اغیشته به خون
عشق اغیشته به خون )
پارت ۲۲۱
دخترک لبخندی زد سپس با ذوق مانند یک نگاه پر از شادی و عشق دوخته بود جیمین همچنین دست زریف دستبند دیده تض را در دستش گرفت سپس آروم گفت : خوب بگو دیگه .. دخترک بیشتر لبخند زد سپس هر دو دست هایش را پشت خود گرفت و کمی تکون خورد بیشتر نگاهش میانی از رنگ صورتی پاستیلی میخورد و این از دید مرد جدی ای مثل جیمین خیلی زیبا و باشکوه بود .. دخترک بی دلیل گفت : نمیدونم
جیمین : چیو نمیدونی ؟
میونشی : آنکه گفتی
جیمین : من فقد گفتم چرا جلو در وایستادی برو تو دیگه سرده
میونشی : نه سردم نیست
جیمین بی تاقت گفت : ای بابا تو چته
میونشی لبخندی زد سپس با ذوق گفت : منتظر شبم
جیمین خبیت خندید : شبت ؟
میونشی لبخندی زد : ای بابا این یک اصطلاح هستش
جیمین خندید و چشم دوخت در چشم های میونشی سپس آروم خندش محو شود سپس آروم سمت میونشی خم شد و گونه اش را محکم بوسید
میونشی متقابل با لبخند دست جیمین را گرفت .. صدا بادیگارد به گوش جیمین خورد و آروم نگاهش کرد : قربان دیر میشه ..
جیمین جدی سری تکون داد سپس سمت میونشی نگاه کرد و انگشت اش را از لای انگشت های میونشی بیرون کشید و باعث حس بدی که بعض داد شد .. دل میونشی لرزید و به جیمینی که از پست قدم برمیداشت .. زل زد .. نگاه آن ها دور طرف عشقی بود ساکت و آرام به هم دیگری نگاه میکردن .. بدون هیچگونه حرفی در نهایت این مردش بود که با یک چشمک زدن عقب کرد به همسرش و سوار ماشین شد ..
......
میونشی دست کوچیک و پسرانه جان را در دستش گرفت و با لبخند وارد عمارت مادرش شد سپس اولین نفر را دید هانول تند و تند تر به افراد غریبه دستور میداد خدمتکار های جدید مشغول تیمز کاری و غذا پختن بود اول صبح ای چه خبر بود .. میونشی در حالی که پالتو صورتی مخملی اش را میکشید گفت : اینجا چی شده ..
هانول سمتش چرخید با غیض ولی احترام گفت : امشب شب خواستی هست
میونشی اخم کرد و عصبی گفت : میفهمید چیداری میگی مین جی تو حالی نیست که جشن بگیرید ..
هانول پوزخند زد و آروم گفت : امشب خواستگاری دهترمه پس تو دستو پا نباش ...
هانول به خوبی جایگاه آن دختر را میفهمید چون قرار بود دختر تو همسر پارک شود .. نه میونشی ولی حالا وقت عوض کردن نقشه هات بود .. زیر لبی خندید ٫ دختره بیچاره بیوه ٫
پارت ۲۲۱
دخترک لبخندی زد سپس با ذوق مانند یک نگاه پر از شادی و عشق دوخته بود جیمین همچنین دست زریف دستبند دیده تض را در دستش گرفت سپس آروم گفت : خوب بگو دیگه .. دخترک بیشتر لبخند زد سپس هر دو دست هایش را پشت خود گرفت و کمی تکون خورد بیشتر نگاهش میانی از رنگ صورتی پاستیلی میخورد و این از دید مرد جدی ای مثل جیمین خیلی زیبا و باشکوه بود .. دخترک بی دلیل گفت : نمیدونم
جیمین : چیو نمیدونی ؟
میونشی : آنکه گفتی
جیمین : من فقد گفتم چرا جلو در وایستادی برو تو دیگه سرده
میونشی : نه سردم نیست
جیمین بی تاقت گفت : ای بابا تو چته
میونشی لبخندی زد سپس با ذوق گفت : منتظر شبم
جیمین خبیت خندید : شبت ؟
میونشی لبخندی زد : ای بابا این یک اصطلاح هستش
جیمین خندید و چشم دوخت در چشم های میونشی سپس آروم خندش محو شود سپس آروم سمت میونشی خم شد و گونه اش را محکم بوسید
میونشی متقابل با لبخند دست جیمین را گرفت .. صدا بادیگارد به گوش جیمین خورد و آروم نگاهش کرد : قربان دیر میشه ..
جیمین جدی سری تکون داد سپس سمت میونشی نگاه کرد و انگشت اش را از لای انگشت های میونشی بیرون کشید و باعث حس بدی که بعض داد شد .. دل میونشی لرزید و به جیمینی که از پست قدم برمیداشت .. زل زد .. نگاه آن ها دور طرف عشقی بود ساکت و آرام به هم دیگری نگاه میکردن .. بدون هیچگونه حرفی در نهایت این مردش بود که با یک چشمک زدن عقب کرد به همسرش و سوار ماشین شد ..
......
میونشی دست کوچیک و پسرانه جان را در دستش گرفت و با لبخند وارد عمارت مادرش شد سپس اولین نفر را دید هانول تند و تند تر به افراد غریبه دستور میداد خدمتکار های جدید مشغول تیمز کاری و غذا پختن بود اول صبح ای چه خبر بود .. میونشی در حالی که پالتو صورتی مخملی اش را میکشید گفت : اینجا چی شده ..
هانول سمتش چرخید با غیض ولی احترام گفت : امشب شب خواستی هست
میونشی اخم کرد و عصبی گفت : میفهمید چیداری میگی مین جی تو حالی نیست که جشن بگیرید ..
هانول پوزخند زد و آروم گفت : امشب خواستگاری دهترمه پس تو دستو پا نباش ...
هانول به خوبی جایگاه آن دختر را میفهمید چون قرار بود دختر تو همسر پارک شود .. نه میونشی ولی حالا وقت عوض کردن نقشه هات بود .. زیر لبی خندید ٫ دختره بیچاره بیوه ٫
- ۵.۱k
- ۱۵ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط