فیک یونگی

فیک یونگی
وقتی ازدواجتون اجباری بود(پارت اول)
ویو ات
امروز با دوستم میرم بیرون امیدوارم مث سریه پیش مزاحممون نشن وگرنه بابام باز گیر میده اصن حوصلشو ندارم اها یادت رفت بریم سر معرفی خودم
سلام، من ات هستم 17 سالمه و چند روز دیگه میرم 18 برونگرام، زیادی پر حرفم، بیشتر ادمای درونگرارو به خودم جذب میکنم، بچه هارو دوست دارم ولی اصن دوست ندارم ازدواج کنم
ات(+)
یونگی(_)
+مامان من رفتمممممم
‌حواست جمع باشه کار دستمون ندی خدافظ
رسیدم کافه پیش جوکیونگ اره خب من ایرانیم و اون کره ای و بهترین دوستمه
+سیلاممممممم سیسیییییی
#سلام خنگول خوبی بریم میز بیرونو بگیریم هوا خنکه
+باشه
#خب خب ببینم چیکارا میکنی؟!
+هیچی مث روال قبل زندگی عادی ولی مامانم جدیدا هی از ازدواج حرف میزنه
#خب شاید....
+ نه نه نه اصن فکرشم نکن جوکیونگ
#باشه بابا حالا چی میخوری؟
+هیچی یه اسپرس.... بابا!!!!
=سلام دخترم این شما و اینم زنت یونگی جان
#اوه اوه قضیه ناموسی شد من رفتم(فرار کرد چون از اولم حوصله بیرون رفتن نداشت)
+بابااااا(کمی بلند)
+بهت گفتم از مردا بدم میاد گفتم از ازدواج حرفی نزن باززززز حرف خودتو زدی پاتو گذاشتی تو یه کفش که فلان تو باید ازدواج کنی و..... بس نمیکنی؟
=پسر خوبیه تا روز عروسیتون خونه ما میمونه و منو مامانت یه سفر دوتایی میریم شما 4 هفته تنهایین تا یکم باهم بسازین
+باباااااااااا(حرصی)
(به زمان رفتن مامان و بابای ات)
..........
دیدگاه ها (۰)

My dady پارت⑥«ویو ات» سانا: خب ات داداشم داره میاد دنبالمونا...

پارت 43🎀 ویو آت 🎀رسیدیم خونه.آت: وای... خونه‌ی خودمون! 🥹🏠💜هی...

پارت 45 رمان عشق مدرسه ای ویو وقتی که میخواستند برن بیرون: ا...

پارت 48 رمان عشق مدرسه ای ات: حسود هیونجین : ( خنده) فلیکس: ...

#عشق_بعد_نفرتپارت 9یونگی: وا بچه ها شرفمون رفت خیر سرتون پسر...

وقتی یهو.... | p.2 (حدود ظهر بود که گوشیم زنگ خورد و وقتی به...

پارت ۶= چرا نیام صد درصد میام÷ خبب پاشو بریم = کجا بریم ؟ + ...

پارت ۲ الکس : همینی که گفتم یوری : باااشهههالکس : قشنگم بیا ...

چندپارتی یونگی (درخواستی)

ممنون که میخونی این داستان واقعی نیست

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط