{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وی کتابخونه، سوآ بین قفسه‌ها می‌چرخید و هر چند دقیقه یک‌ب

وی کتابخونه، سوآ بین قفسه‌ها می‌چرخید و هر چند دقیقه یک‌بار کتابی رو برمی‌داشت و ورق می‌زد. نگاهش روی یک سری رمان قشنگ گیر کرد، ولی فقط لبخند زد و گذاشت سر جاشون.

نامجون که حواسش بهش بود، اومد و گفت:
– اینا رو دوست داشتی، نه؟
سوآ با تعجب گفت:
– آره، ولی… فقط نگاه می‌کردم.
نامجون بدون اینکه منتظر جواب دیگه‌ای باشه، همه‌شون رو برداشت و رفت سمت صندوق.
سوآ با چشم‌های گرد گفت:
– وای… لازم نیست!
نامجون با خونسردی گفت:
– لازم نیست که باشه، ولی من می‌خوام.

وقتی کار خرید تموم شد، جین از پشت به سوآ نزدیک شد و گفت:
– خب، حالا وقتشه بریم جای بعدی.
سوآ پرسید:
– کجا؟
جین خندید و گفت:
– سورپرایز!

هر دو طرفش رو گرفتن، یکیش دست نامجون، یکیش دست جین، و سوآ وسطشون با تعجب قدم برمی‌داشت. چند دقیقه بعد، وارد یک مغازه‌ی حیوانات خانگی شدن.

صدای جیک‌جیک پرنده‌ها، میوم گربه‌ها و قل‌قل آکواریوم‌ها پر بود توی فضا. چشم‌های سوآ برق زد.
– وای… اینجا خیلی قشنگه!
دیدگاه ها (۰)

سوآ با ذوق از قفس به قفس سرک می‌کشید تا اینکه گوشه‌ی مغازه، ...

جین با یک لبخند معمولی – ولی با چشم‌هایی که معلوم بود یک نقش...

صبح زود، صدای زنگ در، سوآ رو از خواب بیدار کرد.با چشمای خواب...

وقتی به خانه رسیدند، سوآ حتی حوصله تعارف یا حرف زدن نداشت. ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط