{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فصل اول – پارت نوزدهم

فصل اول – پارت نوزدهم

شب، خیابان‌های اطراف استودیو خلوت بود. یونا با عجله در کوچه باریکی قدم می‌زد. ناگهان دو پسر ناشناس راهش را سد کردند. با لحنی پر از آزار شروع به مسخره کردنش کردند و جلو آمدند.
یونا سعی کرد بی‌توجه رد شود، اما یکی از آن‌ها بازویش را گرفت. ترس تمام وجودش را گرفت. فریاد زد و تقلا کرد. در همان لحظه، یکی از آن‌ها او را محکم به دیوار کوبید.
یونا وحشت‌زده و درمانده بود، ولی درست وقتی همه‌چیز داشت غیرقابل‌تحمل می‌شد، صدای آشنایی از انتهای کوچه پیچید:
«هی! دست از سرش بردارید!»
یونگی بود. صورتش پر از خشم، قدم‌هایش محکم. پسرها وقتی نگاه تهدیدآمیز او را دیدند، عقب کشیدند و فرار کردند.
یونا روی زمین افتاد. لباسش خاکی و چروک شده بود، اشک‌هایش بی‌وقفه سرازیر می‌شد. یونگی سریع کنارش نشست، دست‌هایش را روی شانه‌ی لرزان او گذاشت.
«یونا... آروم باش. من اینجام.»
یونا فقط گریه می‌کرد، بدون هیچ کلمه‌ای.
یونگی او را بلند کرد و به سمت خانه‌اش برد. در تمام مسیر، یونا سرش را پایین انداخته بود و اشک‌هایش بی‌صدا جاری بودند.
وقتی رسیدند، یونگی او را به حمام برد. آرام کمکش کرد تا لباس‌های خیس و پاره را کنار بگذارد و او را در وان آب گرم نشاند.
با دقت موهایش را شست، دست‌های لرزان یونا را گرفت تا آرام شود.
بعد از حمام، تب شدیدی گرفت. یونگی کنارش نشست، حوله‌ای دورش پیچید و دستمال خیس روی پیشانی‌اش گذاشت.
آن شب، برای اولین بار، مین یونگی تمام غرورش را کنار گذاشت و مثل یک نگهبان بیدار ماند. هر بار که یونا در تب ناله می‌کرد، او دستش را می‌گرفت و آرام می‌گفت:
«من اینجام... نترس.»
و تا صبح حتی لحظه‌ای چشم روی هم نگذاشت.

اومد با یه پارت جدید
مثل همیشه لایک و کامنت فراموش نشده
#بی‌تی‌اس
#یونگی
#فیکشن
دیدگاه ها (۰)

فصل اول – پارت بیستمصبح با نور کم‌رنگی که از پنجره می‌تابید،...

فصل اول – پارت بیست‌ویکمیونا بعد از خوردن چند قاشق سوپ دوبار...

فصل اول – پارت هجدهمفردای آن روز، استودیو آرام بود. یونگی طب...

دلم براتون تنگ شده 😭😭😭🛐🛐

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~~هماننده روزی که او را ملاقات ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط