فصل اول – پارت بیست‌ویکم

فصل اول – پارت بیست‌ویکم
یونا بعد از خوردن چند قاشق سوپ دوباره خوابید. بدنش خسته بود، اما ذهنش نه.
وقتی پلک‌هایش بسته شد، تاریکی برگشت.
این بار صداها واضح‌تر بودند.
کوچه تنگ‌تر.
نفس‌ها نزدیک‌تر.
یونا در خواب شروع به تقلا کرد.
«نه… نکن… ولم کن…»
دست‌هایش مشت شد، بدنش می‌لرزید. کلمات نامفهوم از دهانش بیرون می‌ریخت.
«یونگی… کجایی…؟»
یونگی که روی صندلی کنار تخت چرت می‌زد، با شنیدن صدایش پرید.
سریع کنارش نشست و شانه‌های لرزانش را گرفت.
«یونا! بیدار شو. این فقط خوابه. من اینجام.»
یونا ناگهان با جیغ کوتاهی بیدار شد. نفس‌نفس می‌زد، چشم‌هایش پر از وحشت بود.
چند ثانیه طول کشید تا واقعیت را تشخیص دهد.
وقتی یونگی را دید، بی‌اختیار خودش را در آغوشش انداخت.
یونگی محکم‌تر بغلش کرد، بدون هیچ حرفی.
فقط آرام گفت:
«تموم شد. دیگه تموم شد.»

امروز بعد از سه هفته آمدم با پارت جدید فیک امیدوارم از این پارت هم خوشتون بیاد مثل همیشه حمایتم کنید لایک و کامنت فراموش نشه
ببخشید که این پارت هم کمه

#‌بی‌تی‌اس
#ارمی
#فیکشن
#یونگی
دیدگاه ها (۰)

.....پارت هفدهم.....

... پارت بیست و سوم....

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟒 | چیزی بیشتر از دوستیزمستان سئول از راه رسید.برف آرام...

Iove and the moonPart 42ماشین در سکوت حرکت می‌کرد. صدای آرام...

پارت ۱۴: فرار به سویِ روشناییا.ت با نگاه به کدهایی که روی ما...

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

𝐸𝓃𝒹𝓁𝑒𝓈𝓈 𝑜𝓃 𝓈𝓉𝒶𝑔𝑒|𝒫𝒶𝓇𝓉 ⁸نور خورشید از لای پرده ها به صورتش می...

《نوری در دنیای مرده ها》پارت⁴ ساعت ۶ صبحویو یونایکی چیزی داشت...

پارت ۱۴صبح روز بعد، نیلسو وقتی از خواب بیدار شد، گوشی‌اش را ...

╭─── 🩸🌹 ───╮رزهای خونینپارت پانزدهمیونا با دست‌های لرزون به ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط