فصل اول – پارت بیستم
فصل اول – پارت بیستم
صبح با نور کمرنگی که از پنجره میتابید، یونا آهسته چشم باز کرد. بدنش هنوز درد داشت، اما تبش پایین آمده بود. چند ثانیه طول کشید تا بفهمد کجاست.
بعد چشمش افتاد به یونگی.
روی صندلی کنار تخت خوابش برده بود، سرش کمی کج شده و دستش هنوز دور مچ یونا حلقه شده بود؛ انگار حتی در خواب هم نمیخواست رهایش کند.
یونا پلک زد.
دلش فشرده شد.
اولین فکری که از ذهنش گذشت این بود:
«نرفته…»
آرام گفت:
«یونگی…»
یونگی فوراً بیدار شد. انگار اصلاً نخوابیده باشد.
«بیداری؟ حالت چطوره؟»
صدایش خسته اما پر از نگرانی بود. یونا لبهایش لرزید.
«تو… تمام شب اینجا بودی؟»
یونگی نگاهش را دزدید.
«تب داشتی. نمیخواستم تنها باشی.»
یونا آرام دستش را فشرد.
«ممنونم… اگه تو نبودی، نمیدونم چی میشد.»
چند لحظه سکوت افتاد. سکوتی که این بار دردناک نبود؛ امن بود.
یونگی بالاخره گفت:
«از این به بعد، تنها برنمیگردی خونه. یا با من میای، یا من میارمت.»
یونا با تعجب به او نگاه کرد.
«داری دستور میدی؟»
یونگی جدی جواب داد:
«نه. دارم مراقبت میکنم.»
چشمهای یونا پر از اشک شد، اما این بار اشکِ ترس نبود.
«باشه…»
یونگی از جاش بلند شد.
«سوپ دیشب مونده. الان برات گرمش میکنم. بعدش دوباره میخوابی.»
قبل از اینکه از اتاق بره، مکث کرد.
«یونا…»
«هوم؟»
«اون چیزی که دیشب اتفاق افتاد… تقصیر تو نبود. هیچکدومش.»
یونا فقط سر تکان داد. همین جمله، چیزی را درونش ترمیم کرد.
وقتی یونگی از اتاق رفت، یونا دوباره دراز کشید.
برای اولین بار بعد از مدتها، حس میکرد
امن است
و شاید…
دیگر تنها نیست.
#بیتیاس
#یونگی
#فیکشن
صبح با نور کمرنگی که از پنجره میتابید، یونا آهسته چشم باز کرد. بدنش هنوز درد داشت، اما تبش پایین آمده بود. چند ثانیه طول کشید تا بفهمد کجاست.
بعد چشمش افتاد به یونگی.
روی صندلی کنار تخت خوابش برده بود، سرش کمی کج شده و دستش هنوز دور مچ یونا حلقه شده بود؛ انگار حتی در خواب هم نمیخواست رهایش کند.
یونا پلک زد.
دلش فشرده شد.
اولین فکری که از ذهنش گذشت این بود:
«نرفته…»
آرام گفت:
«یونگی…»
یونگی فوراً بیدار شد. انگار اصلاً نخوابیده باشد.
«بیداری؟ حالت چطوره؟»
صدایش خسته اما پر از نگرانی بود. یونا لبهایش لرزید.
«تو… تمام شب اینجا بودی؟»
یونگی نگاهش را دزدید.
«تب داشتی. نمیخواستم تنها باشی.»
یونا آرام دستش را فشرد.
«ممنونم… اگه تو نبودی، نمیدونم چی میشد.»
چند لحظه سکوت افتاد. سکوتی که این بار دردناک نبود؛ امن بود.
یونگی بالاخره گفت:
«از این به بعد، تنها برنمیگردی خونه. یا با من میای، یا من میارمت.»
یونا با تعجب به او نگاه کرد.
«داری دستور میدی؟»
یونگی جدی جواب داد:
«نه. دارم مراقبت میکنم.»
چشمهای یونا پر از اشک شد، اما این بار اشکِ ترس نبود.
«باشه…»
یونگی از جاش بلند شد.
«سوپ دیشب مونده. الان برات گرمش میکنم. بعدش دوباره میخوابی.»
قبل از اینکه از اتاق بره، مکث کرد.
«یونا…»
«هوم؟»
«اون چیزی که دیشب اتفاق افتاد… تقصیر تو نبود. هیچکدومش.»
یونا فقط سر تکان داد. همین جمله، چیزی را درونش ترمیم کرد.
وقتی یونگی از اتاق رفت، یونا دوباره دراز کشید.
برای اولین بار بعد از مدتها، حس میکرد
امن است
و شاید…
دیگر تنها نیست.
#بیتیاس
#یونگی
#فیکشن
- ۱۵۳
- ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط