{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۴۰

پارت ۴۰

اولین روز کامل در پاریس شروع شد.

مانلی زودتر از همه بیدار شده بود.

طبق عادت همیشگی، کنار پنجره ایستاده بود و به خیابون‌های شهر نگاه می‌کرد.

پاریس همیشه براش خاص بود...

اما این بار حس متفاوتی داشت.

صدای در اتاق باعث شد برگرده.

ـ آماده‌ای؟

تهیونگ بود.

مانلی لبخند زد.

ـ تو چرا انقدر زود آماده‌ای؟

ـ چون یه نفر گفت امروز قراره بهترین جاهای پاریس رو نشونمون بده.

ـ منظور منم؟

ـ معلومه.

مانلی خندید.

ـ پس باید تلاش کنم خرابش نکنم.

"مانلی با اعضا تو یه ویلا تو پاریس زندگی میکنن"

وقتی پایین رفتن، بقیه هم آماده بودن.

نامجونی رو مبل نشسته بود، گفت:

ـ امروز برنامه چیه؟

مانلی با اعتمادبه‌نفس گفت:

ـ اول یه کافه‌ی قدیمی، بعد چندتا جای دیدنی، بعد هم یه جای مخصوص برای خرید.

تهیونگ آرام گفت:

ـ فقط امیدوارم دوباره چند ساعت توی فروشگاه‌های هنری گم نشی.

مانلی برگشت سمتش.

ـ من گم نمی‌شم.

ـ دفعه‌ی قبل نیم ساعت دنبال پیداکردنت بودیم.

ـ اون فرق داشت.

ـ چرا؟

ـ چون یه پارچه‌ی خیلی خاص دیده بودم.

همه خندیدن.

در طول روز، مانلی واقعاً خوشحال بود.

دیدن پاریس با آدم‌هایی که دوستشان داشت، حس عجیبی داشت.

وقتی کنار خیابون ایستاده بودند و عکس می‌گرفتند، تهیونگ دوربین مانلی را نگاه کرد.

ـ هنوز همون دوربینو دوست داری؟

مانلی لبخند زد.

ـ آره.

ـ چرا؟

کمی فکر کرد.

ـ چون بعضی لحظه‌ها ارزش اینو دارن که نگه داشته بشن.

تهیونگ چند ثانیه نگاهش کرد.

بعد گفت:

ـ پس امروز باید کلی عکس بگیری.

ـ چرا؟

ـ چون فکر کنم امروز قراره خاطره‌ی خوبی بشه.

مانلی لبخند زد.

ولی هیچ‌کدوم نمی‌دونستن...

همین سفر ساده، قرار بود چیزهای زیادی رو تغییر بده.

از نظرتون قرار چه اتفاقی بیوفته که تهیونگ همچین حرفی زده.... ادامه دارد
دیدگاه ها (۰)

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط