طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟
طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟
.⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. ⊰❁⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦.
پارت ۴۳
روز بعد، همه تصمیم گرفتن کمی از فضای کاری فاصله بگیرن.
قرار بود فقط یک روز معمولی و پر از تفریح داشته باشن.
مانلی صبح زود آماده شد و وقتی پایین رفت، دید همه منتظرش هستن.
اولین نفر جیهوپ متوجه حضور من شد، گفت:
ـ بالاخره اومدی.
مانلی با تعجب گفت:
ـ من دیر کردم؟
تهیونگ به ساعت نگاه کرد.
ـ فقط ده دقیقه.
ـ ده دقیقه که چیزی نیست.
ـ برای کسی که همیشه زودتر از همه میاد، عجیبه.
مانلی خندید.
ـ امروز تعطیلم.
همه راه افتادن سمت مرکز شهر.
قرار بود چند جای معروف رو ببینن.
مانلی طبق معمول دوربینش همراهش بود و از همه چیز عکس میگرفت.
یکی از اعضا گفت:
ـ تو حتی از قهوه هم عکس میگیری؟
مانلی با جدیت گفت:
ـ اگه قشنگ باشه، چرا نه؟
تهیونگ خندید.
ـ فکر کنم یه روز از غذات هم عکس میگیری.
ـ اونو که همیشه انجام میدم.
همه خندیدن.
بعد از چند ساعت گشتن، وارد یه فروشگاه هنری شدن.
مانلی مثل همیشه با دیدن وسایل طراحی ذوق کرد.
تهیونگ از دور با لبخندی محو نگاهش میکرد.
که جونگکوک کنار او ایستاد.
ـ خوشحاله.
ـ آره.
ـ وقتی با کارش اینطوریه، عجیبه که بقیه هم خوشحال میشن.
تهیونگ لبخند زد.
ـ چون خودش انرژی خوبی داره.
همون لحظه مانلی برگشت.
ـ شما دوتا باز دارین حرف میزنین؟
تهیونگ سریع گفت:
ـ نه.
ـ مطمئنی؟
ـ کاملاً.
مانلی چشمهاشو ریز کرد.
ـ خیلی مشکوکی.
تهیونگ خندید.
عصر، همه کنار رودخونه قدم میزدن.
باد کمی سرد شده بود.
مانلی دستهاشو توی جیب پالتوش گذاشته بود.
تهیونگ متوجه شد.
ـ سردته؟
ـ یکم.
ـ چرا چیزی نگفتی؟
ـ چون خوبم.
تهیونگ فقط سرش رو تکون داد.
ـ تو همیشه میگی خوبم.
ـ چون معمولاً خوبم.
ـ ولی گاهی هم باید بذاری بقیه مراقبت باشن.
مانلی چند لحظه ساکت موند.
این جمله ساده بود...
اما باعث شد لبخند بزنه.
چون کمکم داشت یاد میگرفت که لازم نیست همیشه همه چیز رو خودش تنهایی انجام بده.
بخاطر اینکه یکی همیشه حواسش بهش هست... ادامه دارد🥐🍾
.⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. ⊰❁⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦.
پارت ۴۳
روز بعد، همه تصمیم گرفتن کمی از فضای کاری فاصله بگیرن.
قرار بود فقط یک روز معمولی و پر از تفریح داشته باشن.
مانلی صبح زود آماده شد و وقتی پایین رفت، دید همه منتظرش هستن.
اولین نفر جیهوپ متوجه حضور من شد، گفت:
ـ بالاخره اومدی.
مانلی با تعجب گفت:
ـ من دیر کردم؟
تهیونگ به ساعت نگاه کرد.
ـ فقط ده دقیقه.
ـ ده دقیقه که چیزی نیست.
ـ برای کسی که همیشه زودتر از همه میاد، عجیبه.
مانلی خندید.
ـ امروز تعطیلم.
همه راه افتادن سمت مرکز شهر.
قرار بود چند جای معروف رو ببینن.
مانلی طبق معمول دوربینش همراهش بود و از همه چیز عکس میگرفت.
یکی از اعضا گفت:
ـ تو حتی از قهوه هم عکس میگیری؟
مانلی با جدیت گفت:
ـ اگه قشنگ باشه، چرا نه؟
تهیونگ خندید.
ـ فکر کنم یه روز از غذات هم عکس میگیری.
ـ اونو که همیشه انجام میدم.
همه خندیدن.
بعد از چند ساعت گشتن، وارد یه فروشگاه هنری شدن.
مانلی مثل همیشه با دیدن وسایل طراحی ذوق کرد.
تهیونگ از دور با لبخندی محو نگاهش میکرد.
که جونگکوک کنار او ایستاد.
ـ خوشحاله.
ـ آره.
ـ وقتی با کارش اینطوریه، عجیبه که بقیه هم خوشحال میشن.
تهیونگ لبخند زد.
ـ چون خودش انرژی خوبی داره.
همون لحظه مانلی برگشت.
ـ شما دوتا باز دارین حرف میزنین؟
تهیونگ سریع گفت:
ـ نه.
ـ مطمئنی؟
ـ کاملاً.
مانلی چشمهاشو ریز کرد.
ـ خیلی مشکوکی.
تهیونگ خندید.
عصر، همه کنار رودخونه قدم میزدن.
باد کمی سرد شده بود.
مانلی دستهاشو توی جیب پالتوش گذاشته بود.
تهیونگ متوجه شد.
ـ سردته؟
ـ یکم.
ـ چرا چیزی نگفتی؟
ـ چون خوبم.
تهیونگ فقط سرش رو تکون داد.
ـ تو همیشه میگی خوبم.
ـ چون معمولاً خوبم.
ـ ولی گاهی هم باید بذاری بقیه مراقبت باشن.
مانلی چند لحظه ساکت موند.
این جمله ساده بود...
اما باعث شد لبخند بزنه.
چون کمکم داشت یاد میگرفت که لازم نیست همیشه همه چیز رو خودش تنهایی انجام بده.
بخاطر اینکه یکی همیشه حواسش بهش هست... ادامه دارد🥐🍾
- ۶۵
- ۲۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط