پدرخوانده
پدرخوانده
پارت : ۲۵
صبح روز بعد، هوای سئول برخلاف روزهای قبل آرام و دلنشین بود. نور خورشید از میان شاخههای درختان باغ به داخل عمارت میتابید و صدای پرندهها فضا را پر کرده بود. نااون بعد از آماده شدن، کیف دانشگاهش را برداشت و از اتاق بیرون آمد. هنوز ذهنش درگیر اتفاقات چند روز گذشته بود. با این حال سعی میکرد آرامش خودش را حفظ کند.
وقتی وارد سالن شد، جونگ کوک کنار پنجره ایستاده بود و مشغول صحبت با تلفن بود. با دیدن نااون، تماس را کوتاه کرد و لبخند زد. آن لبخند کوتاه کافی بود تا نگرانیهای نااون برای چند لحظه فراموش شود. او آرام به سمت جونگ کوک رفت و سلام کرد. جونگ کوک هم مثل همیشه جواب سلامش را با مهربانی داد.
سر میز صبحانه، برخلاف روزهای قبل، هر دو بیشتر با هم صحبت میکردند. نااون از امتحانهای دانشگاه گفت و جونگ کوک با دقت به حرفهایش گوش داد. هر از گاهی هم شوخی کوتاهی میکرد که باعث خنده نااون میشد. خدمتکارها با دیدن فضای صمیمی بین آن دو، لبخندهای پنهانی رد و بدل میکردند.
بعد از صبحانه، جونگ کوک خودش نااون را تا دانشگاه رساند. قبل از پیاده شدن، لحظهای مکث کرد و گفت: «امروز هر اتفاقی افتاد، بدون محافظ از دانشگاه بیرون نیا.» لحنش آرام بود اما نگرانی در صدایش مشخص بود. نااون سرش را تکان داد و قول داد حرفش را گوش کند.
کلاسها مثل همیشه برگزار شد و نااون تمام تمرکزش را روی درس گذاشت. استاد هم از پاسخهای دقیق او تعریف کرد و دوباره او را به عنوان شاگرد ممتاز کلاس معرفی کرد. همین موضوع باعث شد چند نفر از دانشجوها دورش جمع شوند و درباره درس از او سؤال بپرسند. نااون با حوصله به همه جواب داد.
وقتی کلاس تمام شد، در حالی که وسایلش را جمع میکرد، پاکت سفیدی روی میزش دید. هیچ نامی روی آن نوشته نشده بود. با تعجب پاکت را باز کرد. داخل آن فقط یک عکس دیده میشد؛ عکسی از خودش و جونگ کوک که در باغ عمارت کنار هم ایستاده بودند.
دستهای نااون لرزید. عکس مربوط به داخل عمارت بود؛ جایی که هیچ فرد غریبهای اجازه ورود نداشت. یعنی کسی از داخل عمارت برای دشمن خبر میبرد؟ این فکر باعث شد نفسش سنگین شود. سریع عکس را داخل پاکت گذاشت و از کلاس بیرون رفت.
در همان لحظه، یکی از محافظها به سمتش آمد و گفت: «رئیس فرمودن مستقیم به ماشین بیاین.» نااون بدون اینکه چیزی از عکس بگوید، همراه او حرکت کرد. تمام مسیر فقط به یک سؤال فکر میکرد؛ چه کسی این عکس را گرفته بود؟
وقتی به عمارت رسید، جونگ کوک متوجه رنگ پریده نااون شد. کنار او نشست و با نگرانی پرسید: «اتفاقی افتاده؟» نااون چند لحظه سکوت کرد. دلش میخواست حقیقت را بگوید، اما نمیخواست بیدلیل کسی را متهم کند. در نهایت فقط گفت: «یکم خستهام.»
جونگ کوک حرفش را باور نکرد، اما اصراری هم نکرد. فقط گفت: «هر وقت آماده بودی، میتونی با من حرف بزنی.» همین جمله باعث شد نااون احساس آرامش کند. او میدانست جونگ کوک هیچوقت مجبورش نمیکند چیزی را برخلاف میلش بگوید.
همان شب، جونگ کوک جلسهای محرمانه با افراد مورد اعتمادش تشکیل داد. روی میز، همان عکس قرار داشت؛ عکسی که یکی از نیروهای امنیتی از کیف نااون پیدا کرده بود. جونگ کوک با اخم به عکس نگاه میکرد. واضح بود که این تصویر از داخل عمارت گرفته شده است.
یکی از افراد گفت: «رئیس... احتمال میدیم بین کارکنان، یک نفوذی وجود داشته باشه.» جونگ کوک چند ثانیه سکوت کرد و بعد با صدایی جدی گفت: «از همین امشب، همه افراد عمارت دوباره بررسی میشن. حتی نزدیکترین افراد من هم از این بررسی مستثنی نیستن.»
جلسه تا نیمهشب ادامه پیدا کرد. گزارشهای مختلف روی میز قرار میگرفت، اما هنوز هیچ مدرکی علیه کسی پیدا نشده بود. همین موضوع بیشتر از قبل جونگ کوک را نگران میکرد. او مطمئن بود دشمن بدون کمک یک نفر از داخل عمارت، نمیتوانست به این اطلاعات دست پیدا کند.
ادامش کامنت ها جا نشد
پارت : ۲۵
صبح روز بعد، هوای سئول برخلاف روزهای قبل آرام و دلنشین بود. نور خورشید از میان شاخههای درختان باغ به داخل عمارت میتابید و صدای پرندهها فضا را پر کرده بود. نااون بعد از آماده شدن، کیف دانشگاهش را برداشت و از اتاق بیرون آمد. هنوز ذهنش درگیر اتفاقات چند روز گذشته بود. با این حال سعی میکرد آرامش خودش را حفظ کند.
وقتی وارد سالن شد، جونگ کوک کنار پنجره ایستاده بود و مشغول صحبت با تلفن بود. با دیدن نااون، تماس را کوتاه کرد و لبخند زد. آن لبخند کوتاه کافی بود تا نگرانیهای نااون برای چند لحظه فراموش شود. او آرام به سمت جونگ کوک رفت و سلام کرد. جونگ کوک هم مثل همیشه جواب سلامش را با مهربانی داد.
سر میز صبحانه، برخلاف روزهای قبل، هر دو بیشتر با هم صحبت میکردند. نااون از امتحانهای دانشگاه گفت و جونگ کوک با دقت به حرفهایش گوش داد. هر از گاهی هم شوخی کوتاهی میکرد که باعث خنده نااون میشد. خدمتکارها با دیدن فضای صمیمی بین آن دو، لبخندهای پنهانی رد و بدل میکردند.
بعد از صبحانه، جونگ کوک خودش نااون را تا دانشگاه رساند. قبل از پیاده شدن، لحظهای مکث کرد و گفت: «امروز هر اتفاقی افتاد، بدون محافظ از دانشگاه بیرون نیا.» لحنش آرام بود اما نگرانی در صدایش مشخص بود. نااون سرش را تکان داد و قول داد حرفش را گوش کند.
کلاسها مثل همیشه برگزار شد و نااون تمام تمرکزش را روی درس گذاشت. استاد هم از پاسخهای دقیق او تعریف کرد و دوباره او را به عنوان شاگرد ممتاز کلاس معرفی کرد. همین موضوع باعث شد چند نفر از دانشجوها دورش جمع شوند و درباره درس از او سؤال بپرسند. نااون با حوصله به همه جواب داد.
وقتی کلاس تمام شد، در حالی که وسایلش را جمع میکرد، پاکت سفیدی روی میزش دید. هیچ نامی روی آن نوشته نشده بود. با تعجب پاکت را باز کرد. داخل آن فقط یک عکس دیده میشد؛ عکسی از خودش و جونگ کوک که در باغ عمارت کنار هم ایستاده بودند.
دستهای نااون لرزید. عکس مربوط به داخل عمارت بود؛ جایی که هیچ فرد غریبهای اجازه ورود نداشت. یعنی کسی از داخل عمارت برای دشمن خبر میبرد؟ این فکر باعث شد نفسش سنگین شود. سریع عکس را داخل پاکت گذاشت و از کلاس بیرون رفت.
در همان لحظه، یکی از محافظها به سمتش آمد و گفت: «رئیس فرمودن مستقیم به ماشین بیاین.» نااون بدون اینکه چیزی از عکس بگوید، همراه او حرکت کرد. تمام مسیر فقط به یک سؤال فکر میکرد؛ چه کسی این عکس را گرفته بود؟
وقتی به عمارت رسید، جونگ کوک متوجه رنگ پریده نااون شد. کنار او نشست و با نگرانی پرسید: «اتفاقی افتاده؟» نااون چند لحظه سکوت کرد. دلش میخواست حقیقت را بگوید، اما نمیخواست بیدلیل کسی را متهم کند. در نهایت فقط گفت: «یکم خستهام.»
جونگ کوک حرفش را باور نکرد، اما اصراری هم نکرد. فقط گفت: «هر وقت آماده بودی، میتونی با من حرف بزنی.» همین جمله باعث شد نااون احساس آرامش کند. او میدانست جونگ کوک هیچوقت مجبورش نمیکند چیزی را برخلاف میلش بگوید.
همان شب، جونگ کوک جلسهای محرمانه با افراد مورد اعتمادش تشکیل داد. روی میز، همان عکس قرار داشت؛ عکسی که یکی از نیروهای امنیتی از کیف نااون پیدا کرده بود. جونگ کوک با اخم به عکس نگاه میکرد. واضح بود که این تصویر از داخل عمارت گرفته شده است.
یکی از افراد گفت: «رئیس... احتمال میدیم بین کارکنان، یک نفوذی وجود داشته باشه.» جونگ کوک چند ثانیه سکوت کرد و بعد با صدایی جدی گفت: «از همین امشب، همه افراد عمارت دوباره بررسی میشن. حتی نزدیکترین افراد من هم از این بررسی مستثنی نیستن.»
جلسه تا نیمهشب ادامه پیدا کرد. گزارشهای مختلف روی میز قرار میگرفت، اما هنوز هیچ مدرکی علیه کسی پیدا نشده بود. همین موضوع بیشتر از قبل جونگ کوک را نگران میکرد. او مطمئن بود دشمن بدون کمک یک نفر از داخل عمارت، نمیتوانست به این اطلاعات دست پیدا کند.
ادامش کامنت ها جا نشد
- ۸۵۴
- ۲۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط