{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پدرخوانده

پدرخوانده

پارت : ۲۰

صبح عمارت برخلاف همیشه، پر از آرامش بود. نور خورشید از پنجره‌های بلند سالن به داخل می‌تابید و بوی قهوه تازه در فضای خانه پیچیده بود. نااون با لبخندی که خودش هم متوجهش نبود، از پله‌ها پایین آمد.

جونگ کوک مشغول آماده کردن صبحانه بود. با دیدن نااون، نگاهشان برای چند ثانیه در هم گره خورد و هر دو ناخودآگاه لبخند زدند.

«صبح بخیر.»

«صبح بخیر...»

فضای بین آن‌ها دیگر مثل گذشته رسمی و سرد نبود. حتی سکوتشان هم حس آرامش می‌داد.

جونگ کوک فنجان قهوه را مقابل نااون گذاشت و گفت:
«امروز کلاس داری؟»

نااون سرش را تکان داد.
«فقط تا ظهر.»

«بعد از دانشگاه دنبالت میام.»

نااون لبخند زد.
«باشه.»

همان لحظه، صدای سرفه‌ی مصنوعی یکی از خدمتکارها باعث شد هر دو با خجالت از هم فاصله بگیرند. خدمتکار با لبخند گفت:
«صبحانه آماده‌ست، رئیس.»

نااون بی‌اختیار خندید و جونگ کوک هم برای اولین بار با صدای بلند خندید.

بعد از صبحانه، جونگ کوک خودش نااون را به دانشگاه رساند.

قبل از پیاده شدن، فقط یک جمله گفت:
«مواظب خودت باش.»

نااون با لبخند پاسخ داد:
«شما هم همین‌طور.»

وقتی نااون وارد دانشگاه شد، چند نفر از دانشجوها نگاه‌های عجیبی به او انداختند.

یکی از دخترها تلفنش را به دوستش نشان داد و آرام گفت:
«خودشه...»

نااون متوجه نگاه‌ها شد، اما اهمیتی نداد و وارد کلاس شد.

چند دقیقه بعد، دوستش با نگرانی کنارش نشست.

«نااون... تو امروز اخبار رو ندیدی؟»

«نه... چرا؟»

دوستش تلفنش را جلوی او گرفت.

روی یکی از سایت‌های خبری، عکسی از جونگ کوک و نااون جلوی دانشگاه منتشر شده بود.

تیتر خبر نوشته بود:

"مدیرعامل مرموز هان‌گروپ هر روز این دانشجوی ممتاز را به دانشگاه می‌رساند؛ رابطه این دو چیست؟"

نااون شوکه شد.

«این عکس... کی گرفته شده؟»

دوستش شانه بالا انداخت.
«همه دارن درباره‌ش حرف می‌زنن.»

در همان لحظه، تلفن جونگ کوک زنگ خورد.

یکی از افرادش با عجله گفت:
«رئیس، خبر منتشر شده. رسانه‌ها دارن دنبال هویت نااون می‌گردن.»

جونگ کوک از پشت پنجره شرکت به خیابان نگاه کرد و با لحنی آرام اما جدی گفت:
«قبل از اینکه رسانه‌ها پیداش کنن... امنیت دانشگاه رو دو برابر کنین.»

«چشم، رئیس.»

جونگ کوک تماس را قطع کرد، اما احساس بدی رهایش نمی‌کرد.

در همان زمان، مردی که چند روز قبل از نااون عکس گرفته بود، داخل یک انبار متروکه ایستاده بود.

او پاکتی را روی میز گذاشت.

داخل پاکت، ده‌ها عکس از نااون دیده می‌شد.

رئیس باند رقیب بعد از دیدن عکس‌ها، لبخند سردی زد.

«پس... این دختر، مهم‌ترین آدم زندگی جئون جونگ کوکه.»

او عکس نااون را برداشت و آرام گفت:

«وقتشه بازی رو شروع کنیم...»

━━━━━━━━━━━━━━━

نااون هنوز خبر نداشت که از همین لحظه، نه فقط رسانه‌ها، بلکه خطرناک‌ترین دشمن جونگ کوک هم او را زیر نظر گرفته است...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دیدگاه ها (۰)

پدرخوانده پارت : ۲۱ صبح دانشگاه با همهمه‌ی همیشگی شروع شده ب...

پدرخوانده پارت : ۲۲ سه روز از ماجرای دانشگاه گذشته بود. خبره...

پدرخوانده پارت : ۱۹ نسیم خنکی روی سطح آب می‌وزید. نااون کتاب...

پدرخوانده پارت : ۱۸ صبح دانشگاه مثل همیشه شلوغ بود، اما ذهن ...

پدرخوانده پارت : ۱۷ صبح روز بعد، نااون با صدای زنگ ساعت از خ...

پدرخوانده پارت : ۵ صبح زود، نااون مثل همیشه قبل از همه وارد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط