{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پدرخوانده

پدرخوانده

پارت : ۲۷

شب، سئول زیر باران آرامی فرو رفته بود. کاروان خودروهای مشکی یکی‌یکی از عمارت خارج شدند و به سمت منطقه‌ای صنعتی در حاشیه شهر حرکت کردند. جونگ کوک پشت فرمان خودروی اول نشسته بود و نگاهش فقط به جاده روبه‌رو بود. امشب قرار بود جنگی که ماه‌ها زندگی او و نااون را به هم ریخته بود، برای همیشه تمام شود.

طبق اطلاعاتی که از جاسوس به دست آمده بود، مخفیگاه اصلی بلک‌دراگون داخل یک کارخانه متروکه قرار داشت. افراد جونگ کوک از چند جهت ساختمان را محاصره کردند و منتظر دستور ماندند. سکوت سنگینی همه‌جا را فرا گرفته بود؛ سکوتی که فقط قبل از شروع یک نبرد واقعی به وجود می‌آید.

جونگ کوک از خودرو پیاده شد و از طریق بی‌سیم گفت:
«هیچ‌کس بدون دستور شلیک نکنه. هدفمون دستگیری رئیس باند و نجات گروگان‌هاست.»

همه با یک جمله کوتاه پاسخ دادند:
«چشم، رئیس.»

چند دقیقه بعد عملیات آغاز شد. افراد بلک‌دراگون که انتظار چنین حمله‌ای را نداشتند، غافلگیر شدند. پس از درگیری کوتاهی، بیشتر اعضای باند تسلیم شدند و نیروهای جونگ کوک توانستند گروگان‌ها، از جمله دختر خدمتکار عمارت، را سالم نجات دهند.

در انتهای کارخانه، رئیس بلک‌دراگون روبه‌روی جونگ کوک ایستاده بود. مرد با خنده‌ای تلخ گفت:
«همه این کارها... فقط برای یه دختر؟»

جونگ کوک بدون اینکه نگاهش را از او بردارد، پاسخ داد:
«نه... برای محافظت از آدم‌هایی که بی‌گناه بودن.»

رئیس باند اسلحه‌اش را پایین انداخت و مأموران پلیس ویژه که از قبل با مدارک جمع‌آوری‌شده هماهنگ شده بودند، وارد کارخانه شدند. او و باقی اعضای باند دستگیر شدند و پرونده بلک‌دراگون برای همیشه بسته شد.

وقتی جونگ کوک از کارخانه بیرون آمد، اولین کاری که کرد این بود که با نااون تماس بگیرد. هنوز زنگ اول تمام نشده بود که نااون تماس را جواب داد.

«جونگ کوک... خوبی؟»

لبخند آرامی روی لب‌های او نشست.

«آره... تموم شد.»

چند ساعت بعد، خودرو وارد محوطه عمارت شد. نااون که از پنجره منتظر بود، بی‌اختیار به سمت حیاط دوید. همین که جونگ کوک را سالم دید، با چشمانی پر از اشک به طرفش رفت.

بدون گفتن هیچ کلمه‌ای، او را محکم در آغوش گرفت.

جونگ کوک نیز آرام او را در آغوش گرفت و زمزمه کرد:
«دیگه تموم شد... قول می‌دم از این به بعد زندگی آرومی داشته باشیم.»

━━━━━━━━━━━━━━━
بعد چند مین نااون روی نوک پنجه هایش ایستاد و ل*ب هایش رو به ل*ب های مرد روبه روش گره زد.
بعد پایین اومد و به چشم های خمار مرد خیره شد.
جونگ کوک فقط نگاهش کرد و بعد با یک دست نااون رو بلند کرد و به سمت داخل خونه برد
ادامه اش توی پیج اسم*اته
━━━━━━━━━━━━━━━

آن شب، برای اولین بار بعد از مدت‌ها، عمارت در آرامشی واقعی فرو رفت. دیگر خبری از تیراندازی، تعقیب یا تهدید نبود. محافظ‌ها هم با لبخندهای آسوده در محوطه قدم می‌زدند و همه می‌دانستند کابوس بلک‌دراگون به پایان رسیده است.

اما برای جونگ کوک و نااون، پایان جنگ... تازه آغاز فصل جدیدی از زندگی مشترکشان بود.

━━━━━━━━━━━━━━━

پارت بعد، زندگی آرام جونگ کوک و نااون بعد از پایان همه اتفاقات را می‌بینیم؛ جایی که دیگر هیچ دشمنی بین آن‌ها و خوشبختی‌شان قرار ندارد.

لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.


دوستان این اس*ماتش یکم زیادی پر ملاته...
بخاطر همین یکم دیر تر اپ می کنم...
شاید فردا شب یا فردا صبح
اصلا هر موقع تموم کردم می زارم
الان چند تا تیکه اش رو میزارم ولی هیچ کامنتی نزارین باشه؟
دیدگاه ها (۱۱)

پدرخوانده پارت : ۲۸ سه ماه از پایان ماجرای بلک‌دراگون گذشته ...

پدرخوانده پارت : ۲۹ (پایانی) یک سال از تمام اتفاقات گذشته بو...

پدرخوانده پارت : ۲۶ شب گذشته تا صبح، چراغ اتاق کار جونگ کوک ...

پدرخوانده پارت : ۲۵ صبح روز بعد، هوای سئول برخلاف روزهای قبل...

پدرخوانده پارت : ۱۵ ساعت از هشت شب گذشته بود، اما هنوز خبری ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط