پارت
پارت::²⁰
رمان::من عاشق معلمم شدم
نویسنده::𐙚᭄امــیــلــیــے𐙚᭄
پدر تهیونگ نگاهش رو از تهیونگ به جونگکوک انداخت و لبخندش عمیقتر شد. «بهترینِ تو، ها؟ خب، به نظر میاد که پسرم چشم و دلش حسابی باز کرده!»
مامان تهیونگ با خنده گفت: «آره دیگه! تهیونگ ما همیشه سلیقهاش خاص بوده.» بعد رو به جونگکوک کرد و با لحنی دوستانه پرسید: «جونگکوک جان، تو دانشجو هستی؟ یا مشغول کار خاصی؟»
جونگکوک لبخندی زد و کمی راحتتر گفت: «من دانشجو ام، مامان. البته… یعنی… ببخشید، خانم. دانشجو هستم.»
تهیونگ یواشکی خندید و گفت: «جونگکوک، اینا مامان و بابای منن، راحت باش. مثل خانوادهی خودت.»
«آره عزیزم، راحت باش.» مامان تهیونگ چشمکی زد. «خب، در مورد چی میخونی؟»
جونگکوک شروع کرد به تعریف کردن از رشتهی مورد علاقهاش، از اینکه چقدر از یادگیری لذت میبره و چقدر آرزو داره بتونه در آینده تاثیر خوبی توی جامعه بذاره. تهیونگ با غرور به جونگکوک گوش میداد. هر کلمهای که از دهنش بیرون میاومد، نشون از هوش و پشتکارش داشت
#رمان#تهکوک#رمان_تهکوک
رمان::من عاشق معلمم شدم
نویسنده::𐙚᭄امــیــلــیــے𐙚᭄
پدر تهیونگ نگاهش رو از تهیونگ به جونگکوک انداخت و لبخندش عمیقتر شد. «بهترینِ تو، ها؟ خب، به نظر میاد که پسرم چشم و دلش حسابی باز کرده!»
مامان تهیونگ با خنده گفت: «آره دیگه! تهیونگ ما همیشه سلیقهاش خاص بوده.» بعد رو به جونگکوک کرد و با لحنی دوستانه پرسید: «جونگکوک جان، تو دانشجو هستی؟ یا مشغول کار خاصی؟»
جونگکوک لبخندی زد و کمی راحتتر گفت: «من دانشجو ام، مامان. البته… یعنی… ببخشید، خانم. دانشجو هستم.»
تهیونگ یواشکی خندید و گفت: «جونگکوک، اینا مامان و بابای منن، راحت باش. مثل خانوادهی خودت.»
«آره عزیزم، راحت باش.» مامان تهیونگ چشمکی زد. «خب، در مورد چی میخونی؟»
جونگکوک شروع کرد به تعریف کردن از رشتهی مورد علاقهاش، از اینکه چقدر از یادگیری لذت میبره و چقدر آرزو داره بتونه در آینده تاثیر خوبی توی جامعه بذاره. تهیونگ با غرور به جونگکوک گوش میداد. هر کلمهای که از دهنش بیرون میاومد، نشون از هوش و پشتکارش داشت
#رمان#تهکوک#رمان_تهکوک
- ۷۷۵
- ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط