پارت
پارت::¹⁹
رمان::من عاشق معلمم شدم
نویسنده::𐙚᭄امــیــلــیــے𐙚᭄
تهیونگ با لبخندی که از چشمهاش هم معلوم بود، به جونگکوک نگاه کرد و گفت: «آره قشنگم، پدر و مادرم هستن. میخوام تو رو بهشون معرفی کنم.»
قلب جونگکوک تندتر میزد. دیدن پدر و مادر تهیونگ، اون هم اینطور ناگهانی، حسابی غافلگیرش کرده بود. دستاش رو کمی مشت کرد و سعی کرد آرامش خودش رو حفظ کنه. تهیونگ متوجه نگرانی جونگکوک شد و دستش رو گرفت و بوسهی کوتاهی رو روی اون نشوند.
«نترس عزیزم. قطعا اونا هم از تو خوششون میاد . تو بهترین اتفاق زندگی منی و مطمئنم که اونا هم قطعا این رو حس میکنن .»
جونگکوک نفس عمیقی کشید و سرش رو به نشونهی تایید تکون داد. با هم از آشپزخونه بیرون اومدن. مامان تهیونگ با دیدن جونگکوک لبخند گرمی زد و پدرش هم با کنجکاوی بهش نگاه کرد.
«سلام، من جونگکوکم.» با صدایی که سعی میکرد لرزشش رو پنهان کنه،اینو گفت.
مامان تهیونگ با مهربونی جواب داد: «سلام پسرم. از دیدنت خوشوقتم.»
پدر تهیونگ هم سری تکون داد و گفت: «خوش اومدی پسرم.»
تهیونگ دست جونگکوک رو محکمتر فشرد و با افتخار به پدر و مادرش گفت: «مامان، بابا، جونگکوک… بهترینِ منه.»
لحظهای سکوت برقرار شد. جونگکوک احساس کرد گونههاش داره داغ میشه. اما نگاه مهربون مادر تهیونگ بهش اطمینان داد که همه چیز خوب پیش میره.
#تهکوک#رمان#رمان_تهکوک
رمان::من عاشق معلمم شدم
نویسنده::𐙚᭄امــیــلــیــے𐙚᭄
تهیونگ با لبخندی که از چشمهاش هم معلوم بود، به جونگکوک نگاه کرد و گفت: «آره قشنگم، پدر و مادرم هستن. میخوام تو رو بهشون معرفی کنم.»
قلب جونگکوک تندتر میزد. دیدن پدر و مادر تهیونگ، اون هم اینطور ناگهانی، حسابی غافلگیرش کرده بود. دستاش رو کمی مشت کرد و سعی کرد آرامش خودش رو حفظ کنه. تهیونگ متوجه نگرانی جونگکوک شد و دستش رو گرفت و بوسهی کوتاهی رو روی اون نشوند.
«نترس عزیزم. قطعا اونا هم از تو خوششون میاد . تو بهترین اتفاق زندگی منی و مطمئنم که اونا هم قطعا این رو حس میکنن .»
جونگکوک نفس عمیقی کشید و سرش رو به نشونهی تایید تکون داد. با هم از آشپزخونه بیرون اومدن. مامان تهیونگ با دیدن جونگکوک لبخند گرمی زد و پدرش هم با کنجکاوی بهش نگاه کرد.
«سلام، من جونگکوکم.» با صدایی که سعی میکرد لرزشش رو پنهان کنه،اینو گفت.
مامان تهیونگ با مهربونی جواب داد: «سلام پسرم. از دیدنت خوشوقتم.»
پدر تهیونگ هم سری تکون داد و گفت: «خوش اومدی پسرم.»
تهیونگ دست جونگکوک رو محکمتر فشرد و با افتخار به پدر و مادرش گفت: «مامان، بابا، جونگکوک… بهترینِ منه.»
لحظهای سکوت برقرار شد. جونگکوک احساس کرد گونههاش داره داغ میشه. اما نگاه مهربون مادر تهیونگ بهش اطمینان داد که همه چیز خوب پیش میره.
#تهکوک#رمان#رمان_تهکوک
- ۱.۴k
- ۰۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط