{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت::²¹
رمان::من عاشق معلمم شدم
نویسنده::𐙚᭄امــیــلــیــے𐙚᭄

پدر تهیونگ با دقت گوش می‌کرد و گاهی سری تکان می‌داد. وقتی جونگ‌کوک صحبتش تمام شد، پدر تهیونگ گفت: «آفرین پسر. معلومه که هدف بزرگی داری. همین که برای هدفت تلاش می‌کنی، ارزشمنده.»

تهیونگ که فرصت را غنیمت شمرده بود، گفت: «بابا، مامان، راستش… می‌خواستم یه چیزی رو بهتون بگم. من و جونگ‌کوک… ما با هم هستیم و… خیلی همدیگر رو دوست داریم.»

سکوت دوباره برقرار شد، اما این بار سکوت پر از انتظاری شیرین بود. جونگ‌کوک نفسش را حبس کرده بود و به چهره‌ی پدر و مادر تهیونگ خیره شده بود.

مامان تهیونگ اول از همه سکوت را شکست. با لبخندی که روی صورتش نقش بسته بود، گفت: «وای تهیونگ! چقدر خوب! ما خیلی خوشحالیم که تو خوشبختی عزیزم. مهم اینه که تو و جونگ‌کوک همدیگر رو خوشحال می‌کنید.»

پدر تهیونگ به سمت جونگ‌کوک رفت و دستش را روی شانه‌اش گذاشت. «پسرم، ما همیشه حامی تو هستیم. مهم‌ترین چیز برای ما، خوشبختی تهیونگ عزیزمونه. و اگه جونگ‌کوک باعث خوشحالی و آرامش تهیونگه، پس ماهم ازش خوشحالیم.
اشک در چشمان جونگ‌کوک حلقه زد. این پذیرش گرم و صمیمی، از تمام نگرانی‌هایش برایش فرشته نجات بود. لبخندی از سر قدردانی زد و گفت: «خیلی ممنونم. واقعاً ممنونم که اینقدر خوب هستید.»

تهیونگ با خوشحالی به سمت پدر و مادرش رفت و آن‌ها را در آغوش گرفت. سپس برگشت و جونگ‌کوک را هم به آغوششان کشید. هر چهار نفرشان در یک آغوش گرم و پر از عشق، احساس خانواده بودن می‌کردند.

#رمان#تهکوک#رمان_تهکوک
دیدگاه ها (۶)

پارت::²²رمان::من عاشق معلمم شدمنویسنده::𐙚᭄امــیــلــیــے𐙚᭄بع...

پارت::²⁰رمان::من عاشق معلمم شدمنویسنده::𐙚᭄امــیــلــیــے𐙚᭄پد...

پارت::¹⁹رمان::من عاشق معلمم شدمنویسنده::𐙚᭄امــیــلــیــے𐙚᭄ته...

پارت:: ¹⁸رمان::من عاشق معلمم شدمنویسنده::𐙚᭄امــیــلــیــے𐙚᭄ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط