پارت
پارت:: ¹⁸
رمان::من عاشق معلمم شدم
نویسنده::𐙚᭄امــیــلــیــے𐙚᭄
تهیونگ:صبحونه رو آماده کردم و جونگکوک رو صدا زدم و داشتیم باهم صبحونه میخوردیم که یهو زنگ در به صدا دراومد
جونگکوک:به نظرت کیه؟
تهیونگ:نمیدونم بزار برم در و باز کنم
تهیونگ:رفتم و در باز کردم و شگفت زده شدم و با صدایی که خوشحالی ازش میبارید گفتم
تهیونگ:مامان بابا❕️
مامان تهیونگ::م.ت
بابای تهیونگ::پ.ت
م.ت:سلام پسرم
تهیونگ:من واقعا نمیدونم چی بگم خیلی خوشحالم
م.ت:ماهم خیلی خوشحالیم پسرم
تهیونگ:بفرمایید داخل که براتون کلی حرف دارم
مامان تهیونگ با خنده گفت:(باشه....باشه پسرم اومدیم)
تهیونگ:پدر و مادرم اومدن داخل و گفتم:چیزی میل دارین براتون بیارم؟صبحانه خوردین؟ اگه نخوردین بیاین با ما بخورین
پ.ت:نه پسرم ممنون ما صبحونه خوردیم فقط اگه میشه برامون قهوه بیار
م.ت:برای من ساده باشه
تهیونگ:باشه الان براتون میارم
تهیونگ:رفتم داخل آشپزخونه تا قهوه هارو آماده کنم که یهو جونگکوک و دیدم و با لحنی که استرس ازش میبارید گفت
جونگکوک:تهیونگ پدر مادرت هستن؟؟
تهیونگ:آره قشنگم میخوام تورو باهاشون آشنا کنم
#رمان #تهکوک #رمان_تهکوک
رمان::من عاشق معلمم شدم
نویسنده::𐙚᭄امــیــلــیــے𐙚᭄
تهیونگ:صبحونه رو آماده کردم و جونگکوک رو صدا زدم و داشتیم باهم صبحونه میخوردیم که یهو زنگ در به صدا دراومد
جونگکوک:به نظرت کیه؟
تهیونگ:نمیدونم بزار برم در و باز کنم
تهیونگ:رفتم و در باز کردم و شگفت زده شدم و با صدایی که خوشحالی ازش میبارید گفتم
تهیونگ:مامان بابا❕️
مامان تهیونگ::م.ت
بابای تهیونگ::پ.ت
م.ت:سلام پسرم
تهیونگ:من واقعا نمیدونم چی بگم خیلی خوشحالم
م.ت:ماهم خیلی خوشحالیم پسرم
تهیونگ:بفرمایید داخل که براتون کلی حرف دارم
مامان تهیونگ با خنده گفت:(باشه....باشه پسرم اومدیم)
تهیونگ:پدر و مادرم اومدن داخل و گفتم:چیزی میل دارین براتون بیارم؟صبحانه خوردین؟ اگه نخوردین بیاین با ما بخورین
پ.ت:نه پسرم ممنون ما صبحونه خوردیم فقط اگه میشه برامون قهوه بیار
م.ت:برای من ساده باشه
تهیونگ:باشه الان براتون میارم
تهیونگ:رفتم داخل آشپزخونه تا قهوه هارو آماده کنم که یهو جونگکوک و دیدم و با لحنی که استرس ازش میبارید گفت
جونگکوک:تهیونگ پدر مادرت هستن؟؟
تهیونگ:آره قشنگم میخوام تورو باهاشون آشنا کنم
#رمان #تهکوک #رمان_تهکوک
- ۱.۵k
- ۲۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط