{در روز ازدواج جدید }
{در روز ازدواج جدید }
پارت ۶۵
ساعت ۱۲ ظهر بود جیمین به آرامی خواب بود به طرف مخالف ات خواب بود به ات پشت کرده بود ولی خواب بود ات نمیتونست بخوابه درد داشت نگاه اش رو به جیمین دوخت به آرامی خواب بود نفس کلافه ای بیرون داد و با خودش گفت
// این جیمین چه راحت خوابه خوب معلومه همیه درد ها رو من میکشم اینم خوب راحت خوابه اما خیلی درد دارم //
دست اش رو رویه شکم اش گذاشت و چشم هایش رو بست تا شاید کمی بخوابه اما خبری از خواب برایش نبود از بدون تو همچین حالی کمی خجالت کشید از اینکه ل*-خت کنار جیمین دراز کشیده بود .....
صدای گوشی اش به گوشش خورد و کلافه پتو رو رویه خودش کشاند و به تاج تخت تیکه داد جیمین هم با صدا تماس کمی تکون خورد
ات : بله
خدمتکار خانه اشون با نگرانی گفت
خدمتکار: خانم راستش خانم مین ها یون از حال رفتن و حالشون خوب نبود
ات نگران گفت
ات : یعنی چی ..... بردنش بیمارستان؟
خدمتکار: بله خانم الان برگشتن منم گفتم به شما بگم
ات کلافه گفت
ات : باشه منم الان میام
گوشی اش رو رویه میز گذاشت جیمین یه ات نزدیک شد و گفت
جیمین : کی بود ..
ات : خدمتکار خونه بود
جیمین: چی گفت
ات : گفت حاله ها یون خوب نبود و الان از بیمارستان اومده بودن
جیمین: تو چی گفتی
ات : ای بابا جیمین یعنی چی که من چی گفتم خوب معلومه الان میرم
عصبی میخواست از رو تخت بره پایین که جیمین اون رو هول داد رو تخت و تو آغوش خودش گرفت
جیمین: گفتی الان خوبه نه
ات : آره الان خوبه
جیمین : پس کمی بعدا میریم باشه ...... الان استراحت کنیم
ات هیچی نگفت و در آغوش جیمین خودش رو پیشتر جا کرد
جیمین: چیشده چرا کلافی
ات : چیزی نیست ....
جیمین: آما انگار کمی درد داری ؟
ات : آره شاید
جیمین : بریم دوش بگیریم بعدش خوب میشی
ات : نه حوصله ندارم
جیمین : باشه عشقم .... میدونم که حالت خوب هم نیست پس سعی کن بخوابی
ات : باش.......
چند دقیقی گذشت ات به آرامی خواب بود جیمین ملافه را رو اش کشید و ب*وسی رو رویه ل*ب هایش گذاشت و سمت حمام رفت .
》》》》》》》》》》》》》》》》》
ات وقتی بیدار شد ،
نگاه اش رو به اتاق انداخت جیمین مشغول گوشی اش بود
رویه تخت نشست و نذاشت که ملافه از ب*دن اش جدا بشه خمیازه ای کشید که جیمین مردمک چشم هایش رو به سمت ات چرخوند خندی کرد و از رو مبل بلند شد سمت تخت رفت جلو ات نشست
جیمین: الان چطوری؟ خوبی
وقتی هر آدمی از خواب بیدار بشه کنی کلافه بود و الان ات درست همان حال رو داشت با بیحوصله گی گفت
ات : آره خوبم
جیمین : پاشو دوش بگیر خوب تر هم میشی
ات : چیکار کنم حوصله ندارم
جیمین دست اش رو نوازش بار گذشت رو گونه ات و گفت
جیمین: من ببرمت که دوش بگیری
ات : نه جیمین نمیخواد...
جیمین: چی خجالت کشیدی ؟
ات : نه چرا خجالت بکشم اصلا حوصله دارم میرم دوشم میگیرم
هودی سفید اش رو برداشت و پوشید و سمت حمام رفت
》》》》》》》》》》》》》》》》》شب ساعت ۷
ات : الان خوبی ها یون
ها یون : آره خوبم چیزی نیست
ات رویه تخت جلو ها یون نشست بود
یونگی: وقتی میگیم مراقب خودش باش خوب برایه همین میگم
ات : پدر آروم باش حالش خوبه
گوشی یونگی زنگ خورد و یونگی کلافه گوشی اش رو از تو جیب اش برداشت و از اتاق خارج شد
ها یون : ات میشه درو ببندی
ات : چیشده ...
ها یون : در اتاق رو قفل کن
ات بعد از بسته شدن در زود سمت ها یون و رو تخت جلو اش نشست
ات : چیشده ها یون
ها یون : راستش...... ..... دو ماه میشه که عادت ماهانه نشدم
ات : خوب این که اشکالی نداره طبیعیه من هم ..... صبر کن من ببینم تو ....
ها یون : من باردارم
ات : چی ..... با ورم نمیشه ...... پدر میدونه
ها یون : نه خجالت میکشم
ات از شدت خوشحالی از رو تخت پایین شد و ها یون رو بغل کرد و زود از اتاق خارج شد سمت اتاق کار یونگی و با ضربه ای که به در زد در به دیوار خورد و بعدش ....
پارت ۶۵
ساعت ۱۲ ظهر بود جیمین به آرامی خواب بود به طرف مخالف ات خواب بود به ات پشت کرده بود ولی خواب بود ات نمیتونست بخوابه درد داشت نگاه اش رو به جیمین دوخت به آرامی خواب بود نفس کلافه ای بیرون داد و با خودش گفت
// این جیمین چه راحت خوابه خوب معلومه همیه درد ها رو من میکشم اینم خوب راحت خوابه اما خیلی درد دارم //
دست اش رو رویه شکم اش گذاشت و چشم هایش رو بست تا شاید کمی بخوابه اما خبری از خواب برایش نبود از بدون تو همچین حالی کمی خجالت کشید از اینکه ل*-خت کنار جیمین دراز کشیده بود .....
صدای گوشی اش به گوشش خورد و کلافه پتو رو رویه خودش کشاند و به تاج تخت تیکه داد جیمین هم با صدا تماس کمی تکون خورد
ات : بله
خدمتکار خانه اشون با نگرانی گفت
خدمتکار: خانم راستش خانم مین ها یون از حال رفتن و حالشون خوب نبود
ات نگران گفت
ات : یعنی چی ..... بردنش بیمارستان؟
خدمتکار: بله خانم الان برگشتن منم گفتم به شما بگم
ات کلافه گفت
ات : باشه منم الان میام
گوشی اش رو رویه میز گذاشت جیمین یه ات نزدیک شد و گفت
جیمین : کی بود ..
ات : خدمتکار خونه بود
جیمین: چی گفت
ات : گفت حاله ها یون خوب نبود و الان از بیمارستان اومده بودن
جیمین: تو چی گفتی
ات : ای بابا جیمین یعنی چی که من چی گفتم خوب معلومه الان میرم
عصبی میخواست از رو تخت بره پایین که جیمین اون رو هول داد رو تخت و تو آغوش خودش گرفت
جیمین: گفتی الان خوبه نه
ات : آره الان خوبه
جیمین : پس کمی بعدا میریم باشه ...... الان استراحت کنیم
ات هیچی نگفت و در آغوش جیمین خودش رو پیشتر جا کرد
جیمین: چیشده چرا کلافی
ات : چیزی نیست ....
جیمین: آما انگار کمی درد داری ؟
ات : آره شاید
جیمین : بریم دوش بگیریم بعدش خوب میشی
ات : نه حوصله ندارم
جیمین : باشه عشقم .... میدونم که حالت خوب هم نیست پس سعی کن بخوابی
ات : باش.......
چند دقیقی گذشت ات به آرامی خواب بود جیمین ملافه را رو اش کشید و ب*وسی رو رویه ل*ب هایش گذاشت و سمت حمام رفت .
》》》》》》》》》》》》》》》》》
ات وقتی بیدار شد ،
نگاه اش رو به اتاق انداخت جیمین مشغول گوشی اش بود
رویه تخت نشست و نذاشت که ملافه از ب*دن اش جدا بشه خمیازه ای کشید که جیمین مردمک چشم هایش رو به سمت ات چرخوند خندی کرد و از رو مبل بلند شد سمت تخت رفت جلو ات نشست
جیمین: الان چطوری؟ خوبی
وقتی هر آدمی از خواب بیدار بشه کنی کلافه بود و الان ات درست همان حال رو داشت با بیحوصله گی گفت
ات : آره خوبم
جیمین : پاشو دوش بگیر خوب تر هم میشی
ات : چیکار کنم حوصله ندارم
جیمین دست اش رو نوازش بار گذشت رو گونه ات و گفت
جیمین: من ببرمت که دوش بگیری
ات : نه جیمین نمیخواد...
جیمین: چی خجالت کشیدی ؟
ات : نه چرا خجالت بکشم اصلا حوصله دارم میرم دوشم میگیرم
هودی سفید اش رو برداشت و پوشید و سمت حمام رفت
》》》》》》》》》》》》》》》》》شب ساعت ۷
ات : الان خوبی ها یون
ها یون : آره خوبم چیزی نیست
ات رویه تخت جلو ها یون نشست بود
یونگی: وقتی میگیم مراقب خودش باش خوب برایه همین میگم
ات : پدر آروم باش حالش خوبه
گوشی یونگی زنگ خورد و یونگی کلافه گوشی اش رو از تو جیب اش برداشت و از اتاق خارج شد
ها یون : ات میشه درو ببندی
ات : چیشده ...
ها یون : در اتاق رو قفل کن
ات بعد از بسته شدن در زود سمت ها یون و رو تخت جلو اش نشست
ات : چیشده ها یون
ها یون : راستش...... ..... دو ماه میشه که عادت ماهانه نشدم
ات : خوب این که اشکالی نداره طبیعیه من هم ..... صبر کن من ببینم تو ....
ها یون : من باردارم
ات : چی ..... با ورم نمیشه ...... پدر میدونه
ها یون : نه خجالت میکشم
ات از شدت خوشحالی از رو تخت پایین شد و ها یون رو بغل کرد و زود از اتاق خارج شد سمت اتاق کار یونگی و با ضربه ای که به در زد در به دیوار خورد و بعدش ....
- ۱۸.۲k
- ۲۰ آذر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط