🖤 پارت ۲۱ | «راز تهیونگ»
🖤 پارت ۲۱ | «راز تهیونگ»
تهیونگ وسط سالن ایستاده بود.
لانا و کوک روبهرویش بودند.
تهیونگ:
— «من واقعاً چیزی نمیدونم!»
کوک:
— «پس چرا اسمت توی پیام بود؟»
— «نمیدونم! شاید اون آدم از من خوشش میاد؟»
لانا:
— «تهیونگ...»
— «چیه؟ شاید طرف فن منه!»
کوک:
— «...»
تهیونگ:
— «باشه، نبود.»
کوک کاغذی را جلویش گذاشت.
— «سه سال پیش یه پرونده گم شد.»
تهیونگ آرام شد.
— «آره.»
— «تو آخرین کسی بودی که پرونده رو دید.»
تهیونگ سکوت کرد.
لانا:
— «تهیونگ؟»
تهیونگ آه کشید.
— «من پرونده رو گم نکردم.»
کوک:
— «پس چی شد؟»
تهیونگ:
— «یکی از داخل سازمان اون رو برداشت.»
لانا:
— «کی؟»
تهیونگ سرش را پایین انداخت.
— «اسمش رو نمیدونم.»
کوک:
— «پس چرا تا الان چیزی نگفتی؟»
تهیونگ:
— «چون اون شخص قبل از ناپدید شدن پرونده یه پیام برام گذاشت.»
لانا:
— «چی نوشته بود؟»
تهیونگ به آرامی گفت:
— «اگر حرف بزنی... نفر بعدی تویی.»
سکوت.
ناگهان گوشی کوک زنگ خورد.
شماره ناشناس.
کوک جواب داد.
صدایی آرام گفت:
— «بالاخره حقیقت رو گفتی.»
تماس قطع شد.
کوک به صفحه نگاه کرد.
یک عکس جدید برایش ارسال شده بود.
عکس...
جلوی در عمارت.
کوک:
— «همین الان گرفته شده.»
لانا:
— «یعنی اون هنوز اینجاست؟»
کوک:
— «احتمالاً.»
تهیونگ:
— «من میتونم دوباره سکوت کنم اگه بخواید. 😭»
ادامه دارد...
تهیونگ وسط سالن ایستاده بود.
لانا و کوک روبهرویش بودند.
تهیونگ:
— «من واقعاً چیزی نمیدونم!»
کوک:
— «پس چرا اسمت توی پیام بود؟»
— «نمیدونم! شاید اون آدم از من خوشش میاد؟»
لانا:
— «تهیونگ...»
— «چیه؟ شاید طرف فن منه!»
کوک:
— «...»
تهیونگ:
— «باشه، نبود.»
کوک کاغذی را جلویش گذاشت.
— «سه سال پیش یه پرونده گم شد.»
تهیونگ آرام شد.
— «آره.»
— «تو آخرین کسی بودی که پرونده رو دید.»
تهیونگ سکوت کرد.
لانا:
— «تهیونگ؟»
تهیونگ آه کشید.
— «من پرونده رو گم نکردم.»
کوک:
— «پس چی شد؟»
تهیونگ:
— «یکی از داخل سازمان اون رو برداشت.»
لانا:
— «کی؟»
تهیونگ سرش را پایین انداخت.
— «اسمش رو نمیدونم.»
کوک:
— «پس چرا تا الان چیزی نگفتی؟»
تهیونگ:
— «چون اون شخص قبل از ناپدید شدن پرونده یه پیام برام گذاشت.»
لانا:
— «چی نوشته بود؟»
تهیونگ به آرامی گفت:
— «اگر حرف بزنی... نفر بعدی تویی.»
سکوت.
ناگهان گوشی کوک زنگ خورد.
شماره ناشناس.
کوک جواب داد.
صدایی آرام گفت:
— «بالاخره حقیقت رو گفتی.»
تماس قطع شد.
کوک به صفحه نگاه کرد.
یک عکس جدید برایش ارسال شده بود.
عکس...
جلوی در عمارت.
کوک:
— «همین الان گرفته شده.»
لانا:
— «یعنی اون هنوز اینجاست؟»
کوک:
— «احتمالاً.»
تهیونگ:
— «من میتونم دوباره سکوت کنم اگه بخواید. 😭»
ادامه دارد...
- ۱.۴k
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط