🖤 پارت ۲۳ | «اتاق ممنوعه»
🖤 پارت ۲۳ | «اتاق ممنوعه»
صبح شد.
کوک کلید را روی میز گذاشت.
— «امروز میریم داخل اتاق.»
لانا:
— «بالاخره!»
تهیونگ:
— «من نمیام.»
کوک:
— «چرا؟»
— «چون زندگی رو دوست دارم.»
لانا:
— «تهیونگ، فقط یه اتاقه.»
— «آخرین بار هم گفتی فقط یه پیام ناشناسه!»
کوک درِ اتاق را باز کرد.
داخل اتاق تقریباً خالی بود.
فقط یک میز، چند پرونده و یک عکس قدیمی روی دیوار.
لانا جلو رفت.
عکس را برداشت.
چهرهی چند نفر داخل عکس مشخص بود.
اما یک نفر...
صورتش با ماژیک سیاه پوشانده شده بود.
کوک با دیدن عکس ساکت شد.
لانا:
— «این کیه؟»
کوک:
— «کسی که نباید برمیگشت.»
تهیونگ از پشت در:
— «من گفتم نمیام!»
کوک:
— «پس چرا هنوز اینجایی؟»
تهیونگ:
— «کنجکاوی کردم. 😭»
ناگهان یک پرونده از روی قفسه افتاد.
روی جلدش نوشته بود:
«پرونده: K»
کوک پرونده را برداشت.
چهرهاش جدی شد.
— «این پرونده سه سال پیش ناپدید شده بود.»
لانا:
— «پس کی برش گردونده؟»
هیچکس جواب نداد.
چون داخل پرونده...
یک یادداشت تازه گذاشته شده بود:
«دیر رسیدید.»
ادامه دارد...
صبح شد.
کوک کلید را روی میز گذاشت.
— «امروز میریم داخل اتاق.»
لانا:
— «بالاخره!»
تهیونگ:
— «من نمیام.»
کوک:
— «چرا؟»
— «چون زندگی رو دوست دارم.»
لانا:
— «تهیونگ، فقط یه اتاقه.»
— «آخرین بار هم گفتی فقط یه پیام ناشناسه!»
کوک درِ اتاق را باز کرد.
داخل اتاق تقریباً خالی بود.
فقط یک میز، چند پرونده و یک عکس قدیمی روی دیوار.
لانا جلو رفت.
عکس را برداشت.
چهرهی چند نفر داخل عکس مشخص بود.
اما یک نفر...
صورتش با ماژیک سیاه پوشانده شده بود.
کوک با دیدن عکس ساکت شد.
لانا:
— «این کیه؟»
کوک:
— «کسی که نباید برمیگشت.»
تهیونگ از پشت در:
— «من گفتم نمیام!»
کوک:
— «پس چرا هنوز اینجایی؟»
تهیونگ:
— «کنجکاوی کردم. 😭»
ناگهان یک پرونده از روی قفسه افتاد.
روی جلدش نوشته بود:
«پرونده: K»
کوک پرونده را برداشت.
چهرهاش جدی شد.
— «این پرونده سه سال پیش ناپدید شده بود.»
لانا:
— «پس کی برش گردونده؟»
هیچکس جواب نداد.
چون داخل پرونده...
یک یادداشت تازه گذاشته شده بود:
«دیر رسیدید.»
ادامه دارد...
- ۵۷
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط