«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»
«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»
پارت : ۴۶
صبح با صدای آرام باران شروع شد.
هایون کنار پنجره ایستاده بود و به قطرههایی نگاه میکرد که روی شیشه سر میخوردند.
ویلا در آن هوای بارانی آرامتر از همیشه به نظر میرسید.
از آشپزخانه بوی قهوه میآمد و صدای قدمهای جونگکوک کمکم نزدیک میشد.
هایون بدون اینکه برگردد، لبخند زد و گفت: «بالاخره بیدار شدی؟»
جونگکوک با موهای بههمریخته وارد آشپزخانه شد.
یک فنجان قهوه در دستش بود و با دیدن هایون کنار پنجره لبخند زد.
«صبح بخیر.»
هایون برگشت و جواب داد: «صبح بخیر، خوابالو.»
جونگکوک روی صندلی نشست و گفت: «بعد از اون سفر طولانی، حق دارم یه کم بیشتر بخوابم اونم با کسی که دوسش دارم .»
( چه عجب الزایمر شون خوب شد 😅)
هایون خندید و گفت: «قبول، ولی صبحانهات سرد شد.»
بعد از صبحانه، جونگکوک پیشنهاد داد خانه را کمی مرتب کنند.
( خدا بخیر کنه 🤣)
هایون با تعجب نگاهش کرد و گفت: «تو؟ مرتب کردن؟»
جونگکوک دست به سینه شد و گفت: «چرا که نه؟»
هایون خندید و جواب داد: «باشه، فقط امیدوارم آخرش مجبور نشم دوباره همهچیز رو مرتب کنم.»
جونگکوک با خنده گفت: «اینقدر به من اعتماد نداری؟»
هر دو شروع به مرتب کردن خانه کردند.
موسیقی آرامی از اسپیکر پخش میشد و هرکدام بخشی از خانه را تمیز میکردند.
جونگکوک چند بار عمداً وسایل را جابهجا کرد تا هایون اعتراض کند.
( کرم داره دیگه-)
هایون هم هر بار با خنده دنبالش میرفت.
خانه پر از صدای خندههایشان شده بود.
بعد از چند دقیقه، هر دو روی زمین نشستند و از خستگی خندیدند.
ظهر، جونگکوک به سمت اتاق کار رفت.
روی میز چند کاغذ و دفتر موسیقی قرار داشت.
هایون کنار در ایستاد و به او نگاه کرد.
«میخوای آهنگ بسازی؟»
جونگکوک سرش را بلند کرد و گفت: «آره، ولی این بار شاید به یه نفر نیاز داشته باشم که نظر بده.»
هایون وارد اتاق شد و روی میز کار جونگ کوک نشست.
«من که چیزی از ساخت آهنگ نمیدونم.»
جونگکوک لبخند زد.
«لازم نیست بدونی... فقط میخوام بدونم وقتی میشنوی چه حسی پیدا میکنی.»
جونگکوک هدفون مشکیاش را روی گوش گذاشت.
بعد یکی از آهنگهای شخصیاش را برای هایون پخش کرد.
هایون با دقت گوش داد.
وقتی آهنگ تمام شد، چند ثانیه سکوت کرد.
«حسش... شبیه دلتنگیه.»
جونگکوک آرام پرسید: «دلتنگی برای چی؟»
هایون لبخند کوچکی زد.
«برای کسی که ازت دوره، ولی هنوز نزدیکترین آدم به قلبته.»
جونگکوک نگاهش کرد.
«دقیقاً همینو میخواستم بگم.»
( خودم موندم چرا اینو گفتم وقتی اهنگه 3D است و معنیش... )
بعدازظهر، هر دو تصمیم گرفتند برای خرید به فروشگاه نزدیک ویلا بروند.
جونگکوک کلاه و ماسک پوشید تا شناخته نشود.
هایون هم کنار او قدم میزد.
آنها درباره شام و چیزهایی که لازم داشتند صحبت میکردند.
برای چند دقیقه، هیچکدام شبیه افراد مشهور یا میکاپآرتیست نبودند.
فقط دو نفر بودند که برای خانهشان خرید میکردند.
وقتی برگشتند، هایون مشغول آماده کردن شام شد.
جونگکوک هم کنار او ایستاد و سبزیها را خرد کرد.
هایون با تعجب به دستهایش نگاه کرد.
«این بار واقعاً بلدی!»
جونگکوک خندید.
«از وقتی تو اومدی اینجا، مجبور شدم یاد بگیرم.»
شب، شام را در تراس خوردند.
باران هنوز ادامه داشت و از سقف شیشه ای سرازیر میشد .
نور چراغهای بیرون روی شیشهها افتاده بود.
جونگکوک گاهی به هایون نگاه میکرد و لبخند میزد.
هایون هم هر بار نگاهش را میدید، لبخندش را پنهان میکرد.
فضای خانه گرم و آرام بود.
( خوابم میاد... خیلی رمانتیک شد... چرا انقدر حرف میزنم؟ )
بعد از شام، روی کاناپه نشستند.
هایون سرش را به پشتی مبل تکیه داد.
جونگکوک آرام گفت: «میدونی امروز چی فهمیدم؟»
هایون پرسید: «چی؟»
«من از سفر برگشتم، ولی هنوز دلم نمیخواد از این خونه بیرون برم.»
( باز الزایمر گرفتن 😑 اها یادم اومد اون شب مست بودن 🤣)
هایون خندید.
«پس مشکل از خونه نیست.»
جونگکوک نگاهش کرد.
«آره... مشکل از اینه که تو اینجایی.»
هایون لبخند زد.
«پس بمون.»
( الزایمر در حد لالیگا )
جونگکوک چند ثانیه به او نگاه کرد.
بعد آرام گفت:
«همین کارو میکنم.»
آن شب، هیچ اتفاق بزرگی نیفتاد.
فقط دو نفر کنار هم نشستند، فیلم دیدند و درباره روزهای آینده حرف زدند.
اما برای هر دویشان، همین لحظههای ساده از تمام فشنشوها و سفرها ارزشمندتر بود.
چون برای اولین بار، زندگی مشترکشان دیگر شبیه یک قرارداد نبود.
شبیه انتخاب خودشان بود.
کامنت هااا ادامش
پارت : ۴۶
صبح با صدای آرام باران شروع شد.
هایون کنار پنجره ایستاده بود و به قطرههایی نگاه میکرد که روی شیشه سر میخوردند.
ویلا در آن هوای بارانی آرامتر از همیشه به نظر میرسید.
از آشپزخانه بوی قهوه میآمد و صدای قدمهای جونگکوک کمکم نزدیک میشد.
هایون بدون اینکه برگردد، لبخند زد و گفت: «بالاخره بیدار شدی؟»
جونگکوک با موهای بههمریخته وارد آشپزخانه شد.
یک فنجان قهوه در دستش بود و با دیدن هایون کنار پنجره لبخند زد.
«صبح بخیر.»
هایون برگشت و جواب داد: «صبح بخیر، خوابالو.»
جونگکوک روی صندلی نشست و گفت: «بعد از اون سفر طولانی، حق دارم یه کم بیشتر بخوابم اونم با کسی که دوسش دارم .»
( چه عجب الزایمر شون خوب شد 😅)
هایون خندید و گفت: «قبول، ولی صبحانهات سرد شد.»
بعد از صبحانه، جونگکوک پیشنهاد داد خانه را کمی مرتب کنند.
( خدا بخیر کنه 🤣)
هایون با تعجب نگاهش کرد و گفت: «تو؟ مرتب کردن؟»
جونگکوک دست به سینه شد و گفت: «چرا که نه؟»
هایون خندید و جواب داد: «باشه، فقط امیدوارم آخرش مجبور نشم دوباره همهچیز رو مرتب کنم.»
جونگکوک با خنده گفت: «اینقدر به من اعتماد نداری؟»
هر دو شروع به مرتب کردن خانه کردند.
موسیقی آرامی از اسپیکر پخش میشد و هرکدام بخشی از خانه را تمیز میکردند.
جونگکوک چند بار عمداً وسایل را جابهجا کرد تا هایون اعتراض کند.
( کرم داره دیگه-)
هایون هم هر بار با خنده دنبالش میرفت.
خانه پر از صدای خندههایشان شده بود.
بعد از چند دقیقه، هر دو روی زمین نشستند و از خستگی خندیدند.
ظهر، جونگکوک به سمت اتاق کار رفت.
روی میز چند کاغذ و دفتر موسیقی قرار داشت.
هایون کنار در ایستاد و به او نگاه کرد.
«میخوای آهنگ بسازی؟»
جونگکوک سرش را بلند کرد و گفت: «آره، ولی این بار شاید به یه نفر نیاز داشته باشم که نظر بده.»
هایون وارد اتاق شد و روی میز کار جونگ کوک نشست.
«من که چیزی از ساخت آهنگ نمیدونم.»
جونگکوک لبخند زد.
«لازم نیست بدونی... فقط میخوام بدونم وقتی میشنوی چه حسی پیدا میکنی.»
جونگکوک هدفون مشکیاش را روی گوش گذاشت.
بعد یکی از آهنگهای شخصیاش را برای هایون پخش کرد.
هایون با دقت گوش داد.
وقتی آهنگ تمام شد، چند ثانیه سکوت کرد.
«حسش... شبیه دلتنگیه.»
جونگکوک آرام پرسید: «دلتنگی برای چی؟»
هایون لبخند کوچکی زد.
«برای کسی که ازت دوره، ولی هنوز نزدیکترین آدم به قلبته.»
جونگکوک نگاهش کرد.
«دقیقاً همینو میخواستم بگم.»
( خودم موندم چرا اینو گفتم وقتی اهنگه 3D است و معنیش... )
بعدازظهر، هر دو تصمیم گرفتند برای خرید به فروشگاه نزدیک ویلا بروند.
جونگکوک کلاه و ماسک پوشید تا شناخته نشود.
هایون هم کنار او قدم میزد.
آنها درباره شام و چیزهایی که لازم داشتند صحبت میکردند.
برای چند دقیقه، هیچکدام شبیه افراد مشهور یا میکاپآرتیست نبودند.
فقط دو نفر بودند که برای خانهشان خرید میکردند.
وقتی برگشتند، هایون مشغول آماده کردن شام شد.
جونگکوک هم کنار او ایستاد و سبزیها را خرد کرد.
هایون با تعجب به دستهایش نگاه کرد.
«این بار واقعاً بلدی!»
جونگکوک خندید.
«از وقتی تو اومدی اینجا، مجبور شدم یاد بگیرم.»
شب، شام را در تراس خوردند.
باران هنوز ادامه داشت و از سقف شیشه ای سرازیر میشد .
نور چراغهای بیرون روی شیشهها افتاده بود.
جونگکوک گاهی به هایون نگاه میکرد و لبخند میزد.
هایون هم هر بار نگاهش را میدید، لبخندش را پنهان میکرد.
فضای خانه گرم و آرام بود.
( خوابم میاد... خیلی رمانتیک شد... چرا انقدر حرف میزنم؟ )
بعد از شام، روی کاناپه نشستند.
هایون سرش را به پشتی مبل تکیه داد.
جونگکوک آرام گفت: «میدونی امروز چی فهمیدم؟»
هایون پرسید: «چی؟»
«من از سفر برگشتم، ولی هنوز دلم نمیخواد از این خونه بیرون برم.»
( باز الزایمر گرفتن 😑 اها یادم اومد اون شب مست بودن 🤣)
هایون خندید.
«پس مشکل از خونه نیست.»
جونگکوک نگاهش کرد.
«آره... مشکل از اینه که تو اینجایی.»
هایون لبخند زد.
«پس بمون.»
( الزایمر در حد لالیگا )
جونگکوک چند ثانیه به او نگاه کرد.
بعد آرام گفت:
«همین کارو میکنم.»
آن شب، هیچ اتفاق بزرگی نیفتاد.
فقط دو نفر کنار هم نشستند، فیلم دیدند و درباره روزهای آینده حرف زدند.
اما برای هر دویشان، همین لحظههای ساده از تمام فشنشوها و سفرها ارزشمندتر بود.
چون برای اولین بار، زندگی مشترکشان دیگر شبیه یک قرارداد نبود.
شبیه انتخاب خودشان بود.
کامنت هااا ادامش
- ۱.۶k
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط