فریاد بی صدا

فریاد بی صدا
پارت ۴
دیانا:میبینم زود صمیمی شدی با محراب
مهشاد:سکوتتتتتت
دیانا:گمشو باو من تورو میشناسم
مهشاد:ببین حالا بدم نیست چشم ابرو مشکی تازه از اون اربابه‌ هم مهربون اره و...
دیانا:بسه بسه معلومه پسر مردمو خوب زیر نظر گرفتی جمع کن وسایلاتو زود باش
مهشاد:همه خواهر دارن ماهم خواهر داریم
وسایلارو جمع کردیم دم در بودیم
مهشاد:دیا
دیانا:اینقدر بدم میاد یکی بهم بگه دیا حالا خوبه خودت میدونه
مهشاد:خیلی خب باو‌ دیانا
دیانا:بله
مهشاد:یعنی ما الان قراره بریم زندانی میشیم اجازه بیرون رفتن نداریم
دیانا:نمیدونم ولی مهم نیست مهم اینه که دیگه این غرغر های صاحبخونه رو نداریم
مهشاد:موافقم
بریم
رسیدن امارت
ارسلان:خب رسیدید رومینا
رومینا: بله
ارسلان:متین کجاس
رومینا:شرکته دیگه
ارسلان:خوبه برم پیشش امارتو بهش نشون بده بگو چی به چیه بعدم ببرش پیش پانیذ کاراشو بهش بگه چیکار کنن
رومینا:اوکی
خب دنبالم بیاین
دیانا:یه مشت توضیح داد بعدم به یه دختره گفت که بیاد که اسمش پانیذ بود
پانیذ:با من کاری داشتید
رومینا:اره خدمتکاره‌ جدیدن وضیفشونو بگو
راستی یچیزی میخوام منو مثل دوستتون بدونید پس الان باهم دوستیم درسته
به اسم کوچیکم صدام بزنید
دیاناومهشاد:اوکی
دیدگاه ها (۲)

فریاد بی صداارسلان_محراب چطوری.محراب: خوبم _منو تا شرکت برسو...

پارت۶دیانا: چنتا کار دادن انجام بدیم ....:سلامدیانا:سلام.......

فریاد بی صدا پارت ۳دیانا:اوکیارسلان:اوکی نداریم فقط چشمدیانا...

فریاد بی صدا پارت ۲دیانا:چیشد مهگل:این آدرسش برو ببین چی میگ...

رمان بغلی من پارت ۱۲۴و۱۲۵و۱۲۶و۱۲۷و۱۲۸ارسلان: معلومه که میام ...

#مافیای_من #P10بنگ چان:خواب؟؟؟چه جور خوابی؟؟هان:خب تو خواب.....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط