compensation of his death Part
compensation of his death __ Part 29
...: من بادیگارد آقای ریچی هستم، جاستین
سلینا که انگار همه چیز برایش روشن شده بود لحظه ای مکث کرد و گفت.
سلینا: اوه بله، بفرمایید
جاستین: لطفا با پیتر راه بیاید و به حرفش گوش بدید.
سلینا اخم ریزی کرد و گفت.
سلینا: پیتر؟
جاستین: بله، پیتر، همون پسر پوست برنزه مو طلایی. فک کنم چند دقیقه ی پیش داخل دفترتون بود.
سلینا با یادآوری مردی بد اخلاقی که چند دقیقه پیش در اتاقش بود، گفت.
سلینا: بله به یاد دارم. خیلی هم خوش اخلاق بود.
لحنش طعنه دار و کنایه آمیز بود، جوری که خودش از این حجم نفرتش نسبت به او تعجب کرده بود.
جاستین: بله، پسر خیلی خوش اخلاقیه، ولی لطفا باهاش راه بیاید.
سلینا همانطور که از روی صندلی اش بلند میشد و به طرف پنجرهی پشت میزش میرفت، آهی کشید و گفت.
سلینا: باشه باهاش راه میام.
جاستین: ممنونم.
سلینا: خواهش میکنم، فقط ی سوال، باید همراهش به کجا برم؟
جاستین مکثی نسبتا طولانی کرد، انگار داشت با حرف های داخل ذهنش میجنگید. نفس عمیقی کشید، انگار که تمام فشار های کلنهت را با همین نفس از روی خودش برداشته بود. سپس گفت.
جاستین: باید بیاید به عمارت خود آقای ریچی.
سلینا: خود آقای ریچی؟
جاستین: بله، خود آقای ریچی. منظورم رئیس سابق شرکته، آقای ادوارد ریچی.
سلینا با یادآوری صورت ادوارد ریچی، زیر لب آهانی گفت و ادامه داد.
سلینا: درسته، فقط مشکلی که وجد داره اینه که هنوز ۳ ساعت از شیفت من مونده.
جاستین: درمورد اون با آقای فورد صحبت کردم، شیفت شما و دستیارتون هیمن الان تموم شده.
سلینا که حالا دقیقا روبهروی پنجره ایستاده بود، همانطور که پنجره را باز میکرد گفت.
سلینا: دستیارم؟ من به دستیار نیازی ندارم، خودم میتو...
جاستین: لطفا اسرار نکنید. منتظر خودتون و دستیارتون هستم. با اجازه.
سلینا دهنش را برایحرف زدن باز کرد اما صدای بوق گوشی اش همه ی حرف هارا خفه کرد. نفس عمیقی کشید، گوشی را پایین آورد، آن را در جیب شلوار جین آبی نسبتا کمرنگش گذاشت. همانطور که به منظره ی روبهرویش نگاه میکرد، روپوش سفیدش که از اولین ثانیه ای که آن را پوشیده بود، به لباس آستین بلند مشکی یقه اسکی اش چسبیده بود را بیرون آورد، به سما میزش چرخید، روپوش را روی آن انداخت و خم شد تا کشوی میزش را باز کند که در باز شد، اما او به کارش ادامه داد چون میدانست که چه کسی در را باز کرده است.
سلینا: میا، باید بریم جایی. عجله هم دارم پس لطفا سوالاتت رو بزار برای بعدا و برو این لباس اتاق عمل رو با لباس خودت عوض کن. این لباس به طرز تهوع آوری بوی خون میده.
میا که انگار از واکنش سریع سلینا شکه شده بود، پشت سر هم پلک زد، سپس سرش را کج کرد، زیر لب "باشه" ای گفت و در اتاق را بست. با بسته شدن در سلینا یک کش مشکی که شاید سال ها بود داخل کمد بود را پیدا کرد و همانطور که به سمت چوب لباسه که در گوشه ی آن طرف اتاق قرار داشت میرفت، موهایش را تقریبا بالای سرش میبست. با ایستادنش کنار چوب لباسش، موهای خرمایی حالت دارش را که حالا بخاطر بسته شدنش تا شانه اش رسیده بودند را به عقب هدایت کرد و پافر قهوه ای سوخته اش را پوشید و با برداشتن گیف همرنگ کفش و لباسش از اتاق خارج شد. در را بست، سپس با قفل کردن آن دوباره به سمت راهرو برگشت. اتاقش در انتهای راهرو بود و در ابتدای راهرو، پیتر، همانند یک حیوان شکارچی که منتظر شکارش است ایستاده بود. عینکش دودی مشکی اش باعث میشد که بیشتر مرموز و خطرناک به نظر برسد، انا سلینا به این چیز ها اهمیتی نمیداد، اولویت او فقط خانه ی ادوارد ریچی بود، بعد از آن مریضی که باید آن را معالجه میکرد میکرد تمام. با قدم هایی پیوسته و منظم به سمت پیتر قدم برداشت و دقیقا روبهرویش متوقف شد و لب زد.
سلینا: ...
____________________
بفرمایید عشقا
شاید ی پارت دیگه هم بزارم تا شب ولی قول نمیدم چون ی عالمه درس و پروژه ریخته سرم.
حمایت یادتون نره🌷
...: من بادیگارد آقای ریچی هستم، جاستین
سلینا که انگار همه چیز برایش روشن شده بود لحظه ای مکث کرد و گفت.
سلینا: اوه بله، بفرمایید
جاستین: لطفا با پیتر راه بیاید و به حرفش گوش بدید.
سلینا اخم ریزی کرد و گفت.
سلینا: پیتر؟
جاستین: بله، پیتر، همون پسر پوست برنزه مو طلایی. فک کنم چند دقیقه ی پیش داخل دفترتون بود.
سلینا با یادآوری مردی بد اخلاقی که چند دقیقه پیش در اتاقش بود، گفت.
سلینا: بله به یاد دارم. خیلی هم خوش اخلاق بود.
لحنش طعنه دار و کنایه آمیز بود، جوری که خودش از این حجم نفرتش نسبت به او تعجب کرده بود.
جاستین: بله، پسر خیلی خوش اخلاقیه، ولی لطفا باهاش راه بیاید.
سلینا همانطور که از روی صندلی اش بلند میشد و به طرف پنجرهی پشت میزش میرفت، آهی کشید و گفت.
سلینا: باشه باهاش راه میام.
جاستین: ممنونم.
سلینا: خواهش میکنم، فقط ی سوال، باید همراهش به کجا برم؟
جاستین مکثی نسبتا طولانی کرد، انگار داشت با حرف های داخل ذهنش میجنگید. نفس عمیقی کشید، انگار که تمام فشار های کلنهت را با همین نفس از روی خودش برداشته بود. سپس گفت.
جاستین: باید بیاید به عمارت خود آقای ریچی.
سلینا: خود آقای ریچی؟
جاستین: بله، خود آقای ریچی. منظورم رئیس سابق شرکته، آقای ادوارد ریچی.
سلینا با یادآوری صورت ادوارد ریچی، زیر لب آهانی گفت و ادامه داد.
سلینا: درسته، فقط مشکلی که وجد داره اینه که هنوز ۳ ساعت از شیفت من مونده.
جاستین: درمورد اون با آقای فورد صحبت کردم، شیفت شما و دستیارتون هیمن الان تموم شده.
سلینا که حالا دقیقا روبهروی پنجره ایستاده بود، همانطور که پنجره را باز میکرد گفت.
سلینا: دستیارم؟ من به دستیار نیازی ندارم، خودم میتو...
جاستین: لطفا اسرار نکنید. منتظر خودتون و دستیارتون هستم. با اجازه.
سلینا دهنش را برایحرف زدن باز کرد اما صدای بوق گوشی اش همه ی حرف هارا خفه کرد. نفس عمیقی کشید، گوشی را پایین آورد، آن را در جیب شلوار جین آبی نسبتا کمرنگش گذاشت. همانطور که به منظره ی روبهرویش نگاه میکرد، روپوش سفیدش که از اولین ثانیه ای که آن را پوشیده بود، به لباس آستین بلند مشکی یقه اسکی اش چسبیده بود را بیرون آورد، به سما میزش چرخید، روپوش را روی آن انداخت و خم شد تا کشوی میزش را باز کند که در باز شد، اما او به کارش ادامه داد چون میدانست که چه کسی در را باز کرده است.
سلینا: میا، باید بریم جایی. عجله هم دارم پس لطفا سوالاتت رو بزار برای بعدا و برو این لباس اتاق عمل رو با لباس خودت عوض کن. این لباس به طرز تهوع آوری بوی خون میده.
میا که انگار از واکنش سریع سلینا شکه شده بود، پشت سر هم پلک زد، سپس سرش را کج کرد، زیر لب "باشه" ای گفت و در اتاق را بست. با بسته شدن در سلینا یک کش مشکی که شاید سال ها بود داخل کمد بود را پیدا کرد و همانطور که به سمت چوب لباسه که در گوشه ی آن طرف اتاق قرار داشت میرفت، موهایش را تقریبا بالای سرش میبست. با ایستادنش کنار چوب لباسش، موهای خرمایی حالت دارش را که حالا بخاطر بسته شدنش تا شانه اش رسیده بودند را به عقب هدایت کرد و پافر قهوه ای سوخته اش را پوشید و با برداشتن گیف همرنگ کفش و لباسش از اتاق خارج شد. در را بست، سپس با قفل کردن آن دوباره به سمت راهرو برگشت. اتاقش در انتهای راهرو بود و در ابتدای راهرو، پیتر، همانند یک حیوان شکارچی که منتظر شکارش است ایستاده بود. عینکش دودی مشکی اش باعث میشد که بیشتر مرموز و خطرناک به نظر برسد، انا سلینا به این چیز ها اهمیتی نمیداد، اولویت او فقط خانه ی ادوارد ریچی بود، بعد از آن مریضی که باید آن را معالجه میکرد میکرد تمام. با قدم هایی پیوسته و منظم به سمت پیتر قدم برداشت و دقیقا روبهرویش متوقف شد و لب زد.
سلینا: ...
____________________
بفرمایید عشقا
شاید ی پارت دیگه هم بزارم تا شب ولی قول نمیدم چون ی عالمه درس و پروژه ریخته سرم.
حمایت یادتون نره🌷
- ۲۴۸
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط