compensation of his death Part
compensation of his death __ Part 27
و با برداشتن جعبه ی کمک های اولیه از اتاق خارج شد، به سمت حال حرکت کرد و جعبه را روی میز مقابل مبل گذاشت. صاف ایستاد، در چشمان ارون زل زد و گفت.
سلینا: قهوه یا چای؟
ارون نگاهش را بالا آورد، در شمال سلینا زل زد و گفت.
ارون:... هیچکدومش.
سلینا لحظه ای مکث کرد، سپس به بادیگارد ارون نگاهی انداخت و گفت.
سلینا: شما چطور؟؟
جاستین جوابی نداد، فقط سکوت. سلینا نفس عمیقی کشید گفت.
سلینا: خوب... پس من... براتون قهوه میارم.
و همانطور که به سمت آشپز خانه حرکت میکرد گفت.
سلینا: امیدوارم قهوه ی تلخ دوست داشته باشید.
*۵ دقیقه بعد*
سلینا با سینی که در آن دو فنجان مشکی به همراه شکر پاش بود از آشپز خانه خارج شد، به سمت حال حرکت کرد و سینی را روی میز گذاشت.
سلینا: امم، خوب،، بفرمایید.
سپس لبخندی ضایع زد و گفت.
سلینا: اااممم، من میرم ی کش مو بیارم تا بتونیم کار رو شروع کنیم.
سپس به سمت اتاقش که در انتهای راهرو بود رفت. در همین حین، ارون با کمک جاستین کت و پیراهنش را بیرون آورد و دوباره روی مبل نشست.
سلینا از اتاق بیرون آمد، حالا موهایش را با کش بسته بود. با دیدن ارون از پشت که برهنه بود، چشمانش را روی هم فشرد، نفس عمیقی کشید، لبخندی آرام زد و به سمت مبل حرکت کرد و کنار مبل، بالای سر ارون ایستاد. برای ثانیه ای نگاهش روی بدن او ماند. پوستی سفید که با عضله هایی که انگار قرن هاست برای درست کردن آن وقت صرف کرده بودند و جا و رد زخم و بخیه و گلوله آن را نقاشی کرده بود و دست سمت چپس از شانه تا مچ دست پر از تتو بود. چشمانش را بست، سرش را به ارامی، جوری که فقط خودش متوجه شود، تکان داد. روی مبل، کنار ارون نشست، دستش را به سمت باند درو بازویش برد و گره آن را به آرامی باز کرد و سپس باند را کامل از دستش بیرون آورد، در جعبه ی کمک های اولیه را باز کرد و از داخل آن، پنبه، گاز و بتادین و پنس را بیرون آورد. ابتدا پنبه را با پنس گرفت و سپس بتادین را روی آن ریخت. پنس و پنبه را با دقت به بخیه نزدیک کرد، نفسش را در سینه حبس کرد و شروع کرد به تمیز کردن زخم با پنبه. بعد از تمیز کردن زخم، پنس و پنبه را داخل ظرف فلزی روی میز گذاشت، ظرف کرم را از روی میز برداشت و شروع کرد به چرب کردن زخم با کرم. بعد از تمام شدن کارش با کرم، آن را روی میز گذاشت و باند و گاز را از داخل جعبه بیرون آورد و شروع کرد به پانسمان کردن زخم. بعد از تمام شدن پانسمان، باند و گاز آصافخ را روی میز گذاشت، از روی مبل بلند شد، به ارون نگاهی انداخت و گفت.
سلینا: کار من تموم شد، از خودت پذیرایی کن.
و شروع کرد به جمع کردن وسایل.
*۱۵ دقیقه بعد*
در خانه با خارج شدن ارون و جاستین توسط سلینا بسته شد، سلینا نفش عمیقی کشید و خودش را به در تکیه داد. در تمام این مدت این سوال در ذهنش تکرار میشد که "اون آدرس اینجا رو چطور میدونسته؟". صدای بسته شدن آسانسور خاکی از این بود که آن ها رفته اند، لاقل از این طبقه.
*۱ ماه بعد*
در این ۱ ماه، سلینا دیگر نه ارون را دیده بود، و نه جاستین، بادیگارد ارون را. آخرین دیدار آنها همان شب بود، همان شبی که سلینا اگر فقط برای ثانیه ای دوباره به آن فکر میکرد، مجبور میشد ساعت ها درمورد اینکه او چطور به آنجا آمده بود فکر کند. ولی او وقت برای آب خوردن هم نداشت، چه برسد به فکر کردن به آن شب. و امروز، اولین روز از دومین ماه پاییز، نوامبر بود. هوا هر لحظه سردتر میشد و سلینا هر لحظه بیشتر خسته. ساعت داخل دفترش ساعت ۶ عصر را نشان میداد و زردی درخت های بزرگی که از پشت شیشه ای که پشت میزش قرار داشتند، حاکی از این بودند که پاییز اثر خودش را گذاشته. در حال بررسی پرونده ی مریضی بود که همین ۱۰ دقیقه پیش عملش را تمام کرده بود که ناگهان در اتاق باز شد و...
________________________
پارت اول امروز👍🫂
و با برداشتن جعبه ی کمک های اولیه از اتاق خارج شد، به سمت حال حرکت کرد و جعبه را روی میز مقابل مبل گذاشت. صاف ایستاد، در چشمان ارون زل زد و گفت.
سلینا: قهوه یا چای؟
ارون نگاهش را بالا آورد، در شمال سلینا زل زد و گفت.
ارون:... هیچکدومش.
سلینا لحظه ای مکث کرد، سپس به بادیگارد ارون نگاهی انداخت و گفت.
سلینا: شما چطور؟؟
جاستین جوابی نداد، فقط سکوت. سلینا نفس عمیقی کشید گفت.
سلینا: خوب... پس من... براتون قهوه میارم.
و همانطور که به سمت آشپز خانه حرکت میکرد گفت.
سلینا: امیدوارم قهوه ی تلخ دوست داشته باشید.
*۵ دقیقه بعد*
سلینا با سینی که در آن دو فنجان مشکی به همراه شکر پاش بود از آشپز خانه خارج شد، به سمت حال حرکت کرد و سینی را روی میز گذاشت.
سلینا: امم، خوب،، بفرمایید.
سپس لبخندی ضایع زد و گفت.
سلینا: اااممم، من میرم ی کش مو بیارم تا بتونیم کار رو شروع کنیم.
سپس به سمت اتاقش که در انتهای راهرو بود رفت. در همین حین، ارون با کمک جاستین کت و پیراهنش را بیرون آورد و دوباره روی مبل نشست.
سلینا از اتاق بیرون آمد، حالا موهایش را با کش بسته بود. با دیدن ارون از پشت که برهنه بود، چشمانش را روی هم فشرد، نفس عمیقی کشید، لبخندی آرام زد و به سمت مبل حرکت کرد و کنار مبل، بالای سر ارون ایستاد. برای ثانیه ای نگاهش روی بدن او ماند. پوستی سفید که با عضله هایی که انگار قرن هاست برای درست کردن آن وقت صرف کرده بودند و جا و رد زخم و بخیه و گلوله آن را نقاشی کرده بود و دست سمت چپس از شانه تا مچ دست پر از تتو بود. چشمانش را بست، سرش را به ارامی، جوری که فقط خودش متوجه شود، تکان داد. روی مبل، کنار ارون نشست، دستش را به سمت باند درو بازویش برد و گره آن را به آرامی باز کرد و سپس باند را کامل از دستش بیرون آورد، در جعبه ی کمک های اولیه را باز کرد و از داخل آن، پنبه، گاز و بتادین و پنس را بیرون آورد. ابتدا پنبه را با پنس گرفت و سپس بتادین را روی آن ریخت. پنس و پنبه را با دقت به بخیه نزدیک کرد، نفسش را در سینه حبس کرد و شروع کرد به تمیز کردن زخم با پنبه. بعد از تمیز کردن زخم، پنس و پنبه را داخل ظرف فلزی روی میز گذاشت، ظرف کرم را از روی میز برداشت و شروع کرد به چرب کردن زخم با کرم. بعد از تمام شدن کارش با کرم، آن را روی میز گذاشت و باند و گاز را از داخل جعبه بیرون آورد و شروع کرد به پانسمان کردن زخم. بعد از تمام شدن پانسمان، باند و گاز آصافخ را روی میز گذاشت، از روی مبل بلند شد، به ارون نگاهی انداخت و گفت.
سلینا: کار من تموم شد، از خودت پذیرایی کن.
و شروع کرد به جمع کردن وسایل.
*۱۵ دقیقه بعد*
در خانه با خارج شدن ارون و جاستین توسط سلینا بسته شد، سلینا نفش عمیقی کشید و خودش را به در تکیه داد. در تمام این مدت این سوال در ذهنش تکرار میشد که "اون آدرس اینجا رو چطور میدونسته؟". صدای بسته شدن آسانسور خاکی از این بود که آن ها رفته اند، لاقل از این طبقه.
*۱ ماه بعد*
در این ۱ ماه، سلینا دیگر نه ارون را دیده بود، و نه جاستین، بادیگارد ارون را. آخرین دیدار آنها همان شب بود، همان شبی که سلینا اگر فقط برای ثانیه ای دوباره به آن فکر میکرد، مجبور میشد ساعت ها درمورد اینکه او چطور به آنجا آمده بود فکر کند. ولی او وقت برای آب خوردن هم نداشت، چه برسد به فکر کردن به آن شب. و امروز، اولین روز از دومین ماه پاییز، نوامبر بود. هوا هر لحظه سردتر میشد و سلینا هر لحظه بیشتر خسته. ساعت داخل دفترش ساعت ۶ عصر را نشان میداد و زردی درخت های بزرگی که از پشت شیشه ای که پشت میزش قرار داشتند، حاکی از این بودند که پاییز اثر خودش را گذاشته. در حال بررسی پرونده ی مریضی بود که همین ۱۰ دقیقه پیش عملش را تمام کرده بود که ناگهان در اتاق باز شد و...
________________________
پارت اول امروز👍🫂
- ۱.۰k
- ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط