{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

compensation of his death Part

compensation of his death __ Part 28

ناگهان در اتاق باز شد و میا با روپوش سفیدش که حالا مقداری خون روی آن ریخته شده بود وارد اتاق شد. کمی جلو آمد، فقط در حدی که بتواند در اتاق را ببندد، سپس به در تکیه داد، چشمانش را بشت و گفت.

میا: یکی اومده ببینتت.

سلینا که تا حالا نگاهش به برگه ی داخل دستانش بود گفت.

سلینا: بیمار؟

میا فورا جواب داد.

میا: نه، میگه از طرف ی آقایی با فامیلی ریچی اومده.

کلمه ی "ریچی" باعث شد که سلینا مثل برق زده ها از جایش بلند شود.

سلینا: بگو بیاد داخل.

میا که با دیدن واکنش سلینا شکه بود، بدون هیچ حرفی تکیه اش را از در برداشت، در را باز کرد و گفت.

میا: بفرماید داخل.

و سپس از جلوی در کنار رفت تا شخص بتواند وارد دفتر سلینا شود. سلینا که انتظار دیدن جاستین را داشت، با دیدن فرد روبه‌رویش ناامیدانه روی صندلی اش نشست. در اتاق بسته شد، اما مرد همچنان ایستاده بود، سلینا نگاهش را بالا آورد، در چشمان او دوخت و گفت.

سلینا: راحت باشین.

و سپس با دستش به مبل روبه‌روی میزش اشاره کرد.

سلینا: لطفا بشینین.

اما مرد حتی پلکم نمیزد، انگار که یخ زده باشه. فقط برای صدم ثانیه ای به سلینا نگاهی انداخت و دوباره نگاهش را به روبه‌رو داد. سلینا که متوجه سنگین تر شدن جو شده بود، گلویش را صاف کرد، دوباره داخل چشمان مرد زل زد و گفت.

سلینا: شنیدم که از طرف آقای ریچی اومدین. چرا به من خبر ندادن که شما میاین؟؟

مرد فقط برای ثانیه ای داخل چشمان سلینا زل زد و دوباره نگاهش را به روبه‌رو دوخت. سلینا که انگار حالا صبرش در حال لبریز شدن بود، موهایی که داخل صورتش آمده بودند را با دستش را عقب راند، دهنش را برای اعتراض باز کرد انا با صدای مرد ساکت شد.

مرد: شما باید با من بیاین.

سلینا کمی سرش را خم کرد و گفت.

سلینا: اونوقت چرا؟
مرد: این دستوره رئیسه.

سلینا ابرو هایش را بالا انداخت و گفت.

سلینا: رییس؟ منظورت همون ریچی‌عه؟

مرد نگاهش را در چشمان سلینا دوخت و گفت.

مرد: منظورتون آقای ریچی مگه نه؟

و بدون اینکه به سلینا اجازه ی حرف زدن بدهد ادامه داد.

مرد: بله من از طرف ایشون اومدم.

سلینا با قاطعیت گفت.

سلینا: من با شما هیجا نمیام.

مرد که انگار حالا کمی عصبی شده بود گفت.

مرد: میتونم بپرسم چرا؟

سلینا همانطور که داشت با کوه برگه های روبه‌رویش خودش را مشغول‌ می‌کرد گفت.

سلینا: من نمیتونم به هر کسی اعتماد کنم، پس بفرمایید بیرون.

مرد آهی کشید، به سمت در رفت، آن را باز کرد و بعد از اینکه از اتاق خارج شد در را بست. سلینا نفس عمیقی کشید و دستش را در میان موهایش فرو کرد و دوباره خودش را با برگه ها مشغول کرد.
مدت زمان زیادی از اینکه مرد از اتاق بیرون رفته بود نمیگذشت، شاید دو دقیقه، که صدای زنگ گوشی سلینا، باعث شد که برگه هارو همونجا رها کنه و به سمت کیفش که روی یکی از مبل های روبه‌روش بود بره برای برداشتن گوشیش. در کیفش رو باز کرد، گوشی اش رو برداشت و بت شماره ی تقریبا آشنایی روبه‌رو شد. اخمی ریز کرد و گوشی رو جواب داد.

سلینا: بله. بفرمایید؟
...: دکتر مارس؟

اخم سلینا غلیظ تر شد.

سلینا: بله خودم هستم، شما؟

فرد پشت تلفن به اندازه ی یک نقطه مکث کرد و ادامه داد.

...: من...

________________________

اینم از پارت آخر امروز.
برای پارت بعدی باید بازنشر این دوتا پارت امروز و یکی پارت دیروز رو به ۵ تا برسونید.
نظرتون رو هم درمورد رمان بگید. بنظرتون ادامه اش بدم یا نه؟
دیدگاه ها (۸)

compensation of his death __ Part 27و با برداشتن جعبه ی کمک ...

compensation of his death __ Part 26۱۰ دقیقه از زمانی که حرک...

compensation of his death __ Part 15میا: اوه پرونده ها، خوب ...

compensation of his death __ Part 10سلینا بعد از اینکه سوار ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط