{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فصل قسمت

﴿ فصل 1قسمت31﴾
از زبان باربد
از دور دیدم که یک پسره دارد به آنیا نزدیک می‌شود. خونم به جوش آمد. وقتی آنیا از ترس پرید بغل من، حس کردم مالک تمام دنیا هستم. ضربان قلبش را روی سینه‌ام حس می‌کردم. برای اینکه به آن پسره و هر کس دیگری بفهمانم آنیا خط قرمز من است، چانه‌اش را بالا آوردم. لرزش لب‌هایش را می‌دیدم، ولی او اعتراضی نکرد. وقتی بوسیدمش، دنیا برای لحظه‌ای ایستاد.
همان موقع سنگینی نگاهی را حس کردم. نیما بود. با آن پشمک‌ها و آبمیوه‌های مسخره‌اش ایستاده بود و مثل آدم‌های شکست‌خورده ما را نگاه می‌کرد. صدای افتادن ظرف‌ها روی زمین، بهترین موسیقی برای گوش‌های من بود. آنیا ترسید و سریع به سمتش رفت، ولی من می‌دانستم باید همین حالا کار را تمام کنم. بازوی آنیا را کشیدم و کنارش زدم.
رفتم دم گوش نیما. بوی پشمکِ روی زمین ریخته با بوی سردِ دنیای من قاطی شده بود. آرام گفتم: آنیا مال منه... عشقتو از سرت بپرون.
دیدن آن قطره اشک توی چشم‌هایش بهم ثابت کرد که او خیلی ضعیف‌تر از آن است که بخواهد با من رقابت کند. آنیا به یک مردِ قدرتمند نیاز دارد، نه کسی که با یک بوسه گریه‌اش بگیرد.
....
از زبان اقای مافیا جذاب
دیدگاه ها (۰)

﴿ فصل 1قسمت 32﴾ از زبان نیما با چه ذوقی پشمک و آبمیوه‌ها را ...

﴿ فصل 1قسمت33 ﴾از زبان آنیا نمیا رفت پشمک بگیره باربد هم سرو...

﴿ فصل 1قسمت30 ﴾آنیا لوسی را زد و گفت : خیلی‌ ه..رز..ه ایلوسی...

﴿ فصل 1قسمت 29﴾باربد شکه شد و گفت:پسر بچه را می‌شناسی ؟نیما ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط