{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سکانس فان(قابل توجهتون قسمت ها جدان و به هم هیچ مربوط نمی

سکانس فان(قابل توجهتون قسمت ها جدان و به هم هیچ مربوط نمیشن و کلا جنبه فان دارن)
قسمت اول=
****زهرا عزیمی=۱۳ ساله|آنیل زارع نژادی(دوستم)=۱۳ ساله|منصور نصیری(امجدی)=۳۷|باباش=۷۵|مامانش=۷۲|دختر عموم(هستی)=۱۵|مامانش و باباش|عسل(دوستم)=۱۳|مامان و بابام|****
نشون داد همه توی نمایشگاه بودن.همهمه اونجا برو برداشته بود و همه اینور و اونور میرفتن.همه از کنار بیلیارد گذشتن.هستی:«عه مامان یه لحظه بیا،مامان جون من»مامانش:«ها چته»-اینو ببین مامان،چه باحاله؟!/-ها آره...😀چقدر خوشگله/-من بلدم اینو بازی کنم ببینین،اون دسته رو بده من/برداشت.امی و بابام پشت هستی تکیه دادن به بیلیارد های پشتی و باهم مشغول صحبت کردن شدن.آنیل و عسل هم مشغول آشپزی تو کنار بیلیارد شدن.هستی دسته رو نگه داشت و نشونه گرفتش.بعد یهو برد عقب که توپو بزنه.خورد به پایینِ(اهم اهمِ)امی🤣.امی دادشو خورد و آب دهنشو از شدت درد قورت داد:«وای خدا وای...مردم»بعد چشماشو بست و یواش یواش افتاد زمین.هستی:«وای...ببخشید عمو...😯اصلا حواسم نبود شما اون پشتی»مامانش داد زد:«آی خدا ذلیلت نکنه بچه،این چه غلطی بود کردی با من،بیا ببینم»دوید دنبالش/-مامان غلط کردم!ببخشید واقعا حواسم نبود،مامان...!/آنیل و عسل حواسشون رفته بود به اینا.آنیل شکرو خم کرده بود توی خمیر کیک که داشت تو دستگاه همزن آماده میشد‌.یهو درش باز شد کلا ریخت توش.عسل چشمش افتاد به کیک،داد زد:«آنیل!؟کجایی تو؟!ببین چیکار کردی!!!»آنیل:«ای وای!!!خاک تو سرم!!!😰»-ای بابا نمیگم که خودتو نفرین کن😐/-بابا کیکمون!!!اینهمه واسش زحمت کشیده بودیم!!!🥺/-اشکال نداره بابا،دوباره درست میکنیم فدا سرت/-چجوری؟؟؟!!!🥺/بعد یهو همزن کیکو پرت کرد رو صورت هردوشون‌.بعد یکمم ریخت رو سیم برق.یهو همه جا خاموش شد و همه جا ساکت شد.صدای اعتراض بر پا شد.مامانم:«بیا،همینو کم داشتیم»امی همچنان رو زمین خم شده بود.باباش دید.یهو از دستش نیشکونش گرفت‌.امی:«آخ😐»باباش داد زد:«زهرمار،ختـ....نه ت نکردیم که اینجوری میکنی😐عین موش مرده افتاده رو زمین،من سن تو بودم...»مامانش:«اهـــم اهـــم😐!»-چیه؟!😐چی شده مگه اینجوری عین مار مرده افتاده زمین؟😐پاشو ببینم!/امی با ناله:«نمیتونم پدر من،عه!...بزار یکم...»-کوفت،تو واسه خودت مرد شدی،سن من که رسیدی میخوای جلوی سختی ها وایسی،عجله کن،پاشو/بابام:«دستمو بگیر»-نمیخواد،ممنون،خودش پا میشه/امی با زور پاشد./:«مردم بچه بزرگ کردن مام بچه بزرگ کردیم»عسل:«خب...الان چیکار کنیم؟!»همه با تعجب به هم نگاه کردن.
{§پایان§}
دیدگاه ها (۸)

سقوط درخشان یک دیوانه پارت ۲۵ *سانیار*مامانم با اخم و نگاهی ...

P7 .PRISON MAFIA.

+احمقا این خونه دست منهو آستینم رو زدم بالا تا ببینمکل کلاس ...

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part54ولی من سرجام خشکم زدوایییی نههه نههه خد...

#Mafia_rabbit🐰#Part¹مثل همیشه آت در حال شیرینی پختن بود که ص...

برده عمارت جئون

به زیباییه مشکی

پشت نگاه سردت.. 19تهیونگگوشی رو روی تخت گذاشتم و چند لحظه به...

#عشق در نگاه او part 4ویو سالی رفتم رو تخت دراز کشیدم همش دا...

COERCION

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط