{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بوسید سرم را که بگوید نگران بود

بوسید سرم را که بگوید نگران بود
دنبال کسی بود که خود غافل از آن بود

دل بود و گرفتار وفایی که به سر نیست
من بودم و یاری که دلش با دگران بود

هرشب جگرم سوخت از این عشق خیالی
این سیل جگرسوز که از دیده روان بود

من ساکن کوی توام و از تو چه دورم !
میسوزم از این عشق که در برزخ جان بود

هرچند بگویم که تو را دوست ندارم
چیزی که عیان است چه حاجت به بیان بود.


دیدگاه ها (۵)

نوبر است این چشم ها؟.... حیف است خوابش می کنیتا به کی؟.... ق...

عمری به هر کوی و گذر گشتم که پیدایت کنماکنون که پیدا کرده ا...

نه! نگفتم دوستت دارم ولی جانم تویی...خالق هر لحظه از این عشق...

می روم از قصّه ات دیگر کنارت نیستمهر چه می خواهی بگو فکر شعا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط