{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

***

***

توی حیاط مهدکودک «おみd»، همه چیز خیلی معمولی به نظر می‌رسید، تا وقتی که میتسوریِ کوچولو، با اون موهای صورتی-سبزِ خاصش که حتی توی این زندگی هم دست از سرش برنمی‌داشت، راهش رو کج کرد سمتِ ایگورو.

ایگورو اونجا، گوشه‌ی حیاط زیر سایه یه درخت، با مارِ کوچولوش (که اسمش هنوز هم همون کابِمارو بود) حرف می‌زد. میتسوری با اون انرژیِ همیشگی‌اش پرید جلو و گفت: «هی، ایگورو! تو همیشه خیلی تنهایی، نمی‌خوای با من دوست بشی؟ تازه، خیلی هم خوش‌صحبت به نظر می‌رسی، بیا بیشتر با هم آشنا شیم!»

ایگورو حتی سرش رو بلند نکرد، فقط دستش رو کشید سمتِ صورتش و با همون لحنِ سرد و قاطعِ همیشگی‌ش، بدون اینکه یه لحظه درنگ کنه گفت: «نه. من به یه نفر دیگه قول دادم. نمی‌تونم با تو باشم.»

میتسوری خشکش زد. چشماش گرد شد و توی دلش یه جیغِ بنفش کشید: «چیییییی؟! این بچه ۶ سالشه! مگه میشه توی ۶ سالگی دوست‌دختر داشته باشه؟ یعنی الان تصمیم گرفته با کی ازدواج کنه؟! چه زود... چه وفادار...»

میتسوری یه لحظه مکث کرد. دقیق‌تر به ایگورو نگاه کرد. اون چشم‌های نامتقارن، اون موهای سیاه... یهو یه جرقه توی مغزش زد: «وایسا ببینم... اون... اون چقدر شبیه ایگورو-سانه! ای‌کاش خودِ ایگورو-سان اینجا بود...»

یهو قلب میتسوری مثلِ پرنده توی قفس شروع کرد به بال‌بال زدن. یه خاطره‌یِ خیلی دور، مثلِ یه نورِ کمرنگ توی ذهنش روشن شد. یادش افتاد که اون هم یه قول داده بود. یه قولِ خیلی مهم توی یه زندگیِ خیلی قدیمی.

«صبر کن... منم به ایگورو-سان قول دادم عروسش بشم!»

یه دفعه صورتش قرمزِ قرمز شد. با خودش گفت: «پس یعنی منم نباید با کس دیگه‌ای باشم؟... ولی... ولی ما هنوز ۶ سالمونه! این چه مسخره‌بازی‌ایه؟!» بعد یه بغضِ گنده نشست توی گلوش. سرش رو انداخت پایین و اشک توی چشماش جمع شد. «نه، من اصلاً نمی‌خوام با هیچ‌کس دیگه باشم. من فقط ایگورو-سانِ خودمو می‌خوام!»

و دقیقاً در همین لحظه، بقیه هم داشتند توی حیاطِ مهدکودک با سرنوشتِ هم دست و پنجه نرم می‌کردند:

* **گیو** اون‌طرف‌تر نشسته بود و داشت با یه تیکه چوب «تنفس آب» رو روی خاک تمرین می‌کرد، در حالی که **شینوبو** داشت با کنجکاوی و یه لبخندِ شیطانیِ کوچولو از دور نگاهش می‌کرد و با خودش فکر می‌کرد: «چرا این پسره اینقدر رو مخه ولی دلم نمی‌خواد از پیشش برم؟»
* **رنگوکو** داشت با صدای بلند به بچه‌ها یاد می‌داد چطور «خوشحال باشن» و **میتسوری** که هنوز داشت به ایگورو نگاه می‌کرد، دید که چطور اوزوی (که اینجا هم خیلی ادعایِ باحال بودن داشت) سعی می‌کنه با لباس‌هایِ پر زرق‌وبرقِ مهدکودک، مرکزِ توجه باشه.
* **سانمی** هم داشت با **گنیایِ** کوچولو سرِ اینکه کی بیشتر «شیرکاکائو» خورده دعوا می‌کرد، در حالی که روحِ همه‌شون یه جایِ عمیقی از قلبشون، دنبالِ اون پیوندهایی بود که ۲۰۰ سال پیش نیمه‌کاره رها کرده بودند.

میتسوری همون‌طور که داشت برای ایگوروِ کوچک اشک می‌ریخت، زیر لب زمزمه کرد: «ایگورو-سان... تو کجایی که ببینی من دارم به قولم عمل می‌کنم؟»

ایگورو که انگار یه لحظه حس کرده بود فضا سنگین شده، فقط سرش رو کمی چرخوند. نگاهش به میتسوری افتاد. قلبش بدون اینکه بدونه چرا، یه ضربه‌یِ عجیب خورد. اون هم حس کرد... یه چیزی کمه.

**می‌خوای داستان رو از اینجا ببرم سمتِ اینکه بقیه چطوری این «حس‌های عجیب» رو تو مهدکودک تجربه می‌کنن؟**
دیدگاه ها (۰)

***ایگورو، چشم‌هاش گرد شده بود، همون‌طور که سرش رو به سمتِ م...

***«تو این دنیایِ جدید»، مهدکودک «おみd» فقط یه مهدکودک نبود، ...

---### سناریوی: «سایه‌هایی در حافظه‌ی ناخودآگاه»در این دنیای...

سلام بچه ها من یه دوست ویگسون میخوامشرایط:دختر باشه۱۲/۱۳ سال...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط